آنچه باید بدانید Basic Information

مونیخ 2017

چهار شنبه 24 می 2017
/ / /

آرمن با تیم AMR صحبت کردند تو مونیخ . آرمن گفت اینا معتقدند از کامپیوتر فقط با بردهای بسیار کم وات صدا درمیاد و وینسنت از تیم AMR گفت با i3 و i7 و این جور cpu های قوی و پرتوان صدا درنمیاد و بهترین cpu باید 4 هسته و کم وات باشه.

کسی که 4 سال روی صدای کامپیوتر کار کرد یعنی شرکت CAD انگلیس هم از i7 dual core با 8MB Cashe یا کواد کور Celeron استفاده کرده البته فرکانس باس رو از 2.4 به 800 کاهش داده که همین انرژی مصرفی رو میاره پایین و صداش هم خیلی عالیه بین موزیک سرورها.

شرکت Mojo Audio این اعتقاد رو داره که باید کواد کور کم وات سلرون باشه اونم خیلی روی این موضوع و طراحی Power Supply برای کامپیوتر کار کرده. و اینکه گفته باید نرم افزار و سیستم عامل سبک باشه.

این پسره Romaz هم تو Computeraudiophile forum هم اعتقاد داره باید فرکانس کلاک کم باشه و جریان cpu کم ولی Cashe سی پی یو زیاد باشه.

منم معتقدم اینا حرفشون درسته ولی شرط گرفتن صدای خوب با این سیستم کم وات اینه سیستم عامل و نرم افزار خیلی سبک و راحت باشه. اینجا لینوکس کمک میکنه با MPD یا Roon Bridge . با سیستم عامل سنگین و بهینه نشده نمیشه از برد و سی پی یو 5 واتی صدای خوب گرفت. سیسام پیشنهادی :

Fujitsu D3313-S5

4G RAM

JCAT Femto PCIe to USB Card

بدون هارد بدون مونیتور ، فقط و فقط یک اتصال شبکه و یک خروجی USB

Read More

Review & Specification

شنبه 14 می 2016
/ / /

ببینید دنیای صدا خیلی دایره وسیع تری داره نسبت به دنیای Specification ها. تنوع صداهایی که میشنویم خیلی زیاده ولی مشخصات دستگاه ها خیلی محدود تره. یعنی ممکنه 100 تا امپلی فایر مشخصاتشون عین هم باشه اما صداشون همه با هم فرق کنه.

کم ریسک ترین راه رسیدن به اون صدایی که دوست داریم شنیدن صداست. بنظرم یا باید در درجه اول صدا رو شنید و انتخاب کرد و یا باید طراح رو شناخت و اگر به گوشش اعتماد داریم بریم به سمتش.

من شاید باورتون نشه قبلا که میخواستم چیزی بخرم 500 ساعت تو اینترنت سرچ که مثلا این آمپ خوبه یا بد یا کلا همه نظرات رو در موردش میخوندم اما الان نه.

کلا خوندن Review و Spec رو بیخیال شدم. تو صدا باید خود شنونده انتخاب کننده باشه و بشنوه صدا رو و بدونه بعد از انتخاب کامپوننت ها چطور باید صدا رو با تیون و تغییرات آکوستیکی و بلندگو به جای مطلوب برسونه. از رو کاغذ نمیشه به نتیجه رسید.

شما باید صدای پایه رو خودتون بشنوید و کامپوننت ها رو انتخاب کنید و بعد وارد مرحله تیون بشید. اگر هم نمیشه صدا رو شنید باید به سراغ سیستم هایی برید که طراحشون آدم قابل اعتمادی هست.

به هر حال من میگم وقت خودتون رو زیاد با خوندن Review و Spec نگیرید. صدایی که ادم میشنوه خیلی مهمتر از خوندن نظرات دیگران و مجلات و Spec و … هست.

Read More

چند خبر

جمعه 10 ژانویه 2014
/ / /

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول اینکه دوست خوبمون به تازگی اولین نوه شون بدنیا اومد ، کلا وقتی بچه ای بدنیا میاد من از خود بیخود میشم.

حاج آقا تبریک میگم اساسی …

دوم اینکه آئودیو کلا خوابیده منظورم اینه رفته تو خواب زمستونی و حالا حالا ها قصد نداره بیرون بیاد.

لینک زیر رو آقای کیهانی فرستادند :

http://aficionados.foroactivo.com/t177-ces-2014-por-leo-yeh-my-hiendcom

سوم اینکه مطلب زیر رو در مورد کتاب “بازی در سپیده دم” آرتور شنیستلر بخونید. دلیل نوشتن در مورد این موضوع این بود دوستی تعبیری در مورد های فای بکار برد که این مفهوم رو میرسوند که های فای اگر برای رسیدن به صدای ایده ال باشه بی شباهت به قمار نیست.

دقت کنید نگفتم های فای برای سرگرمی یا های فای برای هابی نوشتم های فای اگر برای رسیدن به اون یوتوپیای صدا باشه از دید این دوستمون بی شباهت به قمار نیست.

من برام تعبیر این دوستمون (آقای کیهانی) بسیار جالب بود چون دقیقا خودم معتقدم فرایند داخل ذهن من موقعی که خیلی شدید دنبال ایده ال در صدا بودم همین وضعیت رو داشت.

http://www.adabiatema.com/index.php/2013-09-14-10-26-30/2012-06-20-14-14-25/5/936-l-r-44

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

قصّه همیشه از دلِ شب آغاز می‌شده است*

 

اتفاقی می‌افتد، کاری می‌کنیم و بر اثرش کاری دیگر، اتفاقِ بعدی و باز بعدی و باز هم بعدی؛ این‌گونه است که زندگی ما ادامه پیدا می‌کند. زندگی دومینووار پیش می‌رود و هر لحظه‌اش بر دیگری اثر می‌گذارد و در نهایت، این دومینوها راهِ زندگی ما را می‌سازند. ما –از میان هزاران احتمال ممکن- این راه را خودآگاه یا ناخودآگاه انتخاب کرده‌ایم، مدار زندگی‌هایمان از مدار کسان دیگر گذشته یا در هم رفته یا اصلن به هم نخورده؛ امّا آیا همه‌ی این‌ها را ما انتخاب کرده‌ایم؟ اگر جور دیگری انتخاب می‌کردیم چه می‌شد؟ آیا نمی‌شد جورِ دیگری این بازی را ادامه داد؟ اگر می‌شد، آیا نتیجه فرقی می‌کرد؟این بازی دومینووار –که نامش را زندگی گذاشته‌ایم- مهم‌ترین نقطه‌ی تلاقی دو نوول «بازی در سپیده‌دم» و «رؤیا» از آرتور شنیتسلر است.

