
آستان جانان اثر استاد محمد رضا شجریان با آهنگسازی و سنتور نوازی پرویز مشکاتیان و تنبک نوازی ناصر فرهنگ فر هست. این آلبوم در دستگاه بیات ترک اجرا شده و از نگاه من یکی از دوست داشتی ترین کارهایی است که در زمینه موسیقی سنتی اجرا شده است. شجریان از نگاه من توانایی فوق العاده ای در انتقال حس یک شعر دارد و مشکاتیان هم پاسخی درخور به صدای شجریان میدهد.
موسیقی سنتی ما برای برخی بیشتر تداعی کننده غم ، افسردگی و نداشتن حس زیبای زندگی است. البته هر کس با توجه به روحیاتی که دارد طبیعتا به شکلی خاص این موسیقی را درک میکند و هر کس برداشت خودش را دارد. من برعکس این عده این حس رو ندارم و احساس خیلی خوبی نسبت به این موسیقی دارم خصوصا وقتی اشعار از ادبیات عرفانی ما انتخاب بشه و اصلا فکر نمیکنم موسیقی سنتی تداعی غم یا نا امیدی است بلکه احساس میکنم این موسیقی به بهترین شکل عرفان رو روایت میکنه.
موسیقی سنتی یک حس عمیق رو در انسان نسبت به زندگی و حقیقت اون بیدار میکنه همون حسی که مولانا در اشعارش توصیف میکنه. از نگاه مولانا انسان در یک چهارچوب مقید زندگی میکنه و دنیای به این بزرگی برای انسان بی شباهت به قفس نیست. این نوع نگاه تنها در عرفان ما نیست و همه کسانی که سرشون رو از آخور روزمرگی درآوردند و بجای بازی کردن در این عالم به حقیقت عالم توجه کردند این نگاه رو باور دارند . بقول حافظ ” آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی”.
آلبوم آستان جانان همه Track هاش زیباست و تصنیف شیدایی اون زیباترین تصنیفی است که تا بحال شنیدم :
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه صافیست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی
نوشته شده در (تحلیل سیستمها Reviews) توسط امیر حسین در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۸۶

چه روزی بود دیروز ، منزل یکی از دوستان بودیم که یک تست جالب انجام دادیم . قبلا کابل Van Den Hul The Third رو تست کرده بودم و تحلیل آنرا اینجا نوشتم. این کابل انقلابی در سیستم من بوجود آورده بود و صدا در شاخصهایی تغییر کرده بود که هیچ کابل فلزی نتوانسته بود به اندازه The Third این تغییرات رو ایجاد کند. بهر حال کابل من خیلی در حد و اندازه های کابلهای رفرنس به حساب نمی آمد و من دوست داشتم ببینم آیا Van Den Hul The Third در مقایسه با کابلهای فلزی رفرنس هم چنین تفاوتی رو ایجاد میکنه یا نه؟
جواب مثبت بود و کابل تمام کربنی The Third تفاوت کاملا بارزی با کابل ۵ هزار دلاری رفرنس Transparent داشت. باورم نمیشد که The Third به راحتی در شاخص های بسیار مهم شنیداری مانند Texture ، Naturality ، Midrange Bloom ، یکدستی صدا در نواحی مختلف فرکانسی و حالت آنالوگ داشتن کابل رفرنس Transparent رو کنار میزد. با اتصال The Third انگار یک لایه از روی صدا خصوصا در فرکانسهای وسط و بالا برداشته شد و صدا حالت کاملا راحت و طبیعی پیدا کرد. هر دو کابل قیمتی نزدیک به ۵ هزار دلار دارند و Transparent جزو کابلهای ایست که در بسیاری از سیستمها بعنوان رفرنس استفاده میشه.
