Audio Research CD7, Reference 3, 610 with Wilson Watt/Puppy 8

Audio Research CD7, Reference 3, 610 with Wilson Watt/Puppy 8

پنجشنبه 22 ژانویه 2009
/ / /

صدای 610 یک تجربه جالب و هیجان انگیز بود ، در یک جمله میشه گفت:

Big Soundstage with control and silence, give you body, Warmth without loss of resolution or macro dynamic

Very Impressive but not as Emotional as SETs in perfectly harmonic structure rendering

شاخص صدای شنیده شده لامپ هست و این سیستم صدا رو در فضایی گرم و نرم با شاخص یک آمپلی فایر لامپی خوب push-pull رندر میکنه.

بر خلاف بیشتر آمپلی فایرهای لامپی، صدای 610 سکوت زیادی داشته و جداسازی سازها هم در مکان تصویر و هم در نواحی فرکانسی خوب هست همراه با کنترل و دینامیک بی نظیر در مقایسه با دیگر آمپلی فایرهای لامپی.

صدا در کنار کنترل و سکوت پس زمینه اجازه شنیدن جزئیات زیادی از صدا رو بشکلی نرم و راحت و در فضایی گرم به شنونده میده.

تصویر صدا همانند Solidstate های سریع و پرانرژی (برخلاف بیشتر آمپلی فایرهای لامپی) ابعاد بزرگی داره و برخلاف Solidstate ها حالت narrow نداره و صدا body داره که این حالت حضور ساز و خواننده رو بشکل بهتری در فضا بازسازی میکنه و شنونده لذت بیشتری از این صدا میبره.

صدا Fluid و راحت رندر میشه اما بدون سانسور جزئیات، با Resolution خوب و بدون حالت به هم چسبیدگی صدا ها با جداسازی و احساس neutrality بالا در مقایسه با دیگر آمپلی فایرهای لامپی push-pull.

بخاطر جداسازی خوب در time domain و سکوت مناسب بقول آرمن هم نت کش پیدا نمیکرد و هم decay صدا های پس زمینه براحتی شنیده میشد و کلا وضوح تصویر در مقایسه با لامپی های دیگر بسیار درخور توجه بود. من چیزهایی در صدا میشنیدم که حتی با آن اکوستیک معمولی برایم جالب توجه بود و فکر نمیکردم لامپی ها هم بتونند در شاخص Resolution چنین پاسخی به ما بدهند.

من این حس رو داشتم که میشه با این صدا مدتها لذت برد البته به این شرط که به آکوستیک برسیم و درستش کنیم هرچند مشکل آکوستیک رو کمتر کسی جدی میگیره اما من همیشه لازم میبینم این مساله رو عنوان کنم چون واقعا حیف هست آمپلی فایری مثل 610 در یک فضای معمولی Setup بشه.

باور کنید ندیدم یک آمپلی فایر لامپی چنین تصویر بزرگی با bass گسترش یافته، عمیق و کنترل شده داشته باشه، صدا در ناحیه پایین وزن و عمق داشت و یک حس خوب به شنونده منتقل میکرد و مهم اینکه وضوح مناسبی داشت و شما صدای ناحیه پایین رو بشکل یک انرژی مبهم که داره تونال بالانس رو درست میکنه حس نمیکردید بلکه صدای ساز رو میشنیدید.

کنترل ناحیه پایین اجازه میداد مغز براحتی با mid و high ارتباط برقرار کنه و صدا نه به معنای ترانزیستوری کلمه بلکه به معنای لامپی خیلی Clean و Neutral بود.

یک چیز جذاب در صدا حالت هدفونی صدا بود که به وضوح، گرما و کنترل 610 با حالت round در لبه ها برمیگشت و شنونده یک حس یکپارچگی و Wholeness رو همانند هدفون داشت.

صدا به لطف 18 تا لامپ 6550 موازی و حضور ویلسون 8 گرم و دلچسب بود.

