بخش پنجم The “Dead Points of Live Sound” or DPOLS

نوشته شده در (آکوستیک Acoustic) توسط امیر حسین در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

مدتی هست که چیزی ننوشتم و البته دلیلش گرفتاری هام بوده ، قبل از پایان تعطیلات عید چند تا مطلب نوشتم که خیالم راحت باشه اگر نتونستم تا مدتی مطلب ننویسم سرعت میانگین نوشتن ام پایین نیومده باشه.

اوضاع خوب و مرتبه و من دارم روی بقیه مطالب Subjective Audio Reviewing کار میکنم و دوست دارم بدلیل اهمیت موضوع تا حد ممکن نوشته هام فکر شده باشه و برای همین خیلی عجله ای براش ندارم.

توضیح اصطلاحات های فای هم بعد از نوشتن چند مطلب شروع خواهد شد و من سعی خواهم کرد هم یک توضیح ای در مورد مفاهیم داده باشم و هم اگر بتونم یک روشی رو برای تشخیص پیشنهاد بدم.

زیبایی صدای Audio Note Ankoru تو خونه مهندس پوینده هم دلیلی شد تا در مورد اینکه چرا از نگاه Subjective من این صدا رو خیلی دوست دارم بنویسم و اینکه چرا با کمک لامپ ها میشه چنین صدای زیبایی رو شنید. خیلی از مجلات در مورد تفاوت لامپ و ترانزیستور نوشتند که بنظرم خیلی جاها خیلی نوشته شون خوب نبود و کلا نوشته هایی که تابحال خوندم اونقدر جالب نبود که راضی ام کنه ، سعی میکنم ایده هام رو شرح بدم. فعلا اینجا رو ببینید.

اما مطلب امروز مربوط به پاسخی هست که آقای Michael L. Davis (به نام Mike میشناسیمش) به نامه من دادند. آقای Mike صاحب سایت Audio Federation و مجله Spintricity هست و میشه روی نگاهش حساب باز کرد. من نوشته هاشو دوست دارم و همیشه به سایتش سر میزنم.

من از مایک در مورد تجربه DPOLS پرسیدم و پاسخ ایشان چنین بود:

Hi Amir,

Yeah, I think Romy has something here. It makes sense anyway. Romy posted this a long time ago, and we’ve had some time to mull over the idea.

Some of the issues I see:

* It gets more confusing when there are multiple people with multiple tastes involved. Some prefer a fuller sound on the bottom so that the overall freq response is flat [more like live music] – some prefer the best possible transparency, etc.

* It is very easy to keep moving the speaker so that it appears to get better and better with each move – yet overall the sound gets worse. I’ve seen this with hardware modders too. I think this has to do with each move improving one area of the sound inadvertently at the expense of another

* It is very easy to just give up after finding a local maxima [using simulated annealing as a model of speaker position optimization]. I.E. you find the best spot within a particular inch or two and particular orientation and you just want to sit down and listen to some music :-)

* The dpol changes if you change the amp, cd player, cables, power cords, etc. and probably when there are more people in the room. Some of these changes are minor – but dpol is all about minor changes having large impacts…

Anyway, as a store we change things all the time – and so DPOL is hard to maintain over time. We more or less just try to minimize any negative interactions with the room and be happy with that – though this is another approach to speaker placement in and of itself and it has paid off big time once in a while.

One thing I have not seen addressed is how to mark the position of speakers accurately. Tape on the floor is really horribly unhelpful when we start talking about positions more highly resolving than half an inch or so, and about, oh, 5 – 10 degrees of arc or so.

Happy to hear you all are getting good results. Have these results given you a deeper perspective on this subject that you would like to share?

Thanks,
Mike.

جالبه بدونید نظر آقای آرتور سالواتوره رو هم جویا شدم:

Dear Amir,
I’ve never met Romy, but we have communicated in the past, we have links to each other and I visit his website once a month or so.
I’m not sure about DPOLS, because I have never experienced a situation where 1/16 or 1/32 of an inch made such a huge difference, as described in the short essay, and I’ve heard many thousands of setups.
I obviously realize the critical importance of speaker positioning and room acoustics, and I have spent months, and sometimes even years, optimizing just one set-up (my own system of course), but not to the degree of an ultra tiny movement that I can not even see with my eyes or measure (for repeatability).
Sadly, most audiophiles are not even in “the optimum zone”, let alone the one perfect spot, and that should be addressed first before moving on to a goal which may not be feasible for most.
Best Regards,
Arthur Salvatore
www.high-endaudio.com

واقعا باید از رومی (www.goodsoundclub.com) تشکر کنیم بخاطر اون همه اطلاعات با ارزشی که در انجمنش میگذاره و سعی میکنه مسیر اشتباهی رو که خیلی از ماها رفتیم بهمون نشون بده.

بخش هفتم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

نوشته شده در (شنونده و حس شنیداری Audiophile) توسط امیر حسین در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۸۸

اینم ترجمه بخشی از مقاله Audio Hell نوشته آقای Leonard Norwitz and Peter Qvortrup به آدرس زیر :

http://www.audionote.co.uk/articles/art_audio_hell.shtml

در این مقاله نویسنده سعی میکنه یک راه حلی ارائه بده تا شما به شکل درستی بتونید صدای یک سیستم رو ارزیابی کنید و در مسیری درست به صدای بهتر برسید. من با نوشته هاش خیلی موافق نیستم اما بقول رومی خوندن این مطلب بی ضرر هست و نوشته زیر رو بیشتر از این جهت جالب میدونم که یک روشی رو داره برای تست پیشنهاد میده و حقایقی رو در مورد صنعت صدا آشکار میکنه.

بخوانید :

آیا شما در جاده ای حرکت میکنید که انتهاش جهنم های فای هست؟!

ما Audiophile ها همیشه سعی میکنیم مهارت و توانایی مان را در تحلیل صدا و ارزش گذاری یک سیستم صوتی زیاد کنیم و هرچقدر از روشهای مختلف استفاده میکنیم دقیقا نتیجه معکوس میگیریم و بجای رسیدن به مطلوب دچار خستگی و ملال میشویم و به نتیجه ای نمیرسیم.

به این میگن جهنم های فای Audio Hell

یک Quiz :

1- آیا شما سعی میکنید که تست های A/B رو روی بخش کوتاهی از یک قطعه موسیقی ترتیب دهید تا حافظه شنیداری را بیشتر نگه دارید؟

۲- آیا شما از همان رکوردهای تست رفرنس همیشگی برای تشخیص توانایی سیستم در یک یا چند بعد خاص استفاده میکنید تا از هرگونه گیج شدن و عدم تشخیص در ارزش یابی صدا با رکوردهایی که گوشتان به آنها آشنا نیست پرهیز کنید.

۳- آیا شما برای اینکه هنگام ارزیابی صدا تحت تاثیر زیبایی موسیقی قرار نگیرید از رکوردهایی که خیلی دوستشان دارید استفاده نمیکنید؟

۴- آیا شما باور دارید که کارکرد درست یکی سیستم صوتی بازسازی دقیق صداست و در نتیجه تنها زمانی میتوانید یک سیستم را بدرستی ارزش یابی کنید که تجربه زیادی در شنیدن صدای Live داشته باشید؟

۵- آیا شما بر این باورید که برخی از بلندگوها برای جاز مناسب هستند و برخی برای راک؟

اگر به حداقل سه تا از این سوالات پاسخ مثبت دادید باید قبول کنید که مثل بسیاری از Audiophile های دیگر شما سوار قطاری هستید که انتهایش جهنم های فای هست.

البته ما هستیم تا به شما کمک کنیم تا از این مسیر خارج شوید.

ابتدا بهتر است نگاهی کلی داشته باشیم به مسیر حرکت های فای از گذشته تا به امروز.

این صنعت دوره بلوغش رو حوالی سالهای ۱۹۵۰ میگذروند و افزایش سود فروشش از ۱۹۶۰ شروع شد. کم کم یک پروسه اضافی نقد و بررسی سیستم ها شکل گرفت که نقش تکنولوژی ها رو برای رسیدن به صدای برتر بررسی میکرد.

بنظر میرسید این پروسه نقد که از سوی مجلات آغاز شده بود و برای هدایت کاربر به صدای بهتر بود بیشتر تئوری توطئه رو به ذهن القا میکرد تا یک روش درست برای رسیدن به پاسخی مطلوب.

در ابتدا سیستم ها از روی پارامترهای الکترونیکی مانند دیستورشن و پاسخ فرکانسی و … مورد مقایسه و بررسی قرار میگرفتند و کمپانی ها روی Specification ها تاکید زیادی داشتند و این طور فرض میشد که Specification بهتر رابطه مستقیمی با صدای بهتر دارد.

کم کم کمپانی ها به یک Limit رسیدند و مثلا دیگه نمیشد دیستورشن رو از یک حدی پایین تر آورد و دیدند نمیتونند با توسل به این حربه جای بیشتری برای فروش باز کنند چرا که برای قانع کردن یک مشتری برای خرید باید یک ابزاری مورد استفاده قرار میگرفت.