خیلی وقت نشد تا یک مقایسه کامل انجام بدیم و اونقدر تفاوت زیاد بود که به نظرم این کار بی فایده بود. صدای The Third اون نمک و ملاحت صدا رو بشکل کاملا طبیعی و بدون افزودن Coloration به شنونده میداد. صدای خواننده اپرا انگار باز شده بود و راحت نفس میکشید. اثری از حالت الکترونیک و edge در صدا حس نمیشد. صدا در همه نواحی فرکانسی خصوصا هنگام عبور از ناحیه پایین به بالا کاملا یک دست و آنالوگ بود و fluency فوق العاده ای داشت. Transparent تنها در ناحیه پایین گسترش بیشتری داشت و عملا حرفی برای گفتن نداشت. گاهی فکر میکنم این مجلات تنها به دنبال پول هستند چون کابلی به این نازنینی هیچ تحلیلی نداره و تنها در سال ۲۰۰۱ آقای کالمن یک تحلیل از این کابل نوشته بود. در دنیا تحلیل گران با Krell Evo One و dCS Scarlatti و کابلهای رفرنسی چون Kimber Select و بلندگوهایی مانند Sound Lab سیستم تست میکنند و در مورد کامپوننت ها نظر میدهند و اکبری با یک سیستم معمولی. خوشحالم نظرم در مورد The Third حتی در یک سیستم رفرنس صادق بود. کابل the Third تنها کمی به Soundstage بزرگتر و عمیقتر با Sharpness بیشتر و حالت Bloat کمتر در صدا نیاز داره اما این ایده ال ها به گوش من شاخص های hifi هست و نه Musical و این کابل جزو کامپوننتهای است که من ۱۰۰ درصد پیشنهاد میکنم آنرا بشنوید.
کابل The Third برای من در مقایسه با کابلهای فلزی (که تا بحال شنیدم) تفاوت سورس آنالوگ رو با دیجیتال تداعی میکنه. صدای The Third خیلی آنالوگ ، دوست داشتنی و طبیعی بود.
سیستم دمو به شرح زیر بود :
Accuphase 80/81 Transport/DAC
Air Tight Pre Amplifier
Accuphase A-50v
Wilson MAXX
قبلا اشاره کردم به اینکه Specification ها و Measurement ها نمیتوانند به ما دید خوبی بدهند اما با تجربه ای که من داشتم درک مفهوم مینی مالیست کمکم کرد دلیل بسیاری از تفاوت ها رو بفهمم. بیشترین تاثیر در ک این مفهوم به این مساله برگشت که ممکنه سیستمی خیلی گران باشد اما من از صدایش لذت نبرم و بسیار محتمل است سیستمی خیلی ارزان باشد اما صدایش به گوش بنشیند. جدا از درک تاثیر آکوستیک ، Matching ، کابلها ، مساله break-in و سلیقه شنیداری درک مفهوم مینی مالیستی کمکم کرد تا نگاه بهتری به قضیه های فای داشته باشم. مفهوم مینی مالیستی یک مفهوم نسبی بوده و من اینجا نمی گویم همه سیستمهای مینی مال با همه موسیقی ها صدایی Musical دارند و همه سیستم های غیر مینی مال صدای غیر میوزیکال. ما نمیتوانیم همه مسائل را در یک جمله خلاصه کنیم و یک قانون کلی استخراج کنیم. اما میتوانیم به سیستمها از این بعد هم نگاه کنیم تا پاسخ برخی از چراها رو بگیریم. من تجربه زیادی ندارم اما آنچه تا الان فهمیدم این بود که در حالت کلی سیستم مینی مال Musical تر از سیستم غیر مینی مال هست و با پیچیده شدن یک سیستم احتمال کاهش کیفیت شاخص های Micro زیاد میشود و در عوض ممکن است شاخص های Macro بهتر شود. البته طراحان حرفه ای سعی میکنند برای از دست ندادن شاخص های میکرو تا حد ممکن با افزایش هزینه و بهتر کردن قطعات به یک نقطه خوب برسند و پیچیدگی بیشتر خیلی به لذت صدا لطمه نزند اما طراحان غیر حرفه ای فقط کار را خراب میکنند. بدترین حالت اینست که شما یک سیستم غیر مینیمال ارزان (بازار پر هست از این جور سیستمها) بخرید چون احتمال میوزیکال بودن آن خیلی خیلی پایین است مثل بلندگوی من. من یک بلندگوی ۳way دارم که کابل داخلی بلند و کراس آور ارزانی داره و در مجموع یک سیستم غیر مینی مال بحساب میاد. صداش در میکرو لطافت نداره و من فکر میکنم این بلندگو بیشتر بدرد سرو صدا کردن میخوره تا لذت بردن از موسیقی . البته Dynaudio در بین بلندگوهای بازار کیفیت