×××

در «بازی در سپیده‌دم» شنیتسلر ما را درگیر این بازی می‌کند، ما خودِ بازی را دنبال می‌کنیم، با همه‌ی هیجان، گنگی و بی‌خبری‌اش از آینده. «ویلهلم» (افسر جوانی که «ویلی» می‌خوانندش) یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود چون که هم‌قطار سابقش برای قرض‌کردنِ هزار گولدن به سراغش آمده است. ویلهلم هم پولی در بساط ندارد و متأسفانه نمی‌تواند کمکی کند، از دایی‌اش هم دیگر نمی‌تواند پول قرض بگیرد، البته شاید بشود با قمار پول را جور کرد، تنها راه همین است. ویلی به مهمانی می‌رود و وقتِ خداحافظی توجهِ خانم جوانی را می‌بیند و فکر می‌کند می‌تواند مهمانی را برای قمار ترک نکند، همان‌جا بماند، او مسئولیتی در قبال هم‌قطار سابقش ندارد. اما از قبل گفته باید برود، پس به محل قمار می‌رود و تصمیم می‌گیرد زود برگردد و بازی نکند. اما بازی می‌کند و می‌برد و می‌برد و می‌برد. شب تصمیم می‌گیرد به خانه برگردد، چند ثانیه دیر به قطار می‌رسد و به کافه بازمی‌گردد و تصمیم می‌گیرد دیگر بازی نکند یا اگر بازی کرد محتاط باشد، بازی می‌کند، می‌برد و می‌برد و می‌برد. چهار هزار و دویست گولدن می‌برد، بیش از حقوق چند سالش. اما «میلی به راستی جهنمی» او را به ادامه‌ی بازی ترغیب می‌کند. ویلی می‌بازد، هر چه برده می‌بازد، پول قرض می‌کند باخته‌اش را جبران کند، همان را هم می‌بازد و باز می‌بازد. یازده هزار گولدن بده‌کار می‌شود. در نیم ساعت ورق برمی‌گردد. ویلی نه تنها پولِ هم‌قطار سابق را جور نمی‌کند که خود هم در مخمصه‌ای هزاران بار بدتر گیر می‌افتد. اگر تا دو روز دیگر پول را جور نکند، شغلش را از دست می‌دهد، آبرویش می‌رود، همان بهتر که بمیرد. باقی داستان تلاش ویلی است برای جورکردنِ پول. پیش دایی‌اش می‌رود و او می‌گوید که پول‌هایش را به زن تازه‌اش بخشیده؛ پیش زن‌دایی‌اش می‌رود و او بازی‌اش می‌دهد. اگر ویلی چند ثانیه زودتر به ایستگاه رسیده بود و سوار قطار می‌شد، اگر ویلی از بازی زودتر دست می‌کشید، اگر، اگر، اگر… امّا ویلی از میان هزار امکان به این بن‌بست رسیده است.

قمار «بیست‌ویک» که ویلی در آن می‌بازد، شباهت زیادی به زندگی دارد. هر کس ورقی می‌گیرد و با آن تصوری از آینده‌اش پیدا می‌کند و سر آن شرط می‌بندد. ورق تازه می‌گیرد، ورق برمی‌گردد و تصویر قبلی به هم می‌ریزد. هر ورق می‌توانست ورق دیگری باشد و شرایط شرایط دیگری، اما نیست و باید با همین‌ها ادامه داد. می‌شود در قمار خطر کرد و به وادی‌های سرک‌نکشیده سرک کشید، می‌توان آرام و محتاط ادامه داد. جالب است که نوع روایتی که شنیتسلر برای این نوول در نظر گرفته هم به این بازی شبیه است. شنیتسلر –شاید با تکیه بر پیشینه‌ی نمایش‌نامه‌نویسِ خود- داستان را در فصل‌های کوتاه‌کوتاه روایت می‌کند، انگار هر صحنه پرده‌ای است از ماجرای پُرهیجان ویلی. داستان پیش می‌رود و هر فصل به مثابهِ ورقی تازه که به خواننده داده شده بازی را پیش می‌برد. ما ورق را می‌گیریم (فصل را می‌خوانیم) و می‌بینیم بازی عوض شده است، معادلات به هم ریخته است و مشتاقانه منتظرِ فصل بعد می‌مانیم (ورق بعدی چیست؟ این بازی چه‌طور ادامه پیدا می‌کند؟) و هر چه به پایانِ داستان نزدیک‌تر می‌شویم، بیش‌تر مطمئن می‌شویم که دست تقدیر پایانِ تلخی برای ویلیدر نظر گرفته است، اما باز در انتظار کورسوی امیدی می‌مانیم، شاید ورقِ تازه‌ای بازی را دگرگون کند (مثل ویلی که می‌دانست اگر باز هم ورق تازه‌ای بگیرد باز هم خواهد باخت، امّا باز ورق دیگر می‌گرفت). این‌گونه است که شنیتسلر اوّل زندگی ویلی را شبیه به یک بازی می‌کند و سپس با درگیرکردنِ ما در ماجرا (و بازی‌دادنِ ما) تجربه‌ی قمار را در سطحی دیگر به خواننده هم منتقل می‌کند. و به این شکل، ما هم مشتاقانه به بازی ادامه می‌دهیم و داستان را با لذت و استرس قماربازان می‌خوانیم، هر چند می‌دانیم پایانش خوش نخواهد بود.