در این نقطه بود که بازار دید نمیتونه از Specification ها استفاده کنه و کم کم تئوری صدای بهتر خیلی ربطی به Specification نداره رو چند تا از مجلات به سر زبان ها انداختند. این مجلات ادعا کردند چون حتی دو کامپوننت با Specification یکسان صدایی متفاوت دارند بنابراین باید برای ارزش یابی صدای یک سیستم از روش دیگری استفاده کنیم که همان شنیدن هست.

باید صدای یک سیستم با صدای Live مقایسه بشه و این کار به عهده یک شنونده و تحلیل گر گذاشته شد.

کم کم هر ماه یک کامپوننت جدید the best میشد و هر مجله ای هم the best های خودش رو داشت و عده ای که عقلشون رو داده بودند دست مجلات کم کم گیج شدند.

بعد از این ماجرا و اشباع شدن مساله the best ها کمپانی ها سعی کردند با افزایش تصاعدی قیمت ها خودشون رو از بقیه جدا و با سیاست لوکس گرایی ، افزایش قیمت و تبلیغات زیاد این حس رو در مخاطب القا کنند که برای صدای بهتر باید بیشتر پول داد.

صنعت صدا گیج و مبهوت و با اشتباهات زیاد به جلو میرفت که یکی از آن اشتباهات رفتن از آنالوگ به دیجیتال بود. تا آنجایی که ما میدانیم کسی متدهای ارزیابی را بصورت جدی زیر سوال نبرد.

هیچ یک از متد های تست و ارزش یابی سیستم صوتی مانند :

- دقت به Specification ها

- اندازه گیری الکترونیکی Measurements

- شنیدن و تست در حالت چشم بسته Blind

- تست در حالت double Blind Test

- مقایسه صدا با صدای زنده Live

- مساله قیمت و قیافه و تبلیغات

نتونستند کاری از پیش ببرند.

هدف ما از این مقاله اینه به شما یک روش درست برای ارزیابی یک سیستم یاد بدیم. اعتقاد ما اینه دلیل اصلی تو جهنم بودن (Audio Hell) دوستداران صدا در دنیا (Audiophile) اینه که انها گیج شدند که چه چیزی هدف واقعی داشتن یک سیستم صوتی است و برای انتخاب صدای بهتر متدی رو انتخاب کردند که درست نیست.

اگر قبول کنیم که هدف یک سیستم صوتی ارضاء کردن حس شنیداری شنونده است (Emotional Involving) باید بگوییم یک سیستم ایده ال سیستمی است که دقیقا آنچه رکورد شده را پخش نماید.

مشکل اینجاست ما نمیدونیم دقیقا چه چیزی رکورد شده و برای همین متد مقایسه کمکی نمیتونه به ما بکنه.

متد مقایسه که متد قدیمی هست و اسمش رو میگذاریم Comparision by Reference اینطور هست که ما بخشی از یک Track یک آلبوم رو که گوشمون خیلی بهش آشناست رو در دو سیستم (یا در دو حالت) پخش میکنیم و تصمیم میگیریم که کدام بهتر و کدام بدتر است ، مثلا کدام به Live نزدیک تر است و یا کدام به رفرنسی که در ذهن داریم (تجربه قبلی) نزدیک تر است.

این روش اشکال داشته و درست کار نمیکند حتی اگر تعداد آهنگ هایی که از آنها برای تست استفاده میکنید زیاد باشد و یا حتی اگر شما پارامترهای صدا مانند Soundstage ، ریتم و تونالیته و شفافیت رو مورد مقایسه قرار بدهید.

حتی اگر پاسخ حسی مغزتان را به دو صدا مقایسه کنید هم نتیجه درستی در بر نخواهد داشت.

آنچه فهمیده میشود اینست که کدام سیستم با آن رکوردی که پخش میشود با شما سازگار تر است و چون نه سیستم ایده ال است و نه رکورد هیچ وقت نمیتوانیم یک قضاوت درست داشته باشیم و نمیتوانیم بگوییم کدام سیستم دقیق تر است.

متد پیشنهادی ما به شما متد مقایسه بر اساس تفاوت (Comparison by Contrast) هست. در متد قدیمی ما فقط ۵۰ درصد شانس انتخاب صحیح داریم اما در روش جدید ما مقایسه رو از خود کامپوننت ها به تفاوت پخش حاصل بین رکورد ها میبریم تا اشتباه متد قبل رو نکرده باشیم .

در این روش ما تعداد خیلی زیادی از رکوردها رو در سبک های مختلف مثل پاپ و راک و کلاسیک و … رو در سیستم A پخش میکنیم و به صداها گوش میدهیم. همان رکوردها را در سیستم B نیز گوش میدهیم. در هر دو حالت به تفاوت صدا در دو سیستم دقت نمیکنیم بلکه به این دقت میکنیم که کدام سیستم رکوردها را متفاوت تر از هم پخش کرد. یعنی در کدام سیستم رکوردها کم شباهت تر از هم پخش میشدند، یعنی کدام سیستم صدا های رکوردهای مختلف را کمتر به هم شبیه میکرد.

در این حالت ما رکوردهایی رو برای تست پیشنهاد میکنیم که شما قبلا اونها رو نشنیدید و یا از آنها برای تست استفاده نکردید تا تمرکز ذهن شما به سمت متد قدیمی نرود.

هر سیستمی که تفاوت بیشتری بین رکورد ها ایجاد کنه یعنی کمتر از دیگری روی صدا تاثیر گذاشته و به عبارتی دقیق تر هست. در این روش نیاز به هیچ رفرنس ای نداریم و حتی لازم نیست صدای Live شنیده باشیم.

این روش به وقت و حوصله بیشتری نیاز داره اما در نهایت نتیجه درستی به شما خواهد داد.

بخش ششم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

نوشته شده در (شنونده و حس شنیداری Audiophile) توسط امیر حسین در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۸۸

من در ادامه این مبحث دو مقاله یکی از رومی و دیگری از طراح Audio Note رو با کمک دوست بسیار خوبم آقای مهندس فرشیمی عزیز ترجمه کردم.

مهندس فرشیمی عزیز یک از دوستان بسیار خوبی است که من برای نوشتن این مقالات مزاحمشون شدم و دلیلش اینه ایشان پانزده سالی میشه که به شکل حرفه ای نوازندگی میکنند و دو ساز پیانو و گیتار رو در حد کاملا حرفه ای مینوازند.

تجربه ایشان کمک ای به من بود برای نوشتن این مقاله و من لازم دیدم نگاه ایشان را در مورد سیستم صوتی بعنوان یک نوازنده حرفه ای در زمینه موسیقی کلاسیک برای شما بشکل خلاصه شرح بدم.

از نگاه ایشان هرچند با یک ساز بهتر بیشتر دوست داریم تمرین کنیم و یا با یک سیستم صوتی خوب (مثل ASR Emitter II با Manger 103) دوست داریم به رکوردهایی که علاقه مندیم بیشتر گوش دهیم اما ابزار یا همان سیستم صوتی جای چیزهایی مثل درک از موسیقی رو نمیتونه بگیره و درک از موسیقی با سیستم بهتر بالاتر نخواهد رفت.

آقای مهندس فرشیمی معتقدند ما یک لذت سطحی از موسیقی داریم و یک مساله آنالیز موسیقی، یک سیستم با وضوح و دقت بیشتر اجازه میده مغز صدا ها رو راحت تر بشنوه و راحت تر بتونه موسیقی رو آنالیز کنه.

ایشان میگفتند مغز یک نوازنده یا آهنگ ساز خودش موقع شنیدن یک قطعه اون قطعه رو بازسازی میکنه و خیلی نیازی نداره تا یک سیستم صوتی همه اون اطلاعات رو بهش بده.

من همین جا از ایشان بخاطر کمک هاشون تشکر میکنم و امیدوارم بتونم روزی این کمک ها رو در حد توانم جبران کنم.

مقاله رومی به آدرس زیر هست و من پیشنهاد میکنم خودتون اصل مقاله رو بخونید و اگر خیلی تنبل بودید ترجمه ناقص منو که خیلی ممکنه اشتباه داشته باشه بخونید. فراموش نکنید من با همه ایده های این نوشته کاملا موافق نیستم.

http://www.goodsoundclub.com/Playback/MyPlayback.aspx

رومی اول سعی میکنه مفهوم Musicality (لذت درونی حاصل از شنیدن موسیقی) رو از نگاه خودش شرح بده و بعد در مورد صدا حرف میزنه.

دقت کنید در ابتدا چگونه مفهوم musicality رو تعریف میکنه چرا که تا انتهای بحث با همون تعریف پیش میره، درک این مفهوم مهم هست و باید بهش دقت کنید.

رومی میگه حتی یک ارکستر Musicality رو در ما ایجاد نمیکنه چه برسه به یک سیستم صوتی و ما نباید Musicality رو به یک سیستم صوتی و یا حتی یک ارکستر اجرای زنده موسیقی نسبت بدیم.