نسبتا خوبی داره و مثلا مدل ۴۲ یا ۵۲ اون انتخاب مناسبی هست اما مدل ۸۲ به همین دلایلی که گفتم نمیتونه صدای میوزیکالی داشته باشه. در مقابل ویلسون هشت یک سیستم نسبتا غیر مینی مال هست اما صدای خیلی خوبی داره. هرچند این بلندگو در شاخص هایی مثل Immediately و Transparency حرف آخر رو نمیزنه اما من صدای این بلندگو رو بعنوان یک سیستم غیر مینی مال خیلی دوست دارم. مشکل اینجاست که هرچند ویلسون با افزایش پیچیدگی ، خوب توانسته صدا رو Musical نگه داره اما در مقابل برای این بلندگو داره سی هزار دلار میگیره. یعنی میشه سیستم رو بدون کاهش خیلی محسوس میوزیکالیتی تا حدی پیچیده کرد اما قیمت افزایش خیلی صعودی خواهد داشت. من به مساله انواع موسیقی قبلا اشاره کردم و اینکه اگر یک موسیقی بیشتر حالت هیجانی و سرو صدا کردن داشته باشه حتما با سیستمهای غیر مینی مال جواب بهتری میده مثلا موسیقی متال رو نمیشه با یک SET و بلندگوی Single Driver شنید و باید اونرو در یک سیستم ۳way با آمپلی فایرهای پرتوان Solidstate بشنویم. چون یکی از دلایل پیچیده تر شدن سیستمها مساله موسیقی های جدید با دینامیک بیشتر بود باید همواره در نظر داشته باشیم یک طراح نمیتواند همه شاخص ها رو با هم در حد خیلی خوبی نگه داره و حداقل این کار در قیمت های متوسط و معقول اصلا ممکن نیست. پس بهتره ما در انتخاب ببینیم چه موسیقی هایی دوست داریم و بعد بر اساس اون انتخاب کنیم . اگر شما یک بلندگوی ۴way با Solidstate مثلا ۵۰۰ واتی میگیرید نباید انتظار داشته باشید هم متال عالی پخش بشه و هم Vocal یک موسیقی آرام و حسی. باید این انتظار رو داشته باشید که خونه دوستتون که یکی سیستم مینی مال و ارزان داره صدای Midrange دوست داشتنی تر پخش بشه.
برای اینکه بیشتر در جریان نگاه من قرار بگیرید بد نیست تجربه هایی که موجب شد من به این نگاه برسم رو برای شما شرح بدهم. اول اینکه من در خانه یک ضبط سونی بسیار کوچک دارم که یک طبقه تقویت ترانزیستوری Class A داره با دو تا درایور ساده و تقریبا طول مسیر سیگنال از نوار Tape تا بلندگو کمتر از ۱۵ سانتی متر هست. Tape در مقایسه با دیجیتال مینی مال بوده و این سیستم در حالت کاملا مینی مال صدا رو پخش میکنه. باور کنید من صدای شجریان رو در این ضبط به گونه ای میشنوم که میشه گفت حتی در سیستمهای خیلی خیلی گران هم نشنیدم. طبیعتا این سیستم نه وضوح بالایی داره و نه دینامیک بالایی اما vocal رو خیلی شنیدنی پخش میکنه. خونه یکی از دوستان بسیار خوبم جناب مهندس پوینده (من بشخصه خیلی چیز ها از این دوست عزیز یاد گرفتم و جا داره اینجا از ایشان تشکر کنم) یک تست جالب گرفته شد که نشان میداد آمپلی فایر ۶۰۰ واتی ۲۰۰ کیلویی Solidstate واقعا نمیتونست Presence و لطافت Midrange یک آمپلی فایر لامپی رو داشته باشه.باز در خانه همین دوست ایشان سورس دیجیتال رو بدون استفاده از Pre مستقیما به Power وصل کردند که انگار صدا یک پله به ما نزدیکتر شد و شفافیت افزایش یافت. خودم در خانه بارها این تست ها رو انجام دادم مثلا کابل ها رو کوتاه میکردم ، سورس رو به پاور Direct میکردم و … یه تجربه جالب دیگه صدای هدفون گوشی زیمنس من بود. من یک گوشی به نام SL45 داشتم که mp3 پخش میکرد و من تقریبا اونرو زمانی خریدم که NAD داشتم با Dynaudio . باورم نمیشد چرا صدای این گوشی ۲۰۰ هزار تومنی از صدای سیستم من شنیدنی تر هست. فقط هزینه کابل بلندگوی مانستر من ۱۵۰ هزار تومن بود و این مساله واقعا آزارم میداد. گاهی فکر میکردم نکنه های فای یک دروغ بزرگ هست ، گاهی هم فکر میکردم شاید اگر ۱۰۰ میلیون داشتم مشکل حل میشد. اما اون زمان نمیتونستم بفهمم چرا و بدترین چیز اینه که آدم در یک برزخ گیر کنه و نفهمه چرا؟!