×××

بازی دومینووار زندگی که در «بازی در سپیده‌دم» حضوری عینی داشت، در«رؤیا» شکلی درونی‌تر و پیچیده‌تر به خود می‌گیرد. اگر در نوول اوّل، فقط ویلی را می‌دیدیم که درگیر این بازی است و دیگران هم‌بازی او بودند، در «رؤیا» دیگر چندان در متن قضیه قرار نمی‌گیریم، اتفاق‌ها گذشته‌اند و جریان زندگی بر آن‌ها سرپوش گذاشته است، حالا سرپوش برداشته می‌شود، میل‌های درونی و سرکوب‌شده مجال بروز پیدا می‌کنند و رؤیای شنیتسلر شکل می‌گیرد. فریدولین، پزشک جوان، پس از حدود 10 سال زندگی مشترک با همسرش آلبرتینه، متوجه «امکان» خیانت همسرش به او می‌شود، می‌فهمد ممکن بود در سفری تفریحی همسرش زندگی‌اش را رها کند و با افسری دانمارکی فرار کند، همان‌طور که خود فریدولین هم ممکن بود در موقعیتی مشابه با دختر نوجوانی رابطه‌ای آغاز کند. این امکان‌ها می‌توانست تحقق یابد (ورقی دیگر رو شود) و زندگی روندی دیگر به خود بگیرد، همان‌طور که ازدواج فریدولین و آلبرتینه هم یکی از امکان‌هایی بود که می‌توانست محقق نشود. روبه‌رو شدنِ فریدولین با این امکان‌ها باعث سردرگمیِ او می‌شود، او به فضایی پرتاب می‌شود که در آن هر آن‌چه اتفاق نیفتاده می‌توانست اتفاق بیفتد و شاید فقط «تصادف» یا «تقدیر» بوده که او حالا با همسر و دخترش زندگی می‌کند. «رؤیا» که منبع اقتباس کوبریک برای آخرین ساخته‌اش (چشمان باز بسته) بوده است، شرح سفر شخصی و درونی فریدولین است در مواجهه با امکان‌های زیادی که می‌توانست و می‌تواند زندگی‌اش را تغییر دهد.

دنیای پرماجرا امّا به نسبت کوچک «بازی در سپیده‌دم» در «رؤیا» آرام‌تر و گسترده‌تر می‌شود. پرسه‌ی فریدولین در شهر این امکان‌ها را گسترش می‌دهد و آدم‌های بیش‌تری از مدار زندگی هم می‌گذرند. درگیری شخصی فریدولین کم‌کم به درگیری جامعه هم بدل می‌شود. یک دانش‌جوی جوان به فریدولین تنه می‌زند و او که می‌خواست به او واکنش نشان دهد، یک لحظه تا تهِ قضیه را در ذهن تصور می‌کند، این‌که دعوای سختی با دانش‌جو شکل بگیرد و کار بالا بگیرد و حتا به دوئل بکشد. امّا این فقط یک «امکان» بود که می‌توانست اتفاق بیفتد اما نمی‌افتد. فریدولین به بستر مُرده‌ای می‌رود و آن‌جا دختر مُرده به او می‌گوید که حاضر است نامزدش را رها کند و عشقش را نثار فریدولین می‌کند، امّا فریدولین این درخواست را رد می‌کند (اگر نمی‌کرد چه؟ اگر زنش با افسر دانمارکی فرار می‌کرد چه؟) فریدولین اتفاقی –از طریق دوستی- از مهمانی بالماسکه‌ی غریبی با خبر می‌شود. وقتی نیمه‌شب برای خرید لباس بالماسکه می‌رود، فروشنده دخترش را با دو مرد در انتهای مغازه غافل‌گیر می‌کند (اگر فریدولین وسوسه نمی‌شد به مهمانی رود چه؟)به بالماسکه می‌رود که در آن‌جا زن‌ها تنها صورتشان را پوشانده‌اند و جز آن کاملن برهنه‌اند. حضور ناموجه فریدولین در آن بالماسکه با مناسکِ آن مهمانی هم‌آهنگ نیست، پس آن‌ها او را در آستانه‌ی مجازاتی سنگین می‌برند. امّا زنی که قبلن هم در این مهمانی به فریدولین هشدار داده بود که باید آن محل را ترک کند، حاضر می‌شود گناه او را به گردن بگیرد و جای او مجازات شود، فریدولین مجبور می‌شود مهمانی را ترک کند (همه‌ی آن زن‌های برهنه، تجلی میل جنسی، حالت مرموز و رؤیاگونه‌ی مهمانی). فریدولین به خانه برمی‌گردد و آلبرتینه را می‌بیند که در خواب می‌خندد. آلبرتینه که بیدار می‌شود، برای او از خوابی که می‌دید می‌گوید؛ خوابی که در آن توانسته به فریدولین پشت کند و به راحتی ببیند که او عذاب می‌کشد، به صلیب کشیده می‌شود، امّا او کمکش نکرده و در دشتی با افسر دانمارکی زندگی‌اش را ادامه داده است.

این‌جاست که نام داستان معنا پیدا می‌کند: رؤیا. در سفر شخصی فریدولین در شهر، همه چیز در دست‌رس و دست‌نیافتنی است، همان‌طور که در خواب‌های ما این‌گونه است. مزّه‌ی همه چیز چشیده می‌شود امّا چیزی پایدار نمی‌ماند. صحنه‌ها دقیق توصیف می‌شوند امّا فرّارند و خلاصه فریدولین که بی‌خواب شده بود، انگار به فضایی وارد می‌شود که در آن مرز میان خواب و بیداری باریک شده است، همان‌طور که مرز میان آن‌چه اتفاق افتاده و آن‌چه نیفتاده کم‌رنگ می‌شود. به هر حال، چه اتفاقات آن شب خواب بوده باشد چه نه، آن شب سفری بوده از خودآگاه حواس‌جمع و حسابگرِ فریدولین به دنیای ناشناخته، شلوغ و پُرخطر ناخودآگاهش. فریدولین –و به موازات او همسرش آلبرتینه و در حالتی کلی‌تر جامعه، یعنی اتریش در آغاز قرن 20- نیمه‌شب از وجه رسمی و پذیرفته‌شده‌ی خود فاصله می‌گیرند و اجازه می‌دهند تمایل‌های ناخودآگاه و سرکوب‌شده تجلی پیدا کنند.