یک سیستم صوتی که موسیقی پخش میکنه و یا یک ارکستر که یک موسیقی رو بشکل زنده اجرا میکنه فقط شایسته ایجاد فرصتی هست که یک سری اتفاقات در بخش آگاهی ذهن ما بیفته.

موسیقی یک تاثیر متقابل و فعل و انفعال بین آگاهی ما از یک چیز و آنچه آن چیز هست میباشد. یک تاثیر بین آگاهی ما از خودمان و آنچه ما هستیم هست.

لذت بردن Musicality وجود دارد و نیازی به تایید عقلی و منطقی توسط ذهن ندارد. موسیقی یک محصول مصنوعی است که منظور ما را ، خواسته ما را ، آرزوی ما را ، تاکیدات ما را میرساند برای اینکه بگوید ما چه هستیم آنهم با زبان مشترک موسیقی.

Musicality خالص در لحظاتی هست که ما موسیقی رو Compose (ترکیب و تصنیف) میکنیم. لحظه ای که شما آن احساسات معنی نشده را بر روی هارمونی صدا پیاده سازی میکنید و موسیقی متولد میشه.

وقتی موسیقی متولد و آشکار شد خودش زندگی مستقل اش رو آغاز میکنه. موسیقی بعد از تولد کم کم چیزهایی رو به همراه میاره مثل تبدیل به نت شدن و توسط رهبران مختلف اجرا شدن و …

نهایتا موسیقی متولد شده با نوع خواسته ها و تعبیرات انسانی رهبر اجرا دست کاری (منظور از دست کاری تغییر نت ها نیست بلکه نوع حس و حال اجراست) خواهد شد و بهتره بگیم تعبیر خواهد شد. موسیقی وقتی perform شد یعنی تغییر کرد چون با دخالت چند انسان به گوش ما رسید و دیگر آن خلوص را ندارد . دقت کنید منظور رومی این نیست رهبر ارکستر چیزی به نت ها اضافه یا کم کرد بلکه همین که یک موسیقی توسط کسی اجرا بشه از نگاه رومی اون موسیقی تغییر یافته درک میشه و این مساله ربطی به سازها و یا تغییر نت ها نداره بلکه منظور رومی اون حس و حال و ماهیت غیر فیزیکی موسیقی است که با اجرای کسی تغییر میکنه.

خود اجرای نوازندگان و تفاوت سازها باعث تغییراتی میشه و بعد از اجرا هم سیستم صدا برداری و رکورد با الگوریتم بی روح تبدیل به یک مدیا میشه که اسمش رو میگذاریم CD صوتی یا صفحه یا Tape و …

در لحظه Perform موسیقی تغییراتی داره آنهم بر اساس درک و احساس انسان اما در لحظه رکورد و بازسازی صدا یک سیستم الکترونیکی (غیر انسانی) بشکلی بی ربط به خود موسیقی شروع به تغییر دادن صدا میکنه. دقت کنید به اینکه تغییر ایجاد شده در یک سیستم الکترونیکی ذاتا با تغییر ایجاد شده توسط یک نوازنده فرق دارد چرا که نوازنده با یک شعور انسانی و با درکی از موسیقی اون تغییر رو ایجاد میکنه اما یکی سیستم الکترونیکی بدون هیچ درکی از موسیقی تغییراتی روی صدا میده.

درسته دو ویولن نواز وقتی یک قطعه رو اجرا میکنند با هم متفاوت هست اما در هر دو حالت یک حس انسانی این تغییر رو بوجود آورده اما یک سیستم صوتی متشکل از یک سری المان های بی روح هست که تاثیرشون روی صدا ناشی از یک درک و حس موسیقیایی نیست و ارتباط ما رو با موسیقی سخت میکنند دقیقا بخاطر همین تاثیر گذاری بدون داشتن حس و روح و درکی از موسیقی.

ارتباط ما با موسیقی به همین دلیل از طریق یک سیستم صوتی مشکل شده و نکته اینجاست تاثیر سیستم بر صدا باید طوری باشد که این ارتباط کمترین آسیب را ببیند.

من میدانم یک سیستم صوتی یا یک صدای بازسازی شده چگونه باید صدا بدهد البته نه به آن معنایی که Audiophile های دیگر تصور میکنند.

صدا به تنهایی معنی ندارد و ارتباط با موسیقی مهم هست. هر چیزی در مورد صدا کاملا به رابطه شنونده با آن مفهوم Musicality که شرح دادم مربوط میشود. وقتی میگویم میدانم یک سیستم صوتی چگونه باید صدا بدهد یعنی من یک ایده دارم که میدونم چگونه مغز من به یک صدا باید واکنش نشان دهد و اینکه چگونه مغز من باید به یک idea واکنش نشان دهد.

Idea >> music >> machine >> human communication

مطالعه و دقت در اشتباهات شنیداری و دقت در نحوه تعامل سیستم صوتی با idea صدا میتونه کمک کنه به صدای خوب برسیم. هر المانی در سیستم تاثیرش رو بجا میگذاره که بعضی تاثیرات static و برخی dynamic هست.

من وقتی میگویم یک سیستم چگونه باید صدا بدهد منظورم این نیست آن سیستم باید صدایش شبیه به صدای موسیقی زنده باشد.

خیلی وقت ها حتی در کنسرت هال از صدا لذت نمیبرید. برای ارزش یابی و قضاوت در مورد سیستم صوتی (همان صدای بازسازی شده) در مقایسه با صدای Live مثل قضاوت در مورد کیفیت یک ساندویچ بر اساس سس روی آن است.

مهمترین قسمت در Involve شدن موقع شنیدن صدا اینه که یاد بگیریم که احساس کنیم هیچ تفاوتی در صدای موسیقی اجرا نشده (idea) یا همان Pure music با موسیقی اجرا شده (perform music) و موسیقی بازسازی شده (reproduced music) وجود ندارد.

من میدانم یک سیستم باید چه صدایی بدهد و setup کردن آن سیستم برای من مثل آب خوردن هست و شبیه به رهبری یک ارکستر.

هسته موسیقی هست و مغز ما هم هنگام پخش هست و صدا رو به اون شکلی که میخواهم شکل میدهم.

همه اجزای سیستم صوتی یک وقفه و مانع در موسیقی بشکل های مختلف ایجاد میکنند و ما بعنوان طراح با مهارت و زیرکی نگاهمان را به تصویر میکشیم که چگونه یک صدای بازسازی شده باید باشد تا آن صدا بر اساس احتیاجات و نیاز ما از آنچه پخش میشود باشد در شاخص هایی مانند Tonal و Dynamic و …

و اینکه چگونه idea موسیقی باید در این مسیر تغییر کند تا نیاز های ما برآورده شود . تغییرات در هنگام بازسازی ممکن است مفید و یا غیر مفید در جهت ارتباط ما با idea موسیقی باشد.

نگاه مغز ما به موسیقی زنده و بازسازی شده باید یکی باشد هرچند هم perform و هم سیستم صوتی هر دو در صدا تغییراتی ایجاد میکنند و باید از هردو به یک اندازه واکنش نشان دهد.

درسته موسیقی زنده Live اطلاعات خیلی بیشتری در خودش دارد اما لذت واقعی از سمت شنونده شروع میشه و به ظرفیت شنونده در دریافت و بازسازی اون idea در درون مغز برمیگردد.

یعنی این مغز ماست که باید از موسیقی لذت ببرد و نباید فرقی بین صدای بازسازی شده با صدای زنده قائل شود و من خیلی از لحظات رو با رادیوی ۵۰ دلاری موسیقی گوش میدم و در اکثر مواقع هیچ کاهشی در لذت شنیداری ام حس نمیکنم در مقایسه با زمانی که با سیستم اصلی ام همان موسیقی را میشنوم.

پس معنای High-end چیه؟!

بنظر من high-end یک چیز مصنوعی هست و کاملا بی مورد و بی فایده و هیچ ارتباط مستقیمی بین صدا و Musicality نیست.

یعنی هیچ ارتباطی بین لذت شنیداری با نوع اجرای موسیقی و سیستم صوتی پخش کننده موسیقی نیست.

ما یک توانایی در درک و ارتباط با Idea موسیقی داریم (تحت هر شرایطی) و این ارتباط هیچ ربطی به موسیقی بازسازی شده نداره.

بحث صدا Audio یک فیلد مجزا از Musicality و مربوط به خودش هست با زبان خودش و با متدهای خودش که نباید آن را با Musicality قاطی کنیم.

نباید audio و سیستم صوتی بشه یک پیش نیاز برای لذت بردن از موسیقی و درک تفاوت منطقی و درست این دو مقوله باید یکی از مهمترین اهداف یک شنونده باشه.

اگر این تفاوت خوب درک بشه بعدش باید بگویم audio مقوله جالبی هست و بی ضرر.

از این به بعد من در مورد audio حرف میزنم فقط بعنوان یک فیلد کاملا جدا از بحث لذت بردن از موسیقی.