تجربه دیگه صدای Manger Sidekick بود که خیلی برام جالب بود و تحلیل اونرو بزودی در سایت میگذارم. منگر یک مدل خیلی ساده و کوچک داره بنام SideKick که خیلی مینی مال هست. یک کراس آور خیلی ساده (فیلتر بالاگذر) با کابل داخلی کمتر از ۱۰ سانتی متر و تنها یک درایور. صدا با سورس آنالوگ و یک Integrated با توان پایین دمو شد. Integrated ها در مقایسه با Pre Power و یک کابل واسط در حالت کلی مینی مال تر هستند و توان کمتر اونها باعث میشه طبقات کمتری داشته باشند و در مجموع مینی مال تر هستند (یکی از دلایل علاقه من به ASR هم همین مساله Integrated بودن هست که همه تحلیلگران میگویند Presence و Texture صدای این آمپلی فایر فوق العاده هست و Presence جزو شاخص هایی است که در حالت مینی مال حفظ میشود) . صدای Sidekick با سورس آنالوگ به گوش من خیلی جالب بود و من احساس میکردم این سیستم تنها به یک کابل کوتاه حداکثر ۱٫۵ متری نیاز داره نه چیزی بیشتر. طول کابل کمتر هم یعنی مینی مال تر بودن و من اعتقاد خیلی زیادی دارم به اینکه تحت هر شرایط طول کابل باید زیر ۱٫۵ متر (برای آمپلی فایر Stereo) و زیر یک متر برای Monoblock انتخاب بشه. من دوست دارم از این بحث چند نتیجه بگیرم. یکی اینکه گول سروصداها و تبلیغات رو نخوریم و وقتی شنیدیم بلندگویی ۵۰۰ کیلو وزنش هست ۲ متر ارتفاع داره و ۱۰ تا درایور جا نخوریم چون صدای خوب ربطی به این چیزها نداره. برای انتخاب اول ببینیم چه موسیقی گوش میدیم و بدونیم هر طراح محدودیت هایی داره و انتظار نداشته باشیم سیستمی وجود داشته باشه که همه نوع موسیقی رو در بهترین حالت پخش کنه. سعی کنیم بیشتر در جهت کوتاه کردن و سادگی حرکت کنیم تا بزرگی و پیچیدگی. اگر یک بلندگوی ۲way برای اتاق ما مناسبه به سمت ۳way نرویم. خصوصا در قیمت های متوسط و پایین سعی کنیم تا حد ممکن سیستم رو مینی مال جمع کنیم و تنها در قیمت های بالا بسمت غیر مینی مال حرکت کنیم البته با دقت زیاد و شنیدن صدا و در نظر گرفتن همه پارامترها. در نهایت تنها یک جمله هست که فکر میکنم صد در صد درسته و میشه به عنوان قانون اون رو بپذیریم ، اینکه تنها ملاک ارزش گذاری برای سیستم ها احساس ماست نه چیز دیگه و ارزش یک سیستم تنها و تنها به میزان رضایت شنیداری من از اون برمیگرده و نه چیز دیگه. راستی یادم رفت بگم سه شرکت خیلی به این مفهوم اهمیت میدهند یکی ۴۷ Lab و دیگری AudioNote و دیگری Pass Lab .طراح شرکت Pass Lab یکی از طراحانی هست که اعتقاد زیادی به مساله مینی مالیستی داره و اینجا گفتگویی با Stereophile داشته (حتما بخونیدش).