×××

این‌جا، نقطه‌ی اشتراک دیگری میان این دو نوول به چشم می‌خورد: شب. این دو نوول –و البته دیگر داستان‌های شنیتسلر- نمودِ زمانه‌ی شنیتسلر اند، یعنی دورانی که سنت‌های کهنه کم‌کم رنگ می‌باختند و بی‌بندوباری و عقده‌های سرکوب‌شده ترسی پنهان در جان مردم به جا گذاشته بود، امّا شکوه و زرق‌وبرقِ اتریش قرار بود پوششی باشد بر اضطراب دائم طبقه‌ی بورژوازی. افسر داستان «بازی در سپیده‌دم» و پزشکِ «رؤیا» هر دو روزها در کامل تشخص و قدرت به کار خود مشغول‌اند، یکی بر سربازان فرمان می‌راند و دیگری بیمارهای خود را معاینه می‌کند، در شلوغی روز می‌توانند صدای درون خود را نشنیده بگذارند، امّا وقتی روشنایی روز فرو می‌افتد و شهر خاموش می‌شود در کافه‌ای یا در مهمانی شبانه‌ای درونِ مضطرب و بی‌احتیاط آن‌ها آشکار می‌شود. به خاطر همین می‌توان ادعا کرد که در این دو اثر شنیتسلر شب افشاکننده‌ی چیزهایی است که زیر پوست شهر می‌تپد، در واقع سکوتِ شب اجازه می‌دهد که همهمه‌ی دائمی و آرام درون مشوّش آدم‌ها شنیده شود و طنین بیندازد. هم پزشک و هم افسر شب‌های غریب و پرحادثه‌ای را می‌گذرانند و در مقابله با درونیات خود به مشکل جدی برمی‌خورند، فقط بخت با یکی از آن‌ها یار است و می‌تواند شب را به صبح برساند و «پرتو پیروزمندانه‌ی نور» را ببیند، با دیگری نه. این دیگر بازی تقدیر است.

*عنوان از شعری است از محمد مختاری

 

 

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

Read More

نقد گذشته شماره 6

جمعه 16 آگوست 2013
/ / /

در زمان جوانی 24 شهریور 1385 نوشتم :

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

سرعت سیستم Fast

به سیستمی که پهنای باند زیاد و جریان دهی خوبی داشته باشه Fast میگویند. توان سیستم در ردیابی سیگنال و ایجاد یک صدای زنده به این مشخصه بر میگرده. سیستمهای Linn و Spectral به سرعت پاسخ دهی زیاد معروفند. اکثر Pre Amp های خوب پهنای باند بالایی دارند اما معدود Power Amp هایی هستند که هم جریان دهی خوبی دارند و هم از پهنای باند بالایی برخوردار باشند. میشه گفت حدودا Solid ها از Tube ها سریعترند. در تکنولوژی Solid سرعت FET و MOSFET تقریبا از ترانزیستور BJT بیشتر هست. اما مساله سریع تر بودن پاسخ یک سیستم تا حد زیادی به پاسخ بلندگو بستگی داره و تکنولوژیهای مختلف ساخت درایور هر کدوم سعی در بهتر کردن این مساله دارند. درایور MSW از کمپانی منگر از ۸۰ هرتز تا ۳۵ کیلو هرتز پهنای باند دارد.

سریع بودن پاسخ سیستم همراه با پاسخ گذرای مناسب به تمرکز در Stage و حالت زنده صدا کمک میکند و فضای سه بعدی را بشکل بهتری میسازد.
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

این جمله حدودا سالید سریعتر از تیوب هست نیاز به توضیح داره.

اگر از هر دو جریان بکشیم و پاسخ سیگنال پله رو ببینیم بخاطر پهنای باند بیشتر سالید ها این حرف درسته اما در میکرو خصوصا در میدرنج این موضوع فرق میکنه و تیوب ها در حالت کلی اگر به بلندگوی هورن که امپدانس و حساسیت بالایی داره وصل بشوند شفاف تر و دایرکت ترند بخاطر سرعتشون.

مقاله ای رو رابرت هارلی قبلا لینک داده بود که جالب بود در مورد واکنش ابر الکترون در لامپ ها که ادعا میکرد واکنش لامپ سریعتر هست.

البته میدونیم پهنای باند ترانزیستوری های پرتوان رو با فیدبک منفی زیاد میکنند و اگر سرعت پاسخ دهیشون میره بالا دقت فازشون میاد پایین.

Read More

نقد گذشته شماره 5

پنجشنبه 18 جولای 2013
/ / /

تعریف آئودیوفیل:

Audiophile کیست؟

بخونید :

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

به کسی که علاقه خاصی به موسیقی و سیستمهای صوتی داره میگویند. کسانی که بصورت حرفه ای موسیقی گوش میکنند، خیلی دنبال سروصدا کردن و شنیدن در ولوم های بالا نیستند و از موسیقی در ولوم های متوسط و پایین لذت میبرند. بنظر من کسانی که بیشتر از شنیدن موسیقی بدنبال سرگرم شدن با های فای هستند Audiophile بحساب نمی آیند. البته خودم هم خیلی یک Audiophile بحساب نمی آم . اصل مهم علاقه به موسیقی و یک صدای خوب هست نه خود سیستم و البته کسانی که صدای خوب رو دوست دارند اکثرشون بدنبال سیستم خوب هم هستند و به HiFi علاقه مندند. اما بعضی ها اونقدر سرگرم شنیدن موسیقی نیستند که بدنبال بازی با سیستمشون هستند. کمی این دو گروه با هم فرق دارند.

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

فکر کنم کمی کتابخونه ای آئودیو فیل رو تعریف کردم. بنظرم مهندس پوینده به معنای تمام و کمال مفهوم آئودیو فیل رو تداعی میکنه. کسی که عاشق عاشق های فای هست .

من عاشق تر از ایشون ندیدم و بنظرم به کسی میگن آئودیو فیل که عاشق های فای باشه و تعریف دیگه ای نمیشه ارائه داد.

