تحلیل سیستمها Reviews

یک معجزه

چهار شنبه 5 نوامبر 2008
/ / /

آقای آرمن ، دوست عزیز من دیشب صدایی گرفتند که همه معادلات من رو به هم ریخت !!!!!
شاید به یک معجزه بیشتر شبیه بود تا به یک اتفاق …
با آقای آرمن دیروز صحبت میکردم ، به من گفتند یه تغییراتی دادند و از من دعوت کردند تا صدا رو بشنوم. من خیلی به کارهایی که ایشان در زمینه Tune سیستم انجام میدهند اعتقاد دارم و فکر میکنم ایشان جزو معدود کسانی هستند که نه تنها میدانند صدای خوب گرفتن ربطی به پول هنگفت دادن و سیستم صوتی گران خریدن ندارد بلکه در عمل با مطالعه و تست و ساخت المان هایی تمام سعی شون رو میکنند تا از 100 درصد کارایی سیستم استفاده نمایند و از نگاه من کاملا هم موفق بودند.
تا این لحظه ایشان کارهای زیر را انجام دادند :
1. تحقیق زیاد قبل از خرید سیستم و تصمیم گیری بر اساس شنیدن صداها با اتکا به گوش خودشان و نه تبلیغات و review ها و حرف های دیگران
2. استفاده از یک فضای بسیار بسیار مناسب شنیداری برای شنیدن موسیقی
3. گذاشتن وقت زیاد برای Speaker Placement و دور کردن المان هایی که در اتاق روی Soundstage تاثیر میگذارند
4. امتحان کردن کابلهای مختلف و انتخاب گزینه مناسب بر اساس سلیقه شنیداری (همچنان ادامه دارد…)
5. کشیدن یک کابل ضخیم و مستقیم از کنتور برای سیستم صوتی و Terminate کردن آنها به بهترین شکل ممکن
6. تعبیه یک گراند پایدار و خوب برای سیستم (عدم استفاده از اتصال بدنه شوفاژ و پنجره و …) ، درست کردن گراند سیستم و توجه به نکات مهم گراند کردن
7. ساختن سمپوزیوم برای گرفتن لرزش دستگاه ها و استفاده از یک روغن خاص برای کاهش اصطحکاک سطح سمپوزیوم
8. استفاده از چوب و مواد خاص زیر کابل ها و روی کامپوننت ها برای افزایش خلوص صدا در میکرو
9. بهینه کردن وضعیت Rack دستگاه (همچنان ادامه داره …) هم برای کاهش تاثیر آن بر Soundstage و هم کاهش رزونانس
10. توجه به وضعیت برق با تست power Conditioner ها ، کابل های برق مختلف و المان های مختلف برای رسیدن به حالت بهینه (همچنان ادامه داره …)
11. تصمیم به تعویض پورت و مقاومت پشت بلندگو بر اساس استاندارد آمریکا که برای فضاهای بزرگ هست (این دو المان برای تغییر قراره وارد ایران بشه)
12. تست اضافه و کم کردن Pre Amplifier از مدار و خارج کردن Pre از مدار برای افزایش Immediacy و شفافیت صدا
13. دقت به ولتاژ کارکرد آمپلی فایر و ست کردن آن از 240 روی 220 برای بهتر شدن وضعیت صدا
14. مطالعه و تمرکز زیاد روی تمام بخشها برای ایجاد تغییرات مثبت و اتکا به تجربه شنیداری
15. ثابت کردن شیشه های خانه برای کاهش رزونانس و افزایش سکوت صدا
16. گوش کردن به توصیه های کسانی که تجربه هایی داشتند و امتحان کردن پیشنهادات آنها در عمل
17. تکیه بر روی صدا گرفتن از سیستم موجود بجای تمرکز روی خرید اجناس مختلف و ارتقای سیستم
تمام این مراحل کمتر از یک سال طی شد و شیب حرکت ایشان برای رسیدن به صدای خوب از همه کسانی که دیدم بیشتر بود.