لینک های زیر شاید براتون مفید باشه :
http://www.high-endaudio.com/ (حتما بخوانید)
http://www.passlabs.com/
http://en.wikipedia.org/wiki/Minimalism
تا الان اینگونه نتیجه گیری کردم که هر طراح بر اساس تجربه ای که دارد درکی از رابطه بین دو فضای شنیداری و ریاضی دارد. برخی از طراحان (مانند Pass Lab ، ۴۷ Lab ، Spectral ، Solaja Audio ، تا حدی BAT) اعتقاد دارند برای اینکه شاخصهای مهم شنیداری دست نخورده بماند و ما بیشترین لذت را از صدا ببریم باید طول مسیر سیگنال را تا حد امکان کوتاه نگه داریم و مدارات واسط حداکثر سادگی را داشته باشند. به این نگاه Minimalism و به این افراد Minimalist در Audio Design میگویند. Minimalist ها اعتقاد دارند اون حس و حال موسیقی که مایه لذت شنیداری انسان میشود در سیستمهای پیچیده Complex از بین میرود و کوتاه تر کردن و ساده تر کردن مدارات بهترین راه حل برای به حداکثر رساندن Musicality یک سیستم هست. شاید این جملات را شنیده باشید:
>> Less is More
>> Only The Simplest Can Accommodate The Most Complex
>> The theory or practice in art or design of using the fewest and simplest elements to achieve the greatest effect
یکی از شاخص های بررسی یک سیستم نگاه کردن به آن از بعد میزان پیچیدگی است. یعنی ما میتوانیم پارامتری بنام سادگی تعریف کنیم که هر سیستمی را در مقایسه با دیگری از این بعد بسنجیم. سیستم ها نسبت به هم در طراحی ساده تر یا پیجیده ترند. مثلا مدارات ترانزیستوری با توان بالا از بیش از ۸ طبقه مدار استفاده میکنند اما مدارات لامپی تنها از ۲ یا ۳ طبقه. بنابراین یک آمپلی فایر لامپی مدار ساده تری نسبت به یک آمپلی فایر ترانزیستوری دارد. هر چقدر تعداد طبقات کمتر و سیگنال صدا تا رسیدن به گوش ما مسیر کوتاه تری را طی کند میگوییم سیستم Minimal تر است. طراحی یک سیستم بشکل مینی مال مزایا و نیز محدودیت هایی دارد همانطور که با پیچیده تر شدن سیستم پارامترهایی بهتر و پارامترهایی هم بدتر میشود و ما همیشه در ازای بدست آوردن ممکن است چیزی را از دست بدهیم. مثلا وقتی یک بلندگوی Single درایور به ما یک Ambience Field پیوسته میدهد اما گسترش فرکانسی آن محدود هست ما سعی میکنیم با چند درایوری کردن و ۳way کردن بلندگو گسترش فرکانسی را افزایش دهیم اما در عوض Coherency را به نسبتی از دست میدهیم. شما نمیتوانید همه پارامترها را با هم بهتر کنید و این کار حتی با افزایش خیلی زیاد هزینه هم کاملا تحقق پیدا نمیکند. مثلا من فکر نمیکنم در دنیا یک SolidState Power Amplifier بالای ۵۰۰ وات توان باشد که Immediately یک آمپلی فایر لامپی SET با توان ۸ وات را داشته باشد. از نظر من محال هست حتی اگر قیمت تمام شده آمپلی فایر ۵۰۰ واتی بالای ۱۰۰ هزار دلار باشد این آمپلی فایر هم گسترش ، ریتم و دینامیک یک Solidstate خوب را داشته باشد و هم Immediately ، Presence و Texture آمپلی فایر لامپی را. عمر های فای من به گذشته