پس نوشته بالا خیلی درست نیست و الان میگم آئودیو فیل کسیه که فقط عاشق های فای باشه.

Read More

Micro Linearity vs Macro Linearity بخش یازدهم

دوشنبه 3 سپتامبر 2012
/ / /

بهتر دیدم جدا جدا در مورد برندها بنویسم با گذاشتن عکسهاشون.

الان میرم سراغ Accuphase :

پاسخ آمپلی فایر های آکوفیض خوب نیست ، ببینید :

M 2000 Amplifier

دلیلش واضح هست کلاس A/B با فیدبک بالا :

همه آمپلی فایر های پرتوان تنها با فیدبک منفی و مد کلاس A/B میتونند چنین توانی بدهند و من تو تمام آمپلی فایر های بالای 100 وات فقط ASR رو پیشنهاد میکنم. البته Lamm هیبرید هم که تو ایران نیست میتونه گزینه خوبی باشه.

با افزایش توان المان پایه یعنی ترانزیستور و لامپ افزایش دیستورشن خواهد داشت (البته اوپ امپ و آی سی های مجتمع رو المان پایه در نظر نمیگیریم) و سیستمی با افزایش توان کاهش دیستورشن داره که یا فیدبک منفی بالایی داره یا بایاسش کلاس بی هست.

باید گشت دنبال بلندگوی با حساسیت بالا ، از من میپرسید آمپلی فایر بالای 100 وات یعنی مسیر اشتباه حالا چه برندش سولوشن باشه چه دارتزیل چه اف ام آکوستیک چه گولد موند چه بولدر چه هالکرو و … همه اینها رو که ببینید با افزایش توان دیستورشنشون بجای زیاد شدن کم میشه.

بریم سراغ دارتزیل dartzeel که برند خیلی خوبیه اما آخرین محصول 450 واتیش اگر چه میتونه در ظاهر تا حدی رقیب ASR باشه اما باز از دید من پاسخ خوبی نداره.

darTZeel NHB-108 Model One power amplifier

darTZeel NHB-18NS preamplifier

darTZeel CTH-8550 integrated amplifier

darTZeel NHB-458 monoblock amplifier

این سه تای بالا مربوط به کم توان های دارتزیل بودند که خوب بود اما این پائینی مربوط به 450 واتی میشه که خوب نیست.

خوش بگذره

Read More

درجه اهمیت

پنجشنبه 5 ژانویه 2012
/ / /

من یادمه تو کتاب تاریخ تمدن ویلدورانت خوندم سقراط جمله ای گفته در مورد اینکه گاهی دیدن مقداری خون ریخته از یک انسان اونقدر ما رو ناراحت میکنه که شنیدن قتل عام شدن مردم یک شهر اون تاثیر رو در نداره.

این مثال رو زدم که بگم ذهن ما آدمها حتی بعد از بلوغ کامل هم نسبت به مسائل بیرون غیر خطی عمل میکنه. این غیر خطی بودن بسته به خود شخص متغییره و همه ما این جمله مشهور “از در دروازه رد نمیشه اما از سوراخ سوزن رد میشه رو شنیدیم”.

کسانی که روانشناسی فروش رو خوب میدونند تا حدی از این موضوع باخبرند که ذهن آدمها منطقی کاملا خطی نداره و هدف من از نوشتن در مورد این موضوع اینه که بگم اگر خودمون بخواهیم میتونیم این غیر خطی بودن رو کم کنیم و نتیجه بهتری بگیریم.

وقتی خوب در مورد موضوعات تامل کنیم بهتر میتونیم میزان ارزش اونها رو بسنجیم و وقتی خوب تونستیم ارزش گذاری کنیم طبیعتا انرژی هامون رو صرف مهم ها میکنیم.

مثلا اگر یکی سر یک کرایه تاکسی با طرف دعواش بشه و اعصاب خودشو خورد کنه ممکنه تو همون روز چیزی رو با قیمت 100 برابر مبلغ کرایه تاکسی بخره اما یک کلمه هم از فروشنده تخفیف نخواد .

دلیل این موضوع اینه که طرف میزان اهمیت رو خوب تو ذهنش ارزش گذاری نکرده که از یک واحد ضرر نمیگذره اما از 100 واحد ضرر براحتی میگذره.

این مثال ها رو میشه به خیلی چیزهای دیگه در زندگی تعمیم داد. مثلا خیام میگه نشستید بحث میکنید دنیا قدیم بوده یا محدث اما وقتی من قراره بمیرم چه فایده که دنیا چه جوری بوده.

حرف من اینه کسی که ذهنش تو همه موضوعات زندگی بتونه خطی و درست ارزش گذاری کنه در اولین قدم ارزش واقعی هر چیز رو میفهمه و در نتیجه اولویت کارشو روی مهم ترین ها متمرکز میکنه.

تو مدیریت هم همیشه این اصل هست که با ارزش ترین چیز زمان هست و یک مدیر باید بیشترین استفاده مفید رو از زمان ببره و نه اینکه وقتش صرف کلی چیزهای کم اهمیت بشه.

های فای هم موضوعی هست که از این دید میشه بهش نگاه کرد که هر بخشش چقدر ارزش توجه و مطالعه و تلاش داره. اگر وقت شما همش صرف چیزهای کم اهمیت در های فای بشه با دادن وقت و انرژی زیاد نتیجه خیلی خوب نخواهد بود.

اگر نتیجه گرا باشید مثل من شاید روزی به این باور برسید که آکوستیک و مکان بلندگو اونقدر مهم هست که باید بیشترین وقت رو بهش اختصاص بدید.

یکی از ایراداتی که من به مجلات میگیرم همینه که این غیر خطی بودن رو بیشتر به مخاطب القا میکنند و بیشتر خواننده ها فکر میکنند boulder 1500 واتی بخرند خیلی مهم تره تا رسیدن به آکوستیک.

رومی جمله ای داره که میگه سیستم خیلی ارزون تو DPOLS صداش 100 برابر بهتر از سیستم 250000 دلاری در اتاق معمولیه.

این رو من باور دارم چون یکبار چنین تجربه ای داشتم.