در Macro Dynamic صدا من رقیبی برای 610 در بین لامپی ها نمیبینم و این آمپلی فایر ویلسون هشت رو براحتی در دستانش داشت و بدون کمترین استرس یا خطای ریتمی صدا رو رندر میکرد و این مساله باعث شده بود تمام درایورهای ویلسون بشکلی یکپارچه و یکشکل دینامیک صدا رو رندر کنند و این حس رو در شنونده بوجود بیاورند که صدا یکپارچه است. اگر آمپلی فایر نتونه خوب جریان بده احساس میکنید درایورهای bass اون سرعت و سرزندگی رو ندارند و نتیجه این میشه حس کنید صدا در ناحیه وسط و بالا با ناحیه پایین هم خوانی نداره و یکپارچه نیست.

من احساس میکنم بیشترین امتیاز مثبت 610 به درایو و توان جریان دهی اش با دیستورشن پایین برمیگشت که باعث میشد ما در صدا چیزهایی رو داشته باشیم که آمپلی فایر های لامپی دیگه کمتر در اون شاخص قوی هستند و البته دلیل این موضوع اینه ما در بیشتر اوقات لامپی ها رو با بلندگوهایی میشنویم که واقعا بیشتر از توان جریان دهی یک لامپ جریان میکشند و بنظر من اگر ما بتونیم یک بلندگوی خوب با لامپ جمع کنیم نتیجه خوبی خواهیم گرفت.

این توان 610 باعث میشد ما حس کنیم هم توانایی های ماکرو یک Solidstate خوب رو داریم و هم اون فضای گرم و نرم لامپ رو البته فکر نکنید من مثل مجلات ادعا میکنم همه خوبی ها داره در 610 جمع میشه و دیگه اون gap بین ترانزیستور و لامپ با 610 از بین میره، نه من معتقدم صدای 610 صدای خودش هست با نقاط قوت و ضعفش و هیچ آمپلی فایر لامپی یا ترانزیستوری این gap رو نمیتونند کاملا پر کنند. فقط از نگاه من در شاخص هایی میتونند به هم نزدیک شوند مثلا هر دو صدای گرم و نرمی داشته باشند و یا هر دو صدا رو sweet رندر کنند اما خیلی شاخص ها هست مانند Harmonic Structure که در آن شاخص ها این دو از هم فاصله میگیرند.

بعضی Solidstate ها سعی میکنند گرمای صدای لامپ رو تداعی کنند و یک شنونده معمولی شاید در وهله اول این حس رو داشته باشه که این Solidstate صدای نزدیکی به لامپ داره اما یک شنونده با تجربه تر این احساس رو نخواهد داشت.

در مورد دیجیتال هم همینطوره و برخی از سورس های دیجیتال سعی میکنند صدای آنالوگ رو تداعی کنند اما بنظر من ممکن نیست این دو صدا به هم کاملا نزدیک شوند چون این دو یک تفاوت اساسی دارند.

یک آلبوم از راجر هادسون گذاشته شد که بی نظیر بود و vocal چه body و حضوری داشت، صدا واقعا ابعاد تصویر بزرگی داشت که شنونده رو تحت تاثیر قرار میداد.

بنظر من سیستم در میکرو تا حدی نیاز به warm up بیشتر داشت تا هم بافت صدا حالت جا افتاده و مخملی تری بگیره و هم اون vibrancy لازم در صدا حس بشه که البته به گوش من این مقیاس کم بود و ممکن بود به عوامل دیگه ربط پیدا میکرد.

من از شنیدن صدای نی موسوی لذت بردم و شروع به نوشتن در مورد صدا کردم. بنظر من این سیستم سه فاکتور اساسی رو با هم داشت یکی اینکه کل upstream از یک برند جمع شده بود و دوم اینکه بلندگوی ویلسون بلندگویی است که خود شرکت Audio Research در تست ها و Development ها ازش استفاده میکنه و این دو matching خیلی خوبی با هم دارند. سوم اینکه 610 کاملا بی هیچ کاستی بلندگو رو تحت کنترل خودش داشت، شاخصی که بیشتر لامپی ها در اون ضعیف هستند.