در کتاب Sound Quality در بحث ارتباط شنونده با صدا ما ۶ سطح داریم که در ۵ سطح اول ارتباط این دو مقوله هیچ ربطی به هم ندارند و فقط در مرحله ششم ربط پیدا میکنند.

از نگاه من ارتباط دو مقوله Audio با Musicality مثل ارتباط هوش یک انسان با مهارتش در بر زدن یک دست ورق هست.

من میدان یک صدای بازسازی شدا چگونه باید باشد و من با این باورم سیستم رو setup میکنم و لازم نیست با یک موزیسین مشورت کنید چون اون چیزی برای گفتن به شما نداره. لزومی نداره که سیستمی رو بدون هدف setup کنید .

سیستم من کاراکتر زیاد داره و صداش خیلی از اون صدایی که Audiophile ها بنام neutral تعریف میکنند فاصله داره. سیستم من neutral هست اما به معنایی دیگر و من بر روی این neutrality کار میکنم.

به عقیده من یک سیستم صوتی باید مثل یک فیلتر اکتیو باشه در تعامل با موسیقی که این فیلتر باید ابتدا موسیقی را بشناسد و بعد از آنالیز آن آنرا پخش کند، هم موسیقی و هم نتیجه آنالیز را و کاری کند که موسیقی ای که بشکل بد اجرا شده سانسور شود.

برعکس وقتی موسیقی خوب هست یعنی idea و اجرا خوب هستند باید به بهترین شکل آنرا پخش نماید .

با یک سیستم صوتی خوب شما به سختی میتوانید وقتی یک اجرای خوب میشنوید نفس بکشید و کاملا تحت تاثیر قرار میگیرید.

اگر idea خوب نباشد اما با بهترین کنسرت در بهترین سالن اجرا شود باز شما لذت نخواهید برد و خسته خواهید شد.

یک سیستم صوتی از المانهای زیادی تشکیل میشود که هیچ کدام آنها هنگام ایجاد تغییر در صدا از خود آگاهی ندارند اما یک طراح هنرمند باید به شکلی آن المان ها را در کنار هم قرار دهد که ما بیشترین ارتباط را با Idea موسیقی برقرار کنیم.

کسانی که صدای سیستم صوتی منو در خانه میشنوند باور نمیکنند این صدا همان صدای سیستم romy هست چون از اون neutrality که در ذهن دارند خیلی فاصله داره.

بخش پنجم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

نوشته شده در (شنونده و حس شنیداری Audiophile) توسط امیر حسین در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۸۸

من دو شرط لازم و کافی برای میوزیکالیتی (بطور کلی هم برای یک صدا که شامل همه چیز از خود موسیقی گرفته تا صدای بازسازی شده) بیان کردم و لازمه بیشتر در مورد میوزیکالیتی یک سیستم صوتی توضیح بدم.

مغز وقتی به موسیقی گوش میکنید شروع به ارتباط برقرار کردن با خود صدا میکنه و در مد نرمال تمام تمرکزش خود موسیقی هست و صدا رو با رفرنسی مقایسه نمیکنه و وارد مد آنالیز هم نمیشه و سعی میکنه از شنیدن موسیقی لذت ببره. مغز ما یک پتانسیلی (مثلا ۵ ساعت در روز) برای شنیدن موسیقی داره و اگر با یک صدای خوب مواجه باشه کل اون ۵ ساعت رو به موسیقی گوش میده اما اگر سیستم اذیت کنه اون پتانسیل ۵ ساعته در مثلا ۳ ساعت به فعلیت میرسه. این پتانسیل اولیه شنیداری در آدمها بر اساس وضعیت مغزشون متفاوت هست.

تا زمانی که صدای در حال پخش شنونده رو خسته نکنه و اجازه بده مغز از موسیقی لذت ببره و راحت باشه ، مغز کارش رو انجام میده و مشکلی هم پیش نمیاد. اما هر سیستمی اجازه نمیده مغز راحت روی موسیقی تمرکز کنه و از صدا لذت ببره و ممکنه سیستم صوتی بشکلی روی صدا تاثیر بگذاره که باعث خستگی شنیداری بشه و نه تنها لذت شنیداری رو کم کنه بلکه کم کم شنونده رو به سمت خاموش کردن سیستم هم بکشونه.

چرا؟

مشکل اینجاست یک فیلتر صدا (من کل تغییرات ای که از لحظه صدابرداری و رکورد و … تا سیستم صوتی و آکوستیک خانه ما رو به اختصار فیلتر صدا فرض میکنم) به سه شکل بر روی اطلاعات کل صدا تاثیر میگذاره :

الف – تغییراتی که باعث ناخوشایند شدن صدا و خستگی شنیداری میشه

ب – تغییراتی که باعث ناخوشایند شدن نمیشه اما با حذف اطلاعاتی باعث کاهش زیبایی موسیقی میشه

ج – تغییراتی که تاثیری بر حس شنیداری نداشته و برای حس شنیداری یا مهم محسوب نمیشه و یا اهمیتش خیلی خیلی کم هست

(اینجا اضافه میکنم یک تغییر خوشایند یا ناخوشایند بر اساس تاثیرش بر بازه بین خوداگاه تا ناخودآگاه یک زمان درکی داره و برخی در لحظه (متمایل به خودآگاه) توسط مغز درک میشوند و برخی در درازمدت (متمایل به ناخودآگاه) تاثیرشون رو نشون میدهند)

مساله اینجاست هنگامی که موسیقی برای درک در مغز پردازش میشه ممکنه تغییراتی که فیلتر صدا روی موسیقی ایجاد کرده مغز رو دچار خستگی و مشکل بکنه و کاری کنه مغز در حالت مد نرمال شنیدن خسته بشه و تمرکزش رو بر روی موسیقی کاهش بده (نداشتن شرط لازم میوزیکالیتی).

ممکن هم هست کاری کنه مغز اصلا توجهش جلب نشه و به لذت بردن از موسیقی ادامه بده و زمانی توجه مغز جلب بشه که یک سیستم دیگه در کنار سیستم قبلی طوری صدا رو پخش کنه که اطلاعات کمتری رو از صدا حذف و باعث لذت شنیداری بیشتری بشه. فیلتر صدا اگر از نوع دوم و سوم بر روی صدا تاثیر بگذاره مشکل خیلی جدی پیش نمیاد (شرط اول میوزیکالیتی برآورده میشه) و شنونده به صدا عادت میکنه و در این حالت شنونده آرامش لازم رو داره و به شنیدن در درازمدت ادامه میده و ممکنه تا صدای بهتری نشنوه و تا پولی نداشته باشه برای سیستم هزینه نکنه (مثل همون رادیو لامپی که صداش جلب توجه نمیکنه).

تاثیر آکوستیک بد کاملا جزو دسته اول قرار میگیره که کاملا لذت شنیداری رو کم میکنه و خستگی شدید شنیداری میاره و یک آمپلی فایر با خروجی ترانس اطلاعات فرکانسهای خیلی بالا و خیلی پایین رو پخش نمیکنه که این کار به لذت شنیداری آسیب نمیرسونه و فقط از لذت شنیدن کم میکنه.

برخی تغییرات هم بی اهمیت تلقی میشوند که البته ممکنه در بخش خودآگاه ما تغییرات مهمی بنظر بیایند اما در بخش ناخودآگاه تفاوتی ایجاد نکنند مانند ابعاد تصویر صدا که به گوش من خیلی مهم نیست ابعاد و عرض چقدر باشه و یا فرض کنید پاسخ فاز طوری تغییر کنه که سازها کمی عقب تر شنیده شوند که از نظر من این تغییر بی اهمیت تلقی میشه و یا کمی انرژی فرکانسهای بالا کمتر بشه البته بدون دیستورت فاز که به گوش من خیلی اهمیتی نداره .

خب، با توجه به مطالبی که گفته شد برای کسی که دوست داره در مسیر درست به سمت ایده الش حرکت کنه با توجه به بودجه ای که داره طبیعتا اولویت هایی وجود خواهد داشت.

در اولین قدم باید کاملا بر روی عواملی که باعث خستگی شنیداری میشوند کار کرد و با هر بودجه ای ابتدا باید کاری کنیم سیستم صوتی و آکوستیک خانه ما تا حد ممکن تغییراتشون بر روی صدا از نوع اول نباشه تا ما در دراز مدت خستگی شنیداری نداشته باشم و بعد سعی کنیم بر اساس بودجه مون به سمتی حرکت کنیم که سیستم صوتی و آکوستیک خانه ما اجازه دهند اطلاعات بیشتری از صدا (زیبایی موسیقی) درک شود و ما لذت بیشتری ببریم و فراموش هم نکنیم که همیشه تغییراتی (از نوع سوم) هست که واقعا ارزش هزینه کردن نداره. یعنی به عبارتی اول باید شرط لازم رو برای میوزیکالیتی برآورده کنیم و بعد سراغ شرط کافی برویم.