بنظر من 100 سال وقت برای تیون گذاشتن و بهترین ست آئودیو دنیا رو خریدن شما رو تا 10 درصد برده جلو و 90 درصد باقیمونده آکوستیک سیستم هست.

خوش بگذرونید که عمر ما واقعا کوتاهه و مسائل کم اهمیت تعدادشون خیلی زیاد

Read More

شکل و محتوا بخش دوم ، Sound & Music ، Body & Soul

یکشنبه 11 سپتامبر 2011
/ / /

موسیقی قبلا هم گفتم میتونه از این منظر مورد توجه قرار بگیره که ما صدا رو جسم و موسیقی رو روح اون فرض کنیم.

همیشه درک انسان از یک پدیده مانند موسیقی مسیری رو بین جسم اون که میشه صدا تا روح اون که میشه موسیقی طی میکنه. رومی هم با نوشتن در مورد 7 Level شنیداری سعی کرده خیلی خوب این موضوع رو بسط بده.

من معتقدم ارتباط چیزی در درون ماست ، مثلا من به موضوع عشق که فکر میکردم به این نتیجه رسیدم عشق چیزی در درون ماست اما اون معشوق بیرونی فقط این فرصت رو ایجاد میکنه که در ما اتفاقاتی درونی بیفته.

بقول خارجی ها معشوق فقط تریگر هست که تلنگری است تا کل این فرایند در وجود ما شکل بگیره. موسیقی هم بنظر من وقتی درک میشه معنی اش این نیست یک فرایند جدید ایجاد میکنه و من بیشتر احساسم اینه یک فرایندی رو در ما ایجاد میکنه که بیشتر شبیه یادآوری هست تا حس یک چیز جدید. انگار همه چیز در وجود ما از قبل بوده و موسیقی مثل یک تریگر اونو برای ما یادآوری میکنه و اونو دوباره در ما شکل میده.

راهی که تو 7 سطح شنیداری از نگاه رومی طی میشه نوعی فرایند رو در ما بیان میکنه که نشون میده یک موسیقی تا چه سطحی میتونه مارو به اعماق ببره و هرچقدر یک موسیقی غنی تر باشه توان ایجاد فرایند بالاتری رو در وجود ما خواهد داشت.

جسم از روح جدا نیست و برای درک تاثیر یک موسیقی بر شنونده باید به خودمون برگردیم و ببینیم اون صدا که میشه جسم موسیقی تا چه حد قابلیت بهتر کردن اون فرایند درونی رو داره و آیا در سطح های بالاتر ارزشش رو تا چه حدی میتونه حفظ کنه.

تو زیبایی شناسی بابک احمدی فیلسوفی میگه تاثیر شکل بر مخاطب مانند پیش نوازش در یک رابطه جنسی هست که درسته پیش نوازش ناکامل و ناقص هست اما برای رسیدن به سطح بالای یک رابطه کامل این پیش نوازش شرط اولیه هست. بنظر من صدای خوب تا حد زیادی همین حالت پیش نوازش رو برای مخاطب داره و با یک موسیقی غنی اصولا اهمیت خود صدا در سطوح بالاتر درک کمتر میشه.

موسیقی هایی که عمقی ندارند و تو همین سطوح پایین درک میشن بیشتر محتاج ایجاد افکت و ایمپرشن توسط صدا هستند مثل موسیقی هایی که تاپ و توپ زیاد میدن.

همه ما صدای خوب رو دوست داریم اما باید بدونیم یک موسیقی عمیقا تاثیر گذار هرچند برای شروع اثرگذاری به صدای خوب وابسته هست اما کم کم با چند بار شنیدن و ارتباط عمیق تر ارزش و اهمیت صدای خوب کمتر میشه.

زندگی با فرمول ساده صدای بهتر لذت بیشتر همخوانی نداره و بنظر من این رابطه کاملا غیر خطی و پیچیده است. البته فراموش نکنید خطای سیستم نباید طوری باشه که تو سطح اول شنونده رو نگه داره و اونقدر آزارش بده که اجازه ارتباط بالاتر رو نده اما همینقدر که بشه صدا رو فراموش کرد کافیه.

من قبلا در این مورد تو بحث شرایط یک صدا توضیحاتی دادم.
باز هم بجای دقت در خورد صدا بهتره در مورد تاثیر صدا بر درک خودتون از موسیقی هایی که دوست دارید دقت کنید، به چیزای جالبی ممکنه برسید.

Read More

نگاه رومی About Timbre and Audio

یکشنبه 8 می 2011
/ / /

بخونید مقاله رومی رو ببینید هر بخش از سیستم چه میزان تاثیر روی شاخص Timberal capacity دارد. رومی در مورد مفهوم شاخص Timberal capacity خودش توضیحات کوتاهی داده.

جالبه از نگاه رومی پاور لامپی 5% پتانسیل بیشتری برای ایجاد تاثیر منفی نسبت به ترانزیستور تو این شاخص صدا داره و البته کل تاثیر پاور چه ترانزیستوری چه لامپی خیلی کمتر از تاثیر آکوستیک سیستم و رکورد هست. جالبه رومی تاثیر خود اتاق رو 20 درصد معرفی کرده و آکوستیک سیستم رو 50 درصد. رومی منبع خوبی برای کسانی است که از خوندن مطالب مورونی تو اینترنت خسته شدند.

http://www.goodsoundclub.com/Forums/ShowPost.aspx?postID=16209#16209

In thins thee I will be talking a bit about the things that unfortunately seldom spoken in audio – about Timbres. It will be an installment of a few posts most likely and I will  be uploading them as I have time and mood.