قد نمیدهد که بدانم چه اتفاقاتی افتاد و چرا طراحی سیستمها بیشتر بسمت Complex رفت اما حدس من به دو چیز برمیگردد. یکی اینکه سیاستهای حرکت های فای در دنیا تابع بازار (منظورم جایگزینی ایده ال گرایی با افزایش سود هست) بوده تا ایده ال گرایی انسان و دوم متنوع شدن انواع موسیقی و استرینگهای صداست. البته میشه دلیل سومی هم مبنی بر عدم صلاحیت شرکتهای های فای آورد که این مقوله سوم تا حدی در مقوله اول میگنجد. در ابتدا همه چیز ساده بود یک سورس آنالوگ و یک بلندگوی هورن. بعد کم کم پیچیدگی شروع شد. آنالوگ شد دیجیتال و سیگنال دو مسیر به مسیر حرکتش اضافه شد یکی مسیر تبدیل به دیجیتال AD و دومی مسیر دیجیتال به آنالوگ DA که این افزایش مسیر کیفیت سیگنال رو کاهش داد و من با تجربه ای که تاکنون داشتم فکر میکنم دیجیتال یکی از غلط های بزرگی بود که صنعت های فای توسط سونی و فیلیپس کرد. من سی دی Audio رو در دستگاه ۵۰ هزار دلاری dCS Scarlatti شنیدم و فکر میکنم dCS در بالاترین حد ممکن دقت صدا رو پخش میکرد اما صدا شاخص دیجیتال داشت و از آنالوگ فاصله داشت. خب الان دیجیتال شده SACD و DVD-A اما هنوز هم بسیاری شنوندگان حرفه ای معتقدند Reality صدای آنالوگ رو هیج CD دیجیتالی نداره. بلندگوها از حالت Single Driver بسمت چند درایوری رفتند و مساله کراس آور و طولانی شدن طول کابل متصل به درایور پیش آمد. آیا بلندگوهای بزرگ و ۴Way همه مشکلات رو حل کردند؟ از نظر من نه و در بسیاری از مواقع این بلندگوها خیلی چیزهای خوب رو از صدا کم کردند. مدارات ترانزیستوری با توانهای بالا و تعداد طبقات زیاد ترانزیستور جای لامپ رو گرفتند اما هنوز هم نتوانستند در همه شاخص ها به لامپ برسند و حتی در قیمت های خیلی بالا خیلی راحت ما Bloom صدای یک SET ارزان رو به یک آمپلی فایر Solid صد هزار دلاری ترجیح میدهیم. وقتی دیجیتال پیشرفت کرد کم کم پردازشهای دیجیتال مانند Upsampling و الگوریتمهای ریاضی خاص در DSP ها مورد توجه قرار گرفتند و مسیر سیگنال پیچیده تر از قبل شد. رابرت هارلی در تحلیل سورس دیجیتال Esoteric مینویسه با استفاده از فیلترهای دیجیتال شاخص هایی خوب و شاخص هایی هم مانند Presence بدتر میشه. کمپانی هایی مثل AudioNote ، Zanden ، ۴۷ Lab و Goldmund اعتقاد دارند تا حد ممکن باید از پیچیدگی و پردازش اضافی پرهیز بشه خصوصا وقتی نخواهیم خیلی هزینه کنیم. با چند درایوری شده کرآس آورها هم پیچیده تر شدند و مدارات آنها پیچیدگی مسیر سیگنال رو افزایش داد. پاسخ فاز خراب شد و الانا دارند فکر میکنند این مشکل رو چگونه حل کنند. کابلها هم بخاطر طول زیاد بالای یک متر مجبور شدند از یک شبکه سلفی خازنی (جبرانساز) استفاده کنند تا سیگنال در طول مسیر بهتر منتقل بشه اما این جبران سازها مشکلات خاص خودشان را داشتند و برخی شاخص ها را به نسبت خرابتر کردند. برای جریان دهی بیشتر Class A ها شدند Class A/B و مدارات Push Pull بشکلی دیگر بر صدا تاثیر گذاشتند. ما midrange رو