شاخص صدای Audio research همانند Single ended های لامپی مثل Audio Note Ankoru نبوده و presence و Harmonic Structure صدا به شما میگه صدای شنیده شده زیبایی و ملاحت SET رو نداره اما در کلاس صدای خودش شاید بهترین آمپلی فایر لامپی ای بود که من شنیدم.

SET های خوب (نه هر آمپلی فایر SET ای) یک ملاحت و زیبایی رو در صدا دارند که آدم احساس خیلی خوبی به اونها پیدا میکنه و midrange اونها بسیار طبیعی ، زیبا و فوق العاده حسی هست.

یک تست بسیار جالب آقای آرمن (من واقعا نمیدونم برای این تجربیات چگونه از ایشان تشکر کنم) ترتیب دادند که در اون آمپلی فایر ASL (Antique sound Lab) مدل Hurricane در دو مد پنتود و ترایود آزمایش شد. صدا واقعا خیلی در دو حالت متفاوت بود در حالی که همون آمپلی فایر فقط سوئیچ پنتود و ترایودش جابجا میشد و صدای ترایود به SET نزدیک میشد اما صدای پنتود به Push-Pull نزدیکتر بود. صدای پنتود خیلی دینامیک تر و Impressive تر بود اما صدای ترایود با اینکه در خیلی از شاخص های ماکرو از پنتود عقب میموند اما صدای حسی تری داشت و دلمون میخواست آهنگ تا پایان ادامه پیدا کنه.

مشکل ترایود در این بود که نمیتونست خوب به بلندگو جریان بده و در یک موسیقی دینامیک شنیدن در مد پنتود خیلی جذاب تر بود اما در یک موسیقی کم سرو صداتر و حسی تر ترایود حرف اول رو میزد.

یکی از چیزهای جالبی که من در تست پنتود و ترایود بهش توجه کردم این بود که ببینم این حس خوشایند موقع شنیدن یک صدا چه ریشه ای داره. مثلا من از صدای یک سیستم مبتنی بر دیجیتال در یک فضای خوب خیلی خیلی لذت بردم و کلی در موردش سرو صدا کردم و از صدای Tape هم کلی تعریف کردم و نوشتم چقدر دیجیتال از Tape عقب تر هست. ممکنه خواننده ای که تجربه های شنیداریش کمتر هست این سوال براش پیش بیاد که اگر Tape خیلی از دیجیتال بهتره چطور اکبری از صدای دیجیتال این همه لذت برده و در موردش نوشته. باید بگویم اینطور نیست که ما فقط از یک صدا لذت ببریم و ممکنه از صداهای مختلف خوشمون بیاد هرچند در بین اونها یکی رو بیشتر از همه دوست داشته باشیم و هر کدوممون هم سلیقه ای داشته باشیم. مساله اینجاست که من وقتی از صدا سیستمی لذت میبرم دقت میکنم ببینم چه چیزهایی در صدا هست که موجب لذت من میشه، مثلا دقیقا وقتی در بهترین حالت به دیجیتال گوش میدم میبینم اون چیزی که مایه لذت شنیداری میشه به یک سری پارامترهای خاص مثل وضوح ، neutrality و ماکرو صدا برمیگرده و وقتی از صدای tape لذت میبرم این لذت ریشه اش به اطلاعات حسی صدا برمیگرده و درسته این دو (دیجیتال و آنالوگ) با هم تفاوت صدا دارند اما وقتی یک سیستمی در برخی از شاخص ها به ایده ال نزدیک میشه شنیدن موسیقی با اون سیستم لذت بخش میشه خصوصا وقتی که اون موسیقی برای پخش بهتر به شاخص هایی متکی باشه که اون سیستم در اون شاخص ها بهتر عمل میکنه.