بعد از برآوردن شرط لازم با نگاهی درست و با شناخت سلیقه شنیداری مان و موسیقی هایی که بیشتر میشنویم به سمت شرط کافی میرویم. شرط کافی یک صدای زیبا اینه که ما هر چه بیشتر در موسیقی غرق و ارتباط عمیق تر و حسی تری با موسیقی برقرار کنیم.

در این مسیر ما باید بیشتر به ناخوداگاه توجه کنیم و به دنبال کمتر حذف کردن اطلاعات میکرو ای باشیم که آن اطلاعات در بخش خودآگاه خیلی مهم بنظر نمیرسند اما در خودآگاه ما تاثیرات عمیق تری دارند.

در طول مسیر بهتر شدن باید همیشه مواظب باشیم آن شرط اولیه برقرار بماند چرا که ممکن است یک تغییر در صدا خیلی چیزها رو بهتر کنه اما تا حدی اون شرط لازم رو زیر سوال ببره و این تغییر یک راه حل درست بحساب نمیاد.

این نگاه رومی برای من خیلی جذابه ، بنظر من این آدم یک ایده ال گرای واقعی است Perfectionist و خیلی خوب در مورد پدیده ای مانند DSP برای تصحیح پاسخ اتاق حرف میزنه ، رومی میگه یک Approach یا همان روش برای بهتر کردن باید Pure باشد به این معنی که روش مذکور باید هم در جهت حل مشکل و بهتر کردن در آن بعد خاص باشد و هم این راه حل مشکلات کوچک دیگری (در پزشکی بهش میگیم عوارض جانبی) را در ابعاد دیگه درست نکند حتی اگر مقیاس مشکلات پیش آمده خیلی خیلی کوچک و در مجموع نتیجه قابل قبول باشد. رومی با نگاه به این شکل بهتر کردن مخالف هست و میگه همیشه یک راه حل درست و Pure هست که هم کمک میکنه در اون بعد و شاخص ای که میخواهیم پاسخ بهتری جواب بده و هم در هیچ بعد دیگه ای مشکل جدیدی درست نکنه و حتی دیگر ابعاد رو هم بهتر کنه. این نگاه دقیقا با نگاه مینی مال هماهنگ هست چرا که در مسیر مینی مال اگر راه حل ای پیدا شود به نتیجه میرسیم بدون اینکه در ابعاد دیگری به مشکل بخوریم اما در طراحی Complex ما برای حل یک مشکل از روشی استفاده میکنیم که مینی مال نیست و وقتی مثلا در شاخصی مانند گسترش فرکانسی نتیجه بهتری گرفتیم به شاخص های دیگر مانند texture لطمه میزنیم و یا در دیجیتال وضوح رو بهتر میکنیم اما ده ها شاخص دیگر را خراب میکنیم.

در یک مسیر درست حرکت کردن و پول برای یک تغییر درست دادن لذتبخش است و ما به اندازه ای که هزینه میکنیم یک چیزهایی بدست می آوریم و مثل سیستم بازی ۹۹ درصد Audiophile های الان نیست که خرج بیهوده میکنند و چیزی بدست نمی آورند.

نکته مهم اینه که وقتی شرط لازم برقرار شد و تا حدی هم ما به یک صدای Emotional و خوب رسیدیم دیگر کم کم بیشتر متوجه موسیقی و آلبوم خریدن میشویم تا استریو فایل خوندن ، نمیگم این ارتقا ها تموم میشه اما شوق ما برای شنیدن و لذت بردن از موسیقی در مقایسه با الان خیلی پررنگ تر و بیشتر میشه.

بخش چهارم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

نوشته شده در (شنونده و حس شنیداری Audiophile) توسط امیر حسین در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۸۸

برگردیم به تعریف میوزیکالیتی:

من میوزیکالیتی رو در مورد صدا تعریف میکنم و این تعریف کل موسیقی و صدای بازسازی شده رو شامل میشه. یعنی این تعریف به سیستم صوتی محدود نمیشه و شامل صدای سازهای مختلف و کلا هر چیزی که به شکل صدا درک بشه رو شامل میشه.

از نگاه من میوزیکالیتی یک شرط لازم داره و یک شرط کافی.

شرط لازم برای میوزیکال بودن یک صدا اینه که کمتر تجزیه پذیر رفتار کنه و موقع ارتباط با موسیقی مغز چه در بخش خودآگاه و چه در بخش ناخودآگاه توجه اش به اجزای صدا جلب نشه و تا حد ممکن صدا بصورت یک ترکیب کل درک بشه.

(باز هم تکرار میکنم این مفهوم فقط شامل سیستم صوتی نمیشه و به خود صدا توجه داره)

هر چقدر یک ساختار مانند صدا توجه مغز رو از مد ارتباط با کل اثر مانند موسیقی به سمت های دیگری بکشه یعنی صدا تجزیه پذیر رفتار کرده و اجازه نداده مغز براحتی در مد ارتباط با آن اثر (موسیقی) بمونه.

شما صدای یک ساز رو اگر در یک فضای خوب بشنوید (در صورتی که نوازنده خیلی خوب بتونه اون حس رو با ساز منتقل کنه) هرگز به شما این احساس دست نخواهد داد که اون صدا شاخص هاش چگونه هست، مثلا توجه تون به این جلب نمیشه که تصویر صدا و عمقش چقدر هست و یا چقدر صدا دینامیک خوبی داره و یا چقدر بافت خوبی داره.

وقتی صدا اون حالت تجزیه پذیر رو با خودش داشته باشه حتی با وضوح و Neutrality خیلی بالا حتی شرط اول هم برقرار نمیشه و سیستم یک صدای میوزیکال به ما نمیده. رومی میگه ۹۰ در صد سیستمهای به اصطلاح های اند یک Conflict بین Musicality و Resolution دارند که دلیلش رو اونجا مکان بلندگو (DPOLS) میدونه.

یک مفهوم ای Audio Federation تو سایتش نوشته بود به نام Illusion of Neutrality و مطلبی هم طراح Audio Note در همین مقاله در مورد Resolution vs detail نوشته که جالبه و در هر دو اینها به این مساله اشاره داره که صدایی که جلب توجه کنه و تجریه پذیر رفتار کنه حتی در نهایت القاء حس دقت باز هم از ایده ال فاصله داره و Musical به حساب نمیاد.

طراح Audio Note میگه هم خوانی صدای دو درایور خیلی مشکل هست و هم خوانی سه تا درایور تقریبا ناممکن و دلیلش اینه هم جنس نبودن صدای درایورها میتونه مغز رو متوجه خودش بکنه و نباید صدا به دو شاخص متفاوت تجزیه بشه.

شرکت Tenor هم مفهومی بنام HIS (Harmonic Structural Integrity) تعریف کرده که معنی اش اینه نوع دیستورشن باید با افزایش فرکانس ثابت بمونه تا صدا خوب باشه و این نشون میده چقدر یک شکل بودن (Integrity) مهم هست تا مغز ما متوجه اجزای صدا نشه.

صدایی خوبه که ما رو از بند کثرت و درگیر اجزاء بودن به سمت دریافت یک کل و وحدت ببره و باعث بشه ما وارد یک فضایی بشیم که در اون زیبایی ، آرامش ، از خود بیخود شدن ، سبک شدن و در یک کلام خوب شدن رو تجربه کنیم.

من صدای سیستم ۳۰۰ میلیونی رو یک در یک فضای بد شنیدم و سرم بعد از ۱ ساعت درد گرفت. بنابراین اگر صدایی در اوج Neutral و دقیق بودن و Resolution خیلی بالا داشتن تجزیه پذیر رفتار کنه و توجه مغز رو از شنیدن به سمت های دیگری ببره (مثل آنالیز صدا و …) اون سیستم ارزش میوزیکالیتی اش خیلی پایین هست.

به یک ملودی دقت کنید که از یک سری اجزاء (نت های پشت سر هم) تشکیل شده، ما وقتی با اون ملودی ارتباط برقرار میکنیم کل اون ملودی و نه تک تک نت هایش ما رو به یک حس خاص هدایت میکنه. اگر نوازنده خوب نتونه اون قطعه رو اجرا کنه ما به اون حالت Involve شدن نمیرسیم و مغز ما بخاطر Involve نشدن مسیرش عوض میشه چرا؟ چون اجزای ملودی طوری به هم پیوند نخوردند که ما رو به اون حالت Emotionally Involving برسونند. این تغییر مسیر مغز موقع شنیدن سیستم در یک Audiophile به سمت درگیر اجزای صدا شدن هست و اینکه میره میگرده ببینه مشکل از کجاست و در یک آهنگساز ممکنه بشکل توجه به شکل اجرای یک نوازنده باشه و نه توجه به موسیقی.