آرمن جان مرسی ، واقعا خوشحالم و تبریک میگم بابت همه تلاشهایی که کردید و به یک نتیجه فوق العاده و باور نکردنی رسیدید.
من همین جا اعلام میکنم از نگاه سایت HiFi.ir بین تمام کسانی که در طول این سالها من باهاشون برخورد داشتم آقای آرمن الکساندریان، Audiophile برگزیده ایران هستند و من فکر میکنم Audiophile های دیگر از جمله خودم باید از ایشان حرکت در مسیر های فای را یاد بگیریم. ایشان از نگاه من تنها کسی هستند که با مطالعه ، اهمیت به نکات ریز ، تجربه و تست از 100% کارایی سیستمشان صدا گرفتند.
آرمن جان مرسی ، من در خانه شما نگاهم به های فای تغییر کرد و تمام معادلاتم به هم ریخت.
دیشب من صدایی شنیدم که غیر قابل باور بود و یک تصور جدید از صدای استریو در من شکل گرفت و مقیاس تفاوت ها در ذهنم کاملا تغییر کرد و دلیل این مساله بیش از هر چیز آکوستیک بود.
چقدر دوست داشتم بقیه هم با همین انرژی و با همین نگاه به های فای نگاه میکردند و هم در درجه اول آکوستیک رو درست میکردند و هم به برق و گراند اهمیت میدادند و هم لرزش را از سیستم حذف میکردند و هم …
اما متاسفانه اونجوری که من دوست دارم باشه نیست و کمتر کسی به این جور چیزها اهمیت میده ، بیشتر دوستان دنبال تغییر و ارتقا هستند تا بهینه سازی شرایط.
ایشان فضای آکوستیکی خیلی خوبی دارند، عرض اتاق نزدیک به 15 متر میشد (البته حدس میزنم) و کل سطوح سقف و دیوار پشت و دیوار روبرو و کف زمین از چوب بود. عملا از پشت سر بازگشتی حس نمیشد و من فقط کمی سقف رو به خودم نزدیک میدیدم و هیچ محدودیت دیگه ای از نظر آکوستیکی حس نمیشد. ایشان بلندگو ها رو از دیوار عقب به فاصله فکر کنم 1.5 متر به جلو آوردند و مبلمانی که نزدیک به بلندگو بود را از بلندگو دور کردند تا ما عملا نه بازگشت از سطوح کناری داشته باشیم و نه دیوار پشت تاثیری بر تصویر صدا بگذارد.
قبلا بلندگوها عقب تر بود و مبلمان فضای هال سمت چپ و راست هم به بلندگو کمی نزدیک بود اما دیشب که من صدا شنیدم بلندگو در یک وضعیت کاملا بهینه و در شرایطی عالی Setup شده بودند.
آکوستیک قبلا هم خوب بود اما مبلهای نزدیک بلندگو و نزدیک بودن بلندگو به دیوار عقب روی صدا تاثیر منفی داشتند اما با Speaker Placement خوب و دور کردن مبل ها صدا تبدیل به یک صدای رویایی شد.
وای ، بقول خارجی ها wow ، من این عبارت رو بارها در خانه آرمن عزیز تکرار کردم ، همش میگفتم چرا صدا اینجوری شد؟!!! ….
من که اون شب هوش از سرم پرید ، چراغها رو خاموش کردیم و چشم ها رو بستیم ، 4 ساعت موسیقی شنیدیم بدون اینکه حرفی بزنیم ، دلمون نمیخواست صحبت کنیم و فقط گاهی جامون رو (بقول آرمن صندلی راننده) عوض میکردیم تا لذت این صدا رو تقسیم کرده باشیم هر چند در هر جای این خونه صدایی رویایی شنیده میشد.