من از شنیدن مد پنتود خیلی لذت بردم خصوصا بعضی آلبوم ها واقعا لذتبخش پخش میشد و بعد رفتیم روی مد ترایود با موسیقی های حسی تر که بازهم من لذت بردم.

وقتی به احساس لذت شنیداریم موقع شنیدن در مد پنتود توجه کردم دیدم این لذت از اون حسی که باید در صدای خواننده باشه نیست بلکه این لذت به دینامیک خوب ، وضوح خوب ، تصویر عالی و پارامترهای ماکرو برمیگرده اما اون حسی که باید در صدای دایانا باشه تا من اهنگ رو تا آخر بخاطر اون حس زیبا دنبال کنم وجود نداره اما آهنگ رو بخاطر اون شفافیت و وضوح و حالت Impress کننده دارم تا انتها گوش میدم و ازش به نوعی لذت میبرم.

برعکس در مد ترایود شنونده عادی حس میکنه صدا خیلی معمولی تر هست و حدس میزنه مد پنتود خیلی بهتر و درست تر هست. شنونده در وهله اول بیشتر جذب صدای پنتود و اون حالت Impress کننده میشه اما اگر کمی دقت کنه میبینه موسیقی در حالت ترایود هم خالی از لطف نیست و فقط باید از حالت A/B تست بیاد بیرون و صدای پنتود رو از خاطرش پاک کنه تا بتونه شروع به ارتباط با موسیقی در مد ترایود کنه.

در مد ترایود صدا همانند سینگل اندد لامپی خوب مثل Ankoru حس بیشتری داره و شنونده شاید در اینحالت خیلی دوست نداشته باشه موسیقی دینامیک با Bass زیاد بشنوه اما دلش میخواد صدای دایانا رو بخاطر اون حس زیبا تا آخر آهنگ دنبال کنه.

اگر دیدید از صدایی لذت میبرید دقت کنید ببینید ریشه این لذت به کدوم شاخص ها در صدا برمیگرده و اگر در تحلیلی خوندید که یک تحلیل گر خیلی از صدا تعریف میکنه دنبال این باشید که دلیل اون Impress شدن رو بفهمید نه اینکه فکر کنید اون کامپوننت خیلی خوب هست و باید بخریدش. هر سیستمی در شاخص هایی خیلی خوب ممکنه عمل کنه و در شاخص های دیگه متوسط یا ضعیف باشه و اینطور نیست همه خوبی ها در یکی جمع بشه.

بهتره خیلی دنبال نقطه ایده ال فرضی نباشید و ببینید بر اساس شرایط ، سلیقه ای که دارید و نوع موسیقی که میشنوید و بودجه ای که دارید به سمت یک انتخاب معقول بروید.

اگر من از صدای 610 لذت بردم به دلایلی که نوشتم بود و معنی اینکه من از صدا خیلی تعریف کردم این نبود که دیگه این صدا آخر صداست بلکه منظورم این بود در شاخص هایی این آمپلی فایر بسیار بسیار خوب عمل میکرد و در شاخص هایی هم به خوبی SET نبود همانطور که یک SET خوب هم در شاخص های زیادی از 610 عقب تر می ایسته.

های فای چیز جالبی هست خصوصا اگر با آقای آرمن الکساندریان دوست باشید

2 Comments

  1. امیر یکشنبه 25 ژانویه 2009 19:16

    سلام، چند روز پیش از طریق معرفی سایت ارتعاش در بی بی سی با وب سایت شما آشنا شدم. می خواستم بهتون تبریک بگم بابت مطالب مفیدوتون و ممنون از اینکه اطلاعات و تجربیاتتون رو در اختبار ما میزارید. امیدوارم موفق باشید.

  2. امیر حسین دوشنبه 26 ژانویه 2009 09:01

    مرسی از نظر لطفی که دارید

Post a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*