وقتی نتیجه تاثیر ترکیب کل صدا بر خودآگاه و ناخودآگاه ما خوب نیست ما وارد دنیای جهنمی Audio میشیم. شروع میکنیم به بهتر کردن اجزای صدا ، مثلا با خریدن آمپلی فایر مدل بالاتر MKII و یا بلندگوی گنده تر مدل بالاتر سعی میکنیم شفافیت و یا وضوح و یا گسترش فرکانسی رو بهتر کنیم و فراموش میکنیم صدای خوب نتیجه ترکیب خوب هست و نه اجزای بهتر و تا زمانی که شرط لازم برای میوزیکال بودن رو نداشته باشیم پول هامون و انرژی هامون به هدر میره بدون اینکه نتیجه ای بگیریم.

قیافه عروس های امروزی رو وقتی از این آرایشگاهها میان بیرون ببینید، این قیافه ها منو یاد صدای سیستم هایی که میشنوم میندازه ، اجزا به شکل Exaggerated تغییر کرده اما کل ترکیب هیچ هماهنگی و بالانسی نداره و وقتی به این چهره نگاه میکنی انگار هر کدوم از اجزای صورت داره میره تو چشم آدم دقیقا مثل صدای سیستم های صوتی در اتاق های امروزی که موقع شنیدن همش توجه آدم به اجزای صدا جلب میشه.

وقتی از مد شنیدن و ارتباط با موسیقی توجه مون به اجزای صدا جلب میشه بدبخت میشیم چون هر ماه مجله استریو فایل و Absolute Sound یک سیستم جدید معرفی میکنه که صداش از رفرنس قبلی بهتر هست و همیشه ما در یک دور باطل و اعصاب خورد کن قرار میگیریم که نگرانیم الان دیگه آمپلی فایرمون بهترین آمپلی فایری که باید نیست. و جالب اینکه آدم هایی مثل جاناتان والین پیدا میشن که همش از عبارت The best استفاده میکنند تا بیشتر به شکل احمقانه ای روی ما تاثیر بگذارند. منم قبول دارم هر روز تکنولوژی باعث میشه که مثلا A بهتر از B در شاخص هایی بشه اما این مساله ربطی به میوزیکال بودن پیدا نمیکنه و خنده دار اینه بعد از ۱۰۰ سال تبلیغ و ستاره دادن به سیستم های Complex الان دارند دوباره برمیگردند به لامپ و هورن و آنالوگ.

این مجلات کارشون ابله فرض کردن مخاطب ، به گردش انداختن پول در صنعت صدا و خط مشی دادن به یکسری بقول رومی idiot و Moron هست.

رومی راست میگه که ۹۹ درصد نوشته های مجلات روی اجزای صدا متمرکز هست ، مثلا شفافیت بهتر شد و یا ریتم این یکی بهتره و … و کلا صحبت در مورد اجزای صدا آنهم کاملا از روی تاثیر بر بخش خودآگاه ذهن. نمیگم آنچه مینویسند کاملا دروغ هست بلکه آنچه مینویسند ربطی به میوزیکالیتی نداره و روششون از نگاه رومی یک روش غیر کارامد و بیشتر بنفع بازار هست.

http://www.romythecat.com/Forums/ShowPost.aspx?postID=50#50

یک دور باطل که فقط نفعش میره به جیب بازار …

رومی میگه حتی اگر صدا تجزیه پذیر رفتار کرد باید سعی کنی به موسیقی گوش بدی نه اینکه همش در فکر ارتقا باشی و بری در مسیری اشتباه پول خرج کنی.

جالب اینجاست ممکنه یک رادیوی کوچک لامپی صدایی تجزیه ناپذیر به ما بده در حالی که وقتی به اجزای صدای اون دقت کنی ببینی هیچ فاکتور ارزنده ای نداره، مثلا نه شفافیت بالایی داره و نه گسترش فرکانسی بالایی و نه Image خیلی خوبی و … اما کل ترکیب صدا در مقایسه با یک سیستم ۱۰۰ میلیونی تجزیه ناپذیر تر رفتار کنه.

قبلا در تحلیل منگر نوشتم مقایسه پارامترهای صدای دو بلندگو برای مقایسه آنها ایده خوبی نیست و مهم اینه وقتی به صدا گوش میکنیم صدا شاخص هاش جلب توجه نکنه و خود رومی هم معتقده بهتره برای مقایسه دو صدا نیاییم با A/B تست کردن ببینیم اجزای این با اون چه فرقی دارند و بهتره اول یکی رو بشنویم و ببینیم چقدر راحت تر با موسیقی در ارتباط بودیم و بعد اون یکی رو بشنویم ببینیم وضعیت دومی چگونه هست و مقایسه اجزای صدا در تست A/B خیلی روش مناسبی خصوصا برای یک شنونده معمولی نیست.

میرسیم به شرط کافی ، شرط کافی برای میوزیکالیتی رو من هم خوانی ترکیب صدا با خود شنونده میبینم ، هر چقدر یک موسیقی با ناخودآگاه ما بیشتر و بهتر ارتباط برقرار کنه و هر چقدر تاثیر آن بر ما بیشتر باشد ما به وضعیت بالاتر و بهتری از بعد ناخودآگاهمون میرسیم.

عمق تاثیر یک موسیقی به میزان Involve شدن و غرق شدن ما و رفتن از عالم کثرت به عالم وحدت برمیگرده و البته اگر سیستم صوتی هم آن هم خوانی لازم رو با نوع موسیقی داشته باشه ممکنه این اتفاق زودتر بیفته.

وقتی ما عمیقا تحت تاثیر موسیقی قرار میگیریم و در اون فضا غرق میشیم دیگه هیچ بخشی از مغز ما متوجه صدا و اجزای صدا و کلا مقوله سیستم صوتی نمیشه و ما در یک فضای دیگر که به ناخوداگاه ما نزدیک تر است به شکلی در موسیقی حل میشیم که همه چیز های مربوط به اجزای صدا و عبارات های فای و سیستم صوتی و کابل و برق و … همه و همه فراموش میشه و از بین میره. مغز از هر چیزی شسته و فارغ میشه و جای اونرو شرابی بنام موسیقی پر میکنه.

قبلا هم گفتم هر نوع سیستم صوتی با یک نوع موسیقی ممکنه پاسخ بهتری بده (موسیقی پر تحرک با Solidstate و موسیقی حسی و آرام با لامپ) و وظیفه اون سیستم اینه در انتقال تاثیر آن نوع موسیقی بر خودآگاه و ناخودآگاه ما درست تر عمل کنه.

بنظر میرسه موسیقی هایی که تاثیرات عمیق تری بر ناخوداگاه ما دارند بیشتر حسی هستند تا ایجاد کننده هیجان در بخش خودآگاه مغز و برای همینه کلا لامپ ها در کنار آنالوگ حرف های بیشتری برای زدن دارند هرچند هم اجزای صدای آنها هنگام تحلیل در بخش خودآگاه مغز کمتر از سیستم های Solidstage و Digital شنونده رو مجذوب خودش میکنه و هم وضعیت پاسخ آنها از دید Objective زیر اسیلوسکوپ بدتر از سیستم های Complex هست.

بنظر میرسه هرچقدر صدایی Impress کننده تر باشد و تاثیر بیشتری در نگاه اول بر بخش خودآگاه ذهن بگذارد احتمال اینکه در ناخودآگاه مغز باعث ایجاد اتفاقات خوبی شود کمتر است.

نمیدانم ، شاید دلیل بهتر بودن سیستم های مینی مال (مثل لامپ و آنالوگ) هم اینست که بخاطر تغییر ابعاد کمتری از صدا احتمال تجزیه پذیری آنرا کاهش میدهند و تاثیر کمتری بر بخش خودآگاه ذهن و تاثیر بیشتری بر بخش ناخودآگاه مغز میگذارند ، شایدم بخاطر حفظ اون اطلاعات خیلی Micro صدا که در بخش خودآگاه خیلی مهم جلوه نمیکنند اما در بخش ناخودآگاه تاثیرشون خیلی زیاد میشه باعث شدند ما مینی مال رو ترجیح بدیم. (سیستمهای Complex بنظر ابعاد بیشتری رو هر یک به اندازه کمتری خراب میکنند در حالی که سیستم های مینی مال ابعاد کمتری را در مقیاس بیشتری خراب میکنند و برای همینه پاسخ آزمایشگاهی Complex ها بهتره اما پاسخ مغز ما به اونها بدتره)

(شاید این جمله شریعتی خیلی ربطی به بحث الانم نداشته باشه اما شریعتی میگه هنری که ابعاد کمتری داره و مثلا بجای سه بعد مجسمه سازی میشه دو بعد نقاشی میتونه تاثیر بیشتری بر مخاطب بگذاره.)

شرط لازم میوزیکالیتی رو من تجزیه ناپذیر بودن و Integrity اجزاء یک ترکیب تعریف کردم و شرط کافی رو به میزان عمق تاثیر صدا بر بخش ناخودآگاه ذهن و این عمق تا حدی به نوع موسیقی که انتخاب میکنیم وابسته هست.