یادتون هست گفتم اگر بالای 1000 دلار خواستید خرج کنید اول آکوستیک رو درست کنید؟
باور کنید اون موقع که چنین چیزی رو مینوشتم حتی تصورش رو نمیکردم تاثیر آکوستیک تا این اندازه زیاد باشه اونم بر روی لذت شنیداری. شاید خریدن یک سیستم 100 هزار دلاری دقت صدا رو از یک سیستم 1000 دلاری خیلی بیشتر کنه اما آیا لذت شنیداری رو هم به همون نسبت زیاد میکنه؟
از نظر من نه و این رابطه قیمت با لذت شنیداری اصلا خطی نیست اما برای من جالب بود آکوستیک و Speaker Placement خوب در مقیاسی باور نکردنی لذت شنیداری رو همراه با دقت افزایش میداد.
من صدای دایانا کرال و پیانویی که میزد رو چنین رویایی و پر از احساس نشنیده بودم. Passion صدا خیلی خیلی بالا بود و تفاوت ایجاد شده در Musicality صدا غیر قابل باور بود ، غیر قابل باور بود ، غیر قابل باور بود.
من دلم نمیخواد برای شما از مقیاس این تفاوت بگم و دوست دارم یه روزی بشه شما چنین تاثیری رو خودتون با شنیدن درک کنید چون گاهی اونقدر تفاوت زیاد هست که من دلم نمیخواد مساله مقایسه رو مطرح کنم. مثلا شما هیچ وقت نمیتونید دو چیز خیلی متفاوت رو با هم مقایسه کنید و به هرکدومشون یک امتیاز بدید چون وقتی میبینید این تفاوت اینهمه زیاد هست حتی دلتون نمیاد این دو رو کنار هم بگذارید.
صدایی که من خانه آرمن عزیز شنیدم با همه صداهایی که شنیدم چنین تفاوتی داشت، دلیلش بیش از هر چیز دیگر آکوستیک و Speaker Placement بود.
هرچند دلم نمیخواد این صدا رو کنار صداهای دیگه ای که شنیدم بگذارم اما یک مقیاسی رو میگم تا شما یک دیدی داشته باشید.
کل صداهایی که شنیدم از Neutral ترینشون که dCS Scarlatti با Krell Evo One & Two بود ، از Emotional ترینشون که Audio Note Ankoru & M3 با Wilson Maxx بود و از Real ترینشون که Quad 2905 با Audio Note Ankoru بود و همه صداهای دیگه ای که شنیدم ارزش شنیداریشون رو من بین 0 تا 100 در نظر میگیرم و صدایی که خانه آقای آرمن شنیدم رو 1000 .
در یک آکوستیک معمولی (مثل خانه همه دوستانی که در آنجا صدا شنیدم و از جمله خانه خودم) من به صدای یک ضبط بی کیفیت 200 هزار تومنی امتیاز 1 میدم و به یک سیستم صوتی خیلی خوب مثلا 300 هزار دلاری نهایتا 100 امتیاز میدم و به صدای سیستم آقای آرمن هم در یک فضای معمولی امتیاز 75 .
میخواهید باور کنید یا نه اما من به صدای سیستم آقای آرمن در خانه ایشان امتیاز 1000 میدهم و معتقدم اگر آن سیستمی که در یک آکوستیک معمولی امتیازش 100 بود و رفرنس بحساب می آمد در خانه آرمن نهایتا میشه 1100 و نه بیشتر و لذت شنیداری یک سیستم رفرنس در خانه آقای آرمن فقط 10 درصد بیشتر از ارزش شنیداری سیستم خودشون هست اما ارزش شنیداری سیستم آقای آرمن در خانه خودشان 10 برابر (معادل 1000 درصد) یک سیستم رفرنس صوتی در یک آکوستیک معمولی است.