از دست میدادیم و بجایش کنترل ، دینامیک و گسترش فرکانسی میگرفتیم. یه جورایی لطافت و نرمی رو با قدرت و صلابت معامله میکردیم. بازار به Complex بیشتر گرایش داشت چون میتونست هر روز از یک تکنولوژی جدید و هر روز از یک تغییر احمقانه حرف بزنه و به شکل بهتری پول بیشتری به جیب فروشندگان منتقل کنه. شعارهایی مثل گسترش فرکانسی از ۱۰ هرتز تا بالای ۴۰ کیلوهرتز با استفاده از ۵ تا درایور، توان ۵۰۰ وات به ۸ و ۱۰۰۰ وات به ۴ با استفاده از ۵۰ تا ترانزیستور موازی و … استفاده از الگوریتمهای پردازش دیجیتال و … THD زیر ۰٫۰۰۰۰۹ درصد با استفاده از فلان تکنولوژی و …
این وسط شرکتهایی هم سعی کردند بشکل صحیحی تغییر ایجاد کنند و اینطور نباشه اگر شاخصی بهتر میشه دیگر شاخص ها آسیب جدی ببینند و در نهایت محصول جدید با یک بالانس بهتر نسبت به قبل قرار بگیره و Musicality افزایش پیدا کنه. ژاپنی ها بیشتر در این مسیر بودند و به گوش انسان اهمیت بیشتری میدادند. آنچه من با تجربه اندکی که داشتم بر من مشخص شد این بود که با پیچیدگی سیستم پارامترهای Macro مانند دینامیک ، ریتم ، گسترش فرکانسی ، Slam ، Detail بهتر میشد اما در مقابل پارامترهایی در مقیاس Micro مانند Texture ، Immediately ؛ Presence ، Naturalness و لطافت کمتر میشد. بعبارتی پیچیدگی در مقیاس Macro صدا رو بهتر میکنه اما در مقیاس Micro اون ظرافت و لطف موسیقی رو کاهش میده و از نگاه من Musicality (به گوش خودم) کمتر میشه حتی در قیمت های بالا. حرکت در مسیر مینی مال سخت تر است و رسیدن به یک بالانس بهتر با حفظ سادگی و خراب نکردن پارامترهای Musical کار ساده ای نیست. من نمیگویم یک سیستم غیر مینی مال ۱۰۰ میلیونی (با فرض اینکه این ۱۰۰ میلیون واقعی باشد و هزینه تمام شده همین قدر باشد) صدای بدتر و غیر میوزیکال تری به نسبت یک سیستم مینی مال یک میلیونی دارد اما میدانم اصل طراحی باید بر اساس سادگی و حس شنیداری باشد و زیاد شده نه من بلکه خیلی ها در دنیا صداهای چند صد میلیونی شنیده اند اما راضی نشده اند اما از صدای یک Single Driver با یک SET لذت برده اند. دنیای امروز که ما در آن زندگی میکنیم برخلاف سروصداهایش چندان دوست داشتنی و صادق نیست و اصولا من و شما باید هوشیار باشیم.
نوشته شده در (اخبار و رویدادها News) توسط امیر حسین در تاریخ ۲۸ دی ۱۳۸۶

سلام خدا بر تو ، روزی که به دنیا آمدی ، روزی که به شهادت رسیدی و روزی که دوباره برانگیخته میشوی.
در بخش قبلی در مورد Matching نوشتم و اینکه میشه با جمع کردن صحیح صدا رو به سمتی که دوست داریم ببریم. در مورد Matching تجربه هایی دارم که بعدا بیشتر به اونها میپردازم اما همین قدر بگم که Matching کار خیلی راحتی نیست و استفاده از برندهای مختلف برای رسیدن به یک صدای بالانس و دلخواه زمان بر و مشکل تر است در مقایسه با خرید تمام کامپوننت ها از یک کمپانی. خصوصا این مساله زمانی بیشتر خودش رو نشون میده که Neutrality و Resolution سیستم بالا باشه.