از نگاه من شرط کافی از نظر عمیق تر بودن تاثیر صدای یک سیستم صوتی یک خیال نیست (قبلا هم گفتم های فای دروغ نیست) و زیباتر بودن و تاثیر گذارتر بودن صدای یک سیستم در مقایسه با سیستم دیگر به هیچ وجه قابل انکار نیست و فقط مشکل اینه که اولا کلا نقش سیستم صوتی این وسط اهمیت کمتری در مقایسه با دیگر شاخص هایی (مانند خود موسیقی و نوع درک و تلقی ما از موسیقی) که گفتم داره و دوم اینکه مشکل اینه تشخیص اینکه صدایی که میشنویم چقدر با ناخوداگاه ما سازگاتر است و واقعا میوزیکال تر است کار خیلی ساده ای برای همه Audiophile ها نیست.

۹۹% تولیدات بازار بدون درکی از زیبایی ساخته میشه و اکثر Audiophile های دنیا هم بدون درک درستی از مفهوم میوزیکالیتی در مسیری اشتباه بدنبال آن میگردند ، من معتقدم اگر آگاهی باشد و اراده مخاطب همراهی کند آنگاه وضعیت تغییر خواهد کرد و امیدوارم نوشته های این سایت شروع چنین تغییری باشد.

بازار کامپوننتی میسازه که تو تست A/B در بخش خوداگاه ذهن ما تفاوت هایی در شاخص هایی حس میشه اما بعد از یک سال حس میکنیم تغییری که دادیم (تو ایران من زیاد دیدم میلیون ها پول هر سال تو این ارتقاها به هدر میره) در عمل چیزی اضافه نکرده و دلیل این مساله اینه اون تغییر بقول آرتور سالواتوره یک تغییر اساسی نبوده و تاثیرش بر ناخودآگاه ما یا خیلی کم بوده و یا اصلا بی ارزش بوده. نوشته جف رو در لینک زیر حتما بخوانید:

http://www.6moons.com/industryfeatures/mm/m3.html

مشکل دیگر صدا گرفتن در ایران است که با این آکوستیک هایی که ما داریم و با شکل بلندگو Place کردنمون هیچوقت وضعیت بهینه رو تجربه نمیکنیم و همین مساله باعث میشه چون کمتر زمانی ما Involve میشیم دوباره میفتیم تو دور باطل سیستم ارتقا دادن.

ادامه دارد…

بخش سوم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

نوشته شده در (شنونده و حس شنیداری Audiophile) توسط امیر حسین در تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

sound-categories-brain-4

در بخش اول نگاهی داشتم به اینکه ما میتوانیم به ساختارها و تاثیرات آنها بر ما از دیدی Subjective نگاه کنیم. در این مقاله من سعی میکنم نگاهم را در مورد دید Subjective بر اساس تجربه هایم بیان کنم. فراموش نکنیم فضای Subjective فضایی بسیار پیچیده میباشد که ممکن است کسانی که تجربه بیشتری دارند نوع نگاهشان با من کمی فرق داشته باشد ، به هر حال من از تجربه خودم مینویسم و سعی میکنم آنچه فهمیده ام را برای شما بیان کنم.

من نگاه Subjective به یک ساختار مانند صدا را نتیجه تاثیرات صدا بر مغز و ساختار پیچیده مغز میدانم. از نگاه من آگاهی و درک در انسان که بنظر نتیجه تغییراتی در مغز هست به دو صورت وجود دارد.

به این معنی که من دو حالت ناخودآگاه و خودآگاه تعریف میکنم و معتقدم هر انسانی هنگام مواجهه با یک ساختار مانند صدا دو تاثیر از آن ساختار میپذیرد یکی تاثیر آن ساختار بر بخش خودآگاه مغز و دیگری تاثیر آن ساختار بر بخش ناخودآگاه مغز.

شاید در روانشناسی ما تعریف دقیق تری ارائه بدیم و من خیلی در جریان تعریف خود آگاه یا ناخوداگاه از دید روانشناسی نیستم و الان برای خودم تعریفی از خوداگاه و ناخودآگاه دارم (یکی از دوستان پیشنهاد کرد کتاب روانشناسی کاپلان رو بخونم که باید بگم فعلا از حوصله من خارج هست).

من متقدم وقتی یک شنونده به یک موسیقی گوش میدهد یک اتفاقاتی در بخش خود آگاه ذهن میفته که این اتفاقات توسط شنونده قابل درک (در همان لحظه) و حتی قابل بیان هست. مثلا من موقع شنیدن حس میکنم صدا کمی ولومش زیاده و یا کمی شفافیت صدا کم هست و یا حس میکنم موسیقی داره به من انرژی و هیجان میده و …

هر درکی از تاثیر صدا ، چه بر حس شنیداری ما و چه درک کیفیت شاخص های صدا که در لحظه شنیدن قابل حس و قابل درک باشد را من نتیجه تاثیر صدا بر بخش خوداگاه ذهن میبینم.

اما من معتقدم غیر از تاثیراتی که در لحظه توسط مغز درک میشه ما تاثیرات دیگری داریم که ظاهرا حس نمیشه اما آن تاثیرات بر بخش ناخودآگاه ما اثر میگذارد و ممکن است ان تاثیر خوب و یا ناخوشایند باشد.

آنچه من فهمیدم این است که تاثیرات صدا بر بخش ناخودآگاه خودش را در دراز مدت بشکل یک حس نشان میدهد. مثلا من بعد از یک سال حس میکنم صدایی که میشنوم خیلی به من انرژی مثبت نمیدهد.

من بخش ناخودآگاه رو کاملا از بخش خودآگاه جدا نمیکنم و معتقدم ما یک مسیر پیوسته بین این دو داریم و هرچقدر یک تغییر بشکل نا محسوس تری در زمان بیشتری ما را متوجه کند آن تغییر بیشتر در بخش ناخودآگاه ما تاثیر گذاشته و هر تغییری در زمان کمتری مغز را متوجه خود کند آن تغییر بیشتر در بخش خودآگاه ما تاثیر گذاشته.

البته یک موسیقی همزمان میتواند در چند ناحیه بین این دو بخش تاثیر گذار باشد و نوع درک ما از یک تاثیر بر اساس در کدام قسمت واقع شدن آن تاثیر متفاوت هست.

در بخش اول نوشتم ما هم میتوانیم به شاخص های صدا توجه کنیم و هم به تاثیر صدا بر حس شنیداری. الان لازم شد مفهوم ترکیب و اجزاء رو شرح بدم.

از نگاه من هر ساختاری مانند صدا از اجزایی تشکیل میشود که مغز ما در بخش خودآگاه به دو شکل میتواند با آن برخورد کند ، یکی تمرکز و توجه به اجزای ساختار هست که در مورد صدا میشود آنالیز صدا و یکی توجه به ترکیب کل که میشود همان شنیدن صدا و ارتباط با موسیقی.

در بخش آنالیز یک تحلیل گر صدا به شاخص هایی چون شفافیت و ریتم و … توجه میکند و یک آهنگساز به اجزایی که ملودی را شکل میدهند و ممکن هست هر شنونده ای به یک بخش خاص توجه کند که این مساله همان دید Subjective به ساختار صدا و ساختار موسیقی است اما اگر مغز به اجزای یک ساختار توجه نکند وارد مد ارتباط با آن ساختار میشود که این ارتباط نتیجه تاثیر کل ساختار بر حس شنیداری انسان هست.

دقت کنید توجه به تاثیر کل ساختار صدا بر مغز هم در بخش خودآگاه همان مد آنالیز هست که ما نتیجه تاثیر کل صدا را بر احساساتمان (مانند Emotional یا Impressive) مورد توجه قرار میدهیم و مد ارتباط با موسیقی یک مد جدا از مد آنالیز هست.

در مد آنالیز مغز تمرکزش بر روی اجزای ملودی ، اجزای صدا ، وضعیت حس شنیداری است اما در مد ارتباط با موسیقی ، مغز تمام تمرکزش بعنوان یک ناظر روی هر یک از بخش ها از بین رفته و فقط و فقط وارد مد ارتباط با موسیقی میشود.

در مد ارتباط با موسیقی کل ساختار صدا شروع به تاثیر گذاری بر دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه ذهن ما میکند. به شکل زیر نگاه کنید:

brain-music

البته اگر شکل بالا خیلی مفهوم نیست میتونید به شکل زیر نگاه کنید:

brain-music-ii-copy

جدول بالا خیلی بشکل دقیق مساله رو نشون نمیده اما تا حدی بیان گر منظور من هست.

من فکر میکنم هر چقدر ما به بخش ناخودآگاه نزدیک میشویم کم کم تاثیرات از حالت چند بعدی بودن به سمت یک بعدی بودن میروند و در انتهای ناخودآگاه ما تنها یک بردار هست که به شکل بهترم و یا بهتر نیستم وجود دارد.

هرچقدر به سمت ناخودآگاه میرویم کم کم از کثرت به سمت وحدت حرکت میکنیم.

بد نیست کمی در مورد تاثیر یک ساختار بر ناخودآگاه بنویسم. ما در انسان شناسی هم با این مساله روبرو هستیم که آیا ممکنه ما ابعاد ناشناخته ای داشته باشیم که به سادگی نتونیم در مورد تعریف خوشبختی حرف بزنیم.