به تعبیر دیگر یک سیستم صوتی معمولی زیر 10 هزار دلار در یک آکوستیک ایده ال ممکنه تا 7 برابر ارزش شنیداری بیشتری از یک سیستم صوتی 500 هزار دلاری رفرنس در یک آکوستیک معمولی داشته باشه.
دوست دارید باور کنید ، دوست ندارید باور نکنید و به خرج کردن بیهوده برای خریدن سیستم های گران تر در همان آکوستیک معمولی ادامه دهید. اگر امکانش رو داشتید در خانه آقای آرمن صدا بشنوید تا شاید به باور من برسید.
دقت کنید دارم در مورد لذت شنیداری و Musicality صحبت میکنم و این تفاوت در Fidelity نیست که بگیم خیلی ربطی به لذت بردن نداره بلکه این تفاوت دقیقا در لذت شنیداری هست و آکوستیک خوب یک جهش وحشتناک در Musicality و لذت شنیداری ایجاد میکنه.
من در گذشته هم خیلی روی مساله آکوستیک تاکید داشتم اما واقعا چنین مقیاسی رو خودم هم باور نداشتم و فکر نمیکردم تاثیر فضا بر لذت شنیداری خیلی خیلی بیشتر از ارتقا از یک سیستم 1000 دلاری به یک سیستم 500 هزار دلاری هست.
باید یک چیز رو اعتراف کنم ، من سیستمهای زیادی شنیدم و خیلی هاشون بالای 50 هزار دلار بودند ، همیشه دنبال لذتی (اون utopia که ذهن همه ما از یک صدای رویایی میسازه و شباهتی به این صداهای معمولی که حتی از سیستم های گران میشنویم نداره) بودم که در هیچ کدوم از صداها پیداش نکرده بودم و همیشه سعی کردم دلایلش رو پیدا کنم ، مثلا از مینی مالیست نوشتم ، از کابل ها نوشتم ، از نبودن برندهای خوب در ایران نوشتم ، از آکوستیک بد نوشتم ، از های فای گرفتگی نوشتم ، از سیاست های بازار نوشتم ، از Tune نوشتم ، از برق نوشتم و قرار هم هست از ضعف های Stereophonics بنویسم… من به همه نوشته هام عمیقا اعتقاد دارم اما امروز یک چیز دیگه رو هم اضافه میکنم اونم اینکه اگر یک فضای خوب داشته باشید لذت شنیداری اونقدر بالا هست که یک سیستم معمولی که در حد توان مالی اون رو بر اساس سلیقه شنیداریتون میخرید و بشکل درستی Setup اش میکنید برای شما راضی کننده باشه.
هرچند سیستم بازی ممکنه تموم نشه اما حداقل اینه که صدا آزار دهنده نیست چون بهترین سیستمها هم در یک فضای آکوستیکی نامناسب یا ارزش شنیداری ندارند و یا آزار دهنده هستند.
من قبلا صدا Review کردم و در مورد شاخص های صدا نوشتم اما در خانه آقای آرمن باید از لذت شنیداری بنویسم چون واقعا خود سیستم رو کاملا فراموش کردم.
گاهی به خودم میگفتم ای کاش امکانات لازم رو میداشتم که از همه تجربه هام برای گرفتن صدا استفاده کنم ، یک فضای مجزا رو خودم آکوستیک کنم و هزینه خرید سیستمی که دوستش دارم رو میتونستم بدم تا به اون Utopia میرسیدم و به همه میگفتم های فای ارزشش رو داره اما چون خودم چنین امکانی نداشتم و از بقیه کسانی هم که در ایران به های فای علاقه مندند و امکانات مالی خوبی هم دارند ناامید شده بودم فکر نمیکردم یک روز اون صدا رو بشنوم اما آرمن عزیز این خواسته دلم رو برآورد و من اون صدای رویایی رو اونجا شنیدم.
صدای خانه آقای آرمن این نوید رو داد که های فای ارزش خیلی زیادی داره به این شرط که اصولش رو خوب یاد بگیریم.