هدف از طراحی یک سیستم Musical این است که طراح به نقطه ای که در نظر دارد نزدیک شود یعنی طراح باید اول از همه بداند چه صدایی میخواهد و دوم اینکه به چه شکل به این هدف نزدیک شود. ما دو چیز در اختیار داریم ، یکی مدل تقریبی مدار که بر اساس ریاضیات آنرا بیان میکنیم و دیگری حس شنیداری. به نظر میرسه هر چقدر هم مدل ریاضی مدار الکترونیکی دقیق تر هم میشود ما از حس شنیداری بی نیاز نمیشویم و از نگاه من همواره گوش باید مرجع قضاوت قرار گیرد. در طراحی عده ای سعی میکنند مرجع رو پاسخ الکترونیکی مدار قرار بدهند (مثلا کاهش THD مدار و …) و بر اساس این مدل به ایده ال نزدیک شوند و عده ای تاکید بیشتر بر شنیدن صدا دارند و مرجع آنها گوش انسان هست (یعنی تعریف ایده ال بر اساس پارامترهای شنیداری انجام میشود نه پاسخ آزمایشگاهی) اما سعی میکنند با درک رابطه پارامترهای شنیداری با پارامترهای ریاضی به یک طراحی خوب برسند. برخی مانند کمپانی GoldMund سوئیس تنها و تنها دقت آزمایشگاهی مدار را مرجع بهتر بودن میداند اما یک کمپانی مثل Zanden Audio به صدا گوش میدهد و بر اساس قضاوت گوش به جلو میرود. مهمترین عامل موفقیت یک طراح اینست که در طی تجاربی که بدست می آورد بفهمد رابطه بین پارامترهای مدل الکترونیکی مانند فیدبک منفی با پارامترهای حس شنیداری مانند ریتم چیست. هر چقدر طراح تجربه بیشتری داشته باشه و بیشتر ارتباط این دو فضا را درک کرده باشه بهتر میتونه سیستمی طراحی کنه که هم قیمت مناسب تری داشته باشه و هم Musical تر باشه. بنظر میرسه تعداد طراحان حرفه ای که شناخت خوبی از ارتباط این دو فضا دارند خیلی زیاد نیست و بیشتر کمپانی ها حرف تازه ای در طراحی نمیزنند و بیشتر کامپوننتهای بازار مدارات مشابه ای دارند تنها با المانهای متفاوت. هنوز هم درک رابطه این دو فضا کاملا آشکار و مشخص نیست و طراحان همواره درک نسبی و غیر کاملی از ارتباط این دو فضا دارند. برخی معتقدند صدای بهتر با افزایش پهنای باند و Slew Rate در بار کامل امکانپذیرهست (مثل Spectral و FM Acoustic و Goldmund) برخی معتقدند باید THD به حداقل ممکن برسد (مثل Halcro) ، برخی فکر میکنند فیدبک منفی کمتر مهمترین عامل هست (مثل Krell و Dartzeel) و… . هنر طراح از نگاه من اساس کار هست و انتخاب المانها (مثل خازن و مقاومت و …) در اهمیت پایین تر قرار دارد ، یعنی توپولوژی مدار اهمیت بیشتری دارد تا خود المانهای مدار. یک طراح خوب میداند بهتر میداند چگونه با یک هزینه محدود سیستم را Compromise کند اما یک طراح غیر حرفه ای تنها بفکر استفاده از المانهای گران تر و دقیق تر هست و برای همین هست شما در بازار کمپانی هایی را میبینید که قیمت های آنها خیلی بالاست اما صدای آنها به اندازه قیمت شان ارزش ندارد و صدای بیشتر آنها تفاوت شاخص چندانی نداشته و حرف تازه ای هم برای گفتن ندارند. اصولا طراح درست حسابی که حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد کم هست و بیشتر کمپانی های تجاری بیشتر وقت و انرژیشون صرف تبلیغات و مشتری جمع کردن میشه تا تحقیقات . بنظر میرسه در دنیا ژاپنی ها بیشتر به حس شنیداری اهمیت میدهند تا پاسخ آزمایشگاهی و البته این حرف کاملا کلی است و استثنا زیاد داره اما به نظر من اینطور میاد و صدای کامپوننتهای اونها ملایم و Human Like تر هست.