فلاسفه و جامعه شناسان بخاطر عمق محدود (نسبی) درک شون از انسان خیلی نمیتونند خوشبختی رو ورای دنیای محسوسات تعریف کنند و براش نسخه بپیچند و انسان همچنان بعنوان پیچیده ترین و متناقض ترین موجود ناشناخته مونده و تنها کسانی از نگاه من میتونند چیزی برای گفتن در مورد انسان داشته باشند که مثل مولانا و یا حافظ اون ابعاد نا شناخته (نا خودآگاه) رو حس کرده باشند.

مولانا درد انسان رو دوری از خدا میدونه و اونرو به نی بریده تشبیه میکنه در حالی که فروید مشکل آدم رو در حل نشدن مساله پایین تنه میدونه . فروید مشکل رو در محسوس ترین غریزه یک انسان جستجو میکنه اما مولانا در عمیق ترین و نامحسوس ترین خواسته انسان در ناخودآگاهش و بین این دو فرق زیادی هست.

مولانا یک شعر جالبی داره:

من ترا مشغول میکردم دلا

یاد آن افسانه کردی عاقبت

ما در دنیایی نیستیم که بتونیم به هم ثابت کنیم کی درست میگه اما من معتقدم ما ناخودآگاهی داریم که خیلی بیشتر از خودآگاه ما میفهمه و درک میکنه اما چون در لحظه حسش نمیکنیم ، خیلی باورش نداریم و بهش توجه نمیکنیم.

بگذریم از بحث انسان، برگردیم به درک موسیقی توسط انسان.

در دنیای محسوسات ما یک وضعیت ماکرو Macro داریم که به سمت میکرو Micro میره و هر چیزی مابین این دو وضعیت هست.

در قسمت خودآگاه مغز که ما شروع به دقت در اجزای یک ترکیب مانند صدا میکنیم بعضی شاخص ها بارز ترند و زودتر درک میشوند و برخی دیگر به نسبت کوچک ترند و کمتر به چشم می آیند. تغییراتی که در صدا ایجاد میشه هر کدوم در مقایسه با یک تغییر دیگه ممکنه بیشتر و یا کمتر حس بشه مثلا گذاشتن یک چوب روی آمپلی فایر یک تغییر کوچک بحساب میاد در مقایسه با تغییر کابل بلندگو. یک تغییر در بخش خودآگاه یک مقیاسی بین میکرو و ماکرو داره و یک وضعیتی در بخش ناخودآگاه.

ممکنه یک تغییری در صدا (مثل بهتر شدن وضعیت آکوستیکی) تاثیر کمی در قسمت خودآگاه مغز داشته باشه اما تاثیرش بر بخش ناخودآگاه زیاد باشه و برعکس ممکنه تغییری در بخش خودآگاه زیاد باشه (مثل خریدن مدل بالاتر بلندگو از همان شرکت) اما در بخش ناخودآگاه تفاوتی ایجاد نکنه.

یک اثر هنری زیبا از نگاه من باید بر اساس میزان تاثیر گذاریش بر ناخودآگاه ما مورد قضاوت قرار بگیرد و بیننده کمتر بر تاثیر آن اثر بر خودآگاه مغز ما توجه کند. تاثیراتی که بر خوداگاه تر ما حس میشود گذراتر و کم ارزش تر بنظر میرسند و نمیشود روی آنها خیلی حساب ای باز کرد و برعکس هر چقدر ما به ناخودآگاه نزدیک تر میشویم تاثیرات عمیق تر و مهم تر میشوند. (گرچه کمی بی ربط بنظر میرسه اما بد نیست کتاب قیصر و مسیح ویلدورانت رو ببینید که میگه در انتها مسیح بر قیصر پیروز شد.)

مساله مهمی که وجود داره اینه که انسانی که گوش حساس تری داره و تجربه شنیداریش بیشتر هست (مثل هنرمندی که روحیه حساس تری داره) در زمان کمتری به تاثیرات صدا بر ناخودآگاه مغزش پی میبره و کلا آگاهی اون شنونده حرفه ای در بازه بین خودآگاهی تا ناخودآگاه به نسبت یک شنونده غیر حساس به بخش ناخودآگاه متمایل تر هست. همه ما توان تشخیص تاثیر صدا رو داریم اما یکی ممکنه بعد شش ماه بفهمه تغییر جدید خوب نبوده و یکی بعد کمتر از یک ماه.

برگردیم به موسیقی و تاثیر آن بر ما:

من مفهوم میوزیکالیتی رو باید تعریف کنم آن هم بر اساس شکل تاثیر صدا بر دو بخش خوداگاه و ناخودآگاه مغز.

منظور از میوزیکالیتی همان بردار بهتر بودن صدا هست که البته از خود موسیقی شروع میشه و به بخش ناخودآگاه ما تاثیر میگذاره.

اول از همه بگذارید یک مثال نه چندان خوب بزنیم تا شاید کمی به منظورم نزدیک شده باشم.

اتفاق ای که میفته اینه که من دست از تحلیل صدا برمیدارم و شروع میکنم به شنیدن موسیقی و لذت بردن از اون و بعد از دقایقی غرق در موسیقی میشم و در ناخودآگاه ذهنم اتفاقاتی میفته که باعث بهتر شدنم (یک جور حس تعالی و …) میشه و هرچقدر این موسیقی تاثیر عمیق تری بتونه بگذاره من به جاهای بالاتری در ناخودآگاهم میرسم.

من مقصد رو Involve شدن مخاطب و به یک حالت بالاتر رسیدن میدونم که به میزان و شکل تاثیر بر ناخودآگاه برمیگرده و جاده رو یک هنر مانند موسیقی و یا شعر میبینم و ماشین رو اون ابزار به فعلیت رسیدن هنر مانند صدای ساز یا یک تابلو نقاشی.

هر هنری و هر موسیقی ای نمیتونه ما رو به اون بالاها برسونه (مثلا یک موسیقی القا کننده خشونت همیشه ما رو همین پایین ها در عالم محسوسات نگه میداره و یا آهنگ خوشگلا باید برقصند چیزی جز چند لحظه هیجان و شادی سطحی عمق بیشتری نداره) و هر انسانی هم ممکنه شایستگی درک اون هنر رو نداشته باشه (درک همه ما از یک اثر باشکوه مثل دیوان شمس مولانا یکی نیست) و در این بین ماشین که یک ابزار هست و میشه به صدای سازها و یا صدای بازسازی شده تشبیه اش کرد کمترین نقش رو این وسط بازی میکنه هرچند از نگاه من این نقش صرف نظر کردنی نیست و بقول شریعتی همیشه عرفان خودش رو در یک هنر زیبایی چون شعر نشون میکنه و آدم عاشقی چون حضرت حافظ از زیباترین اشعار برای بیان اون احساسات استفاده میکنه. البته مولانا خیلی به زیبایی شعر به اندازه حافظ توجه نداره و اگر یکی بخواد از اشعار مولانا لذت ببره باید خودش اون راه رو تا حدی رفته باشه اما شعر حافظ رو همه دوست دارند چون در عالم خودآگاه هم زیباییش قابل درک هست اما شعر مولانا به اندازه حافظ در عالم خودآگاه تاثیر گذار نیست.

یکی که عاشق موسیقی هست مثل رومی با یک رادیو هم به اون مقصد میرسه اما یکی که خیلی درک بالایی از موسیقی نداره ممکنه میلیون ها تومن پول برای یک سیستم صوتی بده تا شاید کمی نتیجه بهتری بگیره.

من فکر میکنم ممکنه با یک مقصد ما راه های مختلفی برای رسیدن به همان مقصد داشته باشیم، مثلا من با شنیدن صدای شجریان به اون مقصد برسم و یکی دیگه با صدای سه تار خودش و یکی با یک موسیقی دیگر (یعنی ما ساختارهای زیبای مختلفی داریم مثل گل های متفاوت که ممکنه هر کدوم ما از یکی شون بیشتر خوشمون بیاد ، بد نیست نوشته آقای پویان رو اینجا ببینید).

من فکر میکنم وقتی هر کدوم ما مسیری رو بر اساس سلیقه مون انتخاب میکنیم ابزار رسیدن رو هم بر اساس وضعیت اون جاده تعیین میکنیم ، مثلا من Audio Note رو برای شنیدن صدای شجریان انتخاب میکنم و شما یک سیستم صوتی دیگر رو.

حتی خداوند با اینکه نقش همه مذاهب رو یک چیز میدونه و پیام رو یک چیز میدونه اما در قرآن میگه خودش خواسته مذهب ها شکل های متفاوتی داشته باشند و همه عین هم نباشند.

هر کدوم ما ساختاری داریم و این ساختار بوجود آورنده یک سلیقه برای شخصیت ماست، ممکنه یکی با رنگ و نقش و کلا هنر نقاشی به اون بالاها برسه و یکی با سه تارش و یکی با شعر.

ادامه دارد …



ابر برچسب‎ها