In my teens I was a creative photographer.  I had later engendering degree but I did not care about it too much and all that I remember from that time that with my exposing to adult life I was switching from participation in creative expositions to doing more banal commercial assignments.  I had photography as armature hobby and in 13 I begun occasionally to make money on photography. At my 20s I was making full-rime living by photography. At that time I lost my interest to express my artistic objectives by photography and become hard core pro.  I was involved in a number of projects, was myself a fine custom printer, own custom printing lab and owned a wedding business operation.  In the very summit of my wedding business, in September of 1990 my “studio” shut 28 full weeding in one day, not bad for 22-year-old, self-staring kid. The fist couple years as I arrived to US I was working in advertising and commercial photography, then I switched the field but the experience of around 1100 wedding that I personally shut over the years was too heavy luggage to waste and over the last 20 years I did occasionally shoot some weddings, not as much for money but rather as habit… During the pre-digital of photography and pre-computerized film reading the manual-printing labs that printed my film were pleased as my weddings required much less color/density correction than the film by other photographers.  The point was that being a fine custom printer myself I knew how to read color and density of the space and how this color and density will be transported to the color, density and contract of a given film and the given development process.  I was not a great custom printer, I knew people who were much better than myself but having strong chemistry and dark-room background let me to look the whole photographic processes from higher altitude and select the appropriate ways to deal with multiple circumstances in order to deliver stable and guaranteed results.

It is interesting that I begin my talk about Timbre and Audio with the story about my photographic past.  It is not accident however.  Sitting in lab and having in disposal only 33 yellow, magenta and cyan filters it is all that a printer needs to get any color. However, color is not all that mater and any good custom printer has MANY other ways to get what he needs. What is interesting is that in photography we did opposite of what we do in audio. In photography we have huge variety of wild colors, contrasts and etc and all that we were trying to do it to convert everything to a same standard acceptable result. In audio however we strive to do very opposite. The Pitch of the source is a constant. Pitch is fundamental of the sound – we do not fuck with it in audio. Loudness is also more or less fixed element.  Loudness is a measure of intensity of the fundamental – no matter what we do in audio it will be distorted if we like or not but we do not intentionally do anything with it. There is of cause also the timbre. Timbre is a harmonic content of the signal but the paradox is that harmonic content does not describe timbre.

In photography new had speed of film, or a sensitivity of a film to react to light. If you have color film that 3 color layers – red, blue and green and each layer has OWN sensitively to light.  You expose film to light and each layer took own does of light. Now, how green will be your image? It will be as green as the sensitivity of green layer of film was (in fact it is in reverse but it is not important). In audio we have paradoxically the same situation. The signal is whatever it is, and then our mechanical and electronic devises reacting to the signal enrich it with harmonic colorations that eventually become Total Timbre. The Total Timbre is the derivative of Original Timbre + Acquire Timbre.  There is nothing new in what I say but… In audio people unfortunately only look to maximize the Original Timbre and to minimize the Acquire Timbre. In contrary to this I always look to have maximum amplitude of Acquire Timbre in order to increase the Timbreral Dynamic range or to make min change of Original Timbre to lead to maximal amplitude of Total Timbre.  So, proclaim maximum Timbreral sensitivity of each Timbre-sensitive layer of photographic film. In photography it would be that if you have a minor blush then you face must be 200% red. In audio we will not have even near this result but the more Timbreral sensitivity we have then more expressive tools we get what we put everything all together.

Now, what would like to have that 200% red face? Well, I am a custom printer and I need colors to get neutral Sound. Neutral Sound is a face with skin tone and reflection coefficiency of 0.65 BUT it also a poison-red flower, and burning-green grass and deep-blue sky. How poison-red, how burning-green and how deep-blue the subject need to be? That is all depends from your artistic intention but you shall not be worry too much as in audio we have Timbreral Dynamic range in my estimation of 30%  average of what we have in live sound. The best playback I feel might push to 60%-70%, but in most case the recording processes itself eats over 50%-70% of timbres.

To be continued….
Romy The Cat

——————————————————————————————-

Continuing my observation about the Timbres and Audio.

From what I said above it is very important to understand that Timbres in Audio are not the photographic density of the colors themselves but rather an ability of a photograph to differentiate the subtle and delicate tonal nuances of the main colors. A note is characterized but pitch and amplitude and if the pitch and amplitude of the notes are the same then it is job of Timbres to make the note to sound different. The larger amplitude of differences is the higher Timberal capacity of playback, or what I called above the Timberal Dynamic Range.

My stressing of Timberal Dynamic Range is not accidental as Timberal sensitivity is not static characteristic. At my site I use before a category of “Absolute Tone”. The Absolute Tone is static properly. The Timberal Dynamic Range is max number of Timberal Varieties that a given playback is able to discriminate.

Now, what kind in audio extended Timberal Dynamic Range? This is very complicated question. If you will run analyses of harmonic distortion then it will lead you to nowhere. Let look the circumstantial evidences of Timberal capacity and analyze what kind equipment gives an extended Audio Timberal Dynamic Range? Below is my estimation how different audio elements effect the Timberal capacity.

Phono cartridges = 30%
Phono stages = 10%
Preamps = 3%
DACs = 10%
ADCs = 15%
Cables = 10%
Power SS amplifiers = 15%
Power Tube amplifiers = 20%
Acoustic system = 50%
Room = 20%
DSP = 80%

This is of cause an abstract list but it in my view set very accurate relative relation between contributors of Timberal quality.  It is very interesting the in digital domain the digital conversion itself, even it distract some Timbes but only to degree. The post- conversion DSP processing kills Timbres terminally and any after-conversion DSP modification of a file leaves it terminally Timbres -dead.

If to analyze my list then one can make very interesting observation. The most Timbres effective devises in audio are those the have an ability to inflict own resonances. So, in a way we might talk about the secondary injection, the supplement of Timbres of playback over the Timbres of recording.
I know that many of audio people are under a bogus impression that recordings we play is the same Sound as we had live and the duty of audio is to make reproduced sound identical to live sound. The whole idiotic industry is shaped to convince the fools that live and reproduced sound are the same and to convince the subordinate idiots that there is no difference. If it was the same then the photograph of your child would have the same needs as your child and you would need to prepare pampers and pediatricians to serve the need of your child photograph.

The people who read my site know that I do not consider Sound of playback to be hereditary to live Sound. Of cause the live sound is a blueprint of playback sound but playback sound is own awareness. The fact that this own awareness has own secondary Timbres sources is only reinforce my position.

So, what in playback serves the secondary Timbres injection? I think it micro-resonances of passive elements. I can name many-many different vibrating and resonating elements in playback that add all different chromatic infliction into sound. Balancing them into a neutral Timbral pattern is job no different then use 11 yellow, 11 magenta and 11 cyan filters to balance the tone of image to neutral. However, photograph is static, you have balance it out and it stays there. Sound of playback is very vibrant and sometimes some Timbral elements of layback let other elements to shine.

Do not be under impression that I have a full control over the process, I do not and I think that no one does. Still, answers come only if you look into the direction of answers. I think the creation of extended Timberal bandwidth in playback, balanced it out and them let signal to distort that balance is very perspective direction to go. This is my direction your view might be different but I do know certainly that the wider Timberal Dynamic Range exist in your playback the more capacity your playback has to swing listening awareness at the Level One:

http://www.goodsoundclub.com/Forums/ShowPost.aspx?postID=16196

To be continued….

Rgs, Romy the Cat

Read More

دقت و وضوح نظرات و نوشته ها در مورد مسائل

شنبه 25 دسامبر 2010
/ / /

یک بحث خیلی خیلی خیلی خیلی مهم هست در زمینه فهم یک مساله و بیان یک گزاره در مورد اون مساله.

همه ما تو زندگی راجع خیلی از مسائل حرف میزنیم و سعی میکنیم ایده هامون و نظراتمون رو در مورد اون مساله بیان کنیم.

از نگاه من هر تفکر و ایده ای در ذهن ابتدا باید به دقیق ترین شکل ممکن آنالیز و درک بشه و بعد به دقیق ترین شکل ممکن بیان بشه.

خیلی از مشکلات و عدم تفاهم در فضای گفتگو از این مساله ناشی میشه که ما در مورد موضوعی حرف میزنیم که خودمون هنوز ایده درست و دقیقی در موردش نداریم و یا گاهی زبان نامناسب و غیر دقیقی رو برای بیان اون مساله انتخاب میکنیم (الان بین فلاسفه بحث های جالبی در مورد رابطه بین زبان و ایده وجود داره).

فکر کنم ولتر بود میگفت قبل از بیان چیزی باید مفهوم کلماتی که قراره ازشون استفاده کنی رو دقیقا برام شرح بدی و جادی بود میگفت تو کتابی نوشته بود تا موضوعی رو دقیق نفهمیدی برای دیگران بیانش نکن.

من معتقدم باید برای ارتباط و تبادل نظر ما اول ایده هامون رو خودمون دقیقا بفهمیم و بعد با زبانی دقیق بیانشون کنیم.

خیلی از ایده های ما بدون اینکه ما بدونیم خیلی کلی و غیر واضح هستند و خود ما اول باید وضوح و دقت مون رو تو درک اون مساله بالا ببریم و بعد شروع کنیم به بیان اون موضوع به زبانی دقیق و روشن.

میدونستید همین ایده هایی که دقیقا خودمون نفهمیدیمشون میتونند تولید کننده سوالاتی بشن که اصلا جوابی ندارند. مثلا یک زمانی یک سوالاتی تو فلسفه (مرتبط با مفهوم زمان) مطرح بود که اصلا از پایه اون سوال اشتباه بود اما با پیشرفت علم و دقیق شدن دیدگاه انسان (مثل تغییر مفهوم زمان با نظریه نسبیت انیشتین) خود بخود اون سوالات مبتنی بر ایده هایی غیر دقیق از بین رفتند.

همونطور که میدونید علم شاید تو مسیرش هیچوقت نتونه به کلی نگری برگرده و همیشه بیشتر شاخه شاخه و واگرا تر بشه اما حداقل تو مسیرش به سمت دقیق تر شدن میره.

یکی از خصوصیات رومی اینه که سعی میکنه خیلی دقیق چیزی رو بفهمه و بعد به شکلی نسبتا دقیق بیانش کنه و من کاری به درست و غلط بودن ایده هاش ندارم و خودم هم تو جایگاهی از نظر تجربه شنیداری نیستم که بخوام در مورد صحت و سقم خیلی از ایده هاش نظر بدم .

یه روز یکی از رومی سوالی پرسید و رومی بهش گفت به سوال زمانی میشه پاسخ داد که خود کسی که سوال رو پرسیده دقیقا بدونه دنبال چه جیزی هست و دقیقا در مورد یک چیز مشخص سوال بپرسه نه در مورد یک چیز کلی و نامشخص.

چیزی که هست اینه که خیلی از آئودیوفیل ها اولا ایده هاشون دقیق و آنالیز شده نیست ، ثانیا زبان دقیقی برای بیانش ندارند.

بحث هایی که تو اون بحث ها همه موضوعات دقیق و آنالیز شده تعریف نشدند و زبان ارتباط هم دقیق  نیست طبیعتا نتیجه ای ندارند.

در مورد های فای هم تو کل دنیا ( از جمله همین سایت های تحلیل صدا مثل Audio Review ) تا حد زیادی ما با اظهار نظراتی روبرو هستیم که نه طرف دقیقا فهمیده چی میگه و نه درست بیانش میکنه.

درخواست من اینه بیشتر به این موضوع فکر کنید ، ایده های ما در مورد صدا رو باید قبل از بیان ، خودمون اول خوب بفهمیم و بعد به شکلی دقیق بیانش کنیم. راستش من دلم میخواد ما دقیق تر نگاه کنیم و بهتر ایده هامون رو بیان کنیم چون لازمه ارتباط سازنده همین چیزهاست و من بیشتر از اینکه دغدغه اینو داشته باشم که نظرات من درسته یا غلط و یا نظرات کس دیگری درسته یا غلط به این فکر میکنم که ساختار ارتباط باید درست باشه و سعی ام بر اینه اولا خودم همیشه در مورد چیزهایی بنویسم که دقیقا فهمیدمشون ثانیا اونها رو به زبانی مشخص بیان کنم. امیدوارم سعی همه بر این باشه که اولا موضوعات رو دقیق بفهمند ثانیا دقیق بیانش کنند ثالثا همه آنچه که فهمیدند رو دقیق و شفاف و بدون در نظر گرفتن منافعشون بیان کنند.

تو مطالب بالا من 1000 بار از کلمه دقیق استفاده کردم اما خودم هم دقیقا نفهمیدم چی گفتم 😉

Read More