اگر شما آرزوی داشتن یک سیستم صوتی عالی رو دارید من برعکس شما دلم میخواد یک فضای خوب شنیداری داشته باشم و در اون از شنیدن صدا لذت ببرم. من به شنیدن صدای یک سیستم صوتی خوب (نمیگم خیلی معمولی یا خیلی عالی) در یک فضای عالی شنیداری خیلی خیلی علاقه مند ترم تا به شنیدن صدای یک سیستم خیلی عالی 500 هزار دلاری صوتی در یک فضای آکوستیکی معمولی.
اما در مورد تفاوت های صدا:
اول اینکه تمام رکوردهایی که قبلا جاهای دیگه شنیده بودم حتی تو سیستمهای خیلی خوب کاملا متفاوت از قبل پخش میشدند.
صدای ناحیه Midrange و خصوصا فرکانسهای بالاتر کاملا تغییر ماهیت و تغییر شاخص (Timbre) داشت.
در فرکانسهای پایین هم تغییرات کاملا زیاد بود و صدا بالانس تر ، کنترل شده تر و شفاف تر و مشخص تر پخش میشد.
تصویر صدا هیچ محدودیتی از نظر عرض ، ارتفاع و عمق نداشت و وقتی چشم بسته بود کاملا بلندگو ها Disapear بودند یعنی از فضا صدا شنیده میشد و نه از بلندگوها.
وارد یک تعامل کاملا متفاوت با موسیقی شدم ، صدایی بسیار شفاف با جداسازی کامل ، بسیار بسیار Airy و راحت و بسیار Open و Transparent .
صدا و سیستم صوتی (بلندگو و کابل و سورس دیجیتال و … همه و همه از ذهن شسته شد و رفت و جایش موسیقی نشست) کاملا فراموش شد و فقط و فقط موسیقی در فضا حضور پیدا کرد و همه تمرکز ذهن متوجه موسیقی شد ، من هوش از سرم رفت و غرق موسیقی شدم…
اصلا در این حالت موسیقی حتی مجال نمیداد که به سیستم فکر کنم و یا شروع به حرف زدن کنم ، من در فضایی جدید با موسیقی در ارتباطی عمیق بودم.
فضای استریویی بسیار مطبوع و گوش نواز ساخته میشد که تمام سازها مثل حریری نرم و راحت گوش رو نوازش میکردند
، در اون فضا فقط موسیقی بود و لذت شنیداری و نه چیز دیگری.
موسیقی Enigma منو به گذشته ها برد و حسی عمیق رو در من بیدار میکرد ، صدای دایانا کرال در Broken Dreams رویایی بود و هیچ شباهتی به صدای دایانا در سیستمهای صوتی دیگر نداشت ، از اون معتاد کننده تر صدای پیانوی دایانا بود که با من حرف میزد.
آیا من خواب بودم ؟ آیا این رویا حقیقت داشت؟
دوباره میخوام اون صدا رو بشنوم ببینم آیا من قبلا خواب ندیدم؟!
آیا های فای دروغ نبود؟ آری دروغ نبود و ندانستن های ما چهره زیبای موسیقی رو پنهان کرده بود.
آیا محدودیت های سیستم صوتی را نمیشد حس کرد؟ چرا ، اما لذت شنیداری اونقدر بالا بود که حتی برای یک گوش حساس به تفاوت ها اصلا نه جلب توجه میکرد و نه اهمیتی داشت. مغز ما دنبال رفرنس نیست و دنبال ارتباط برقرار کردن با صداست و این صدا کاملا با مغز من در ارتباط بود. حتی ذهن کسی که خیلی دنبال تحلیل کردن و دقت در محدودیت های صداست هم شیفته موسیقی میشد و روی خود موسیقی تمرکز میکرد.
آیا یک شنونده به چیزی بیشتر از این نیاز دارد؟ از نگاه من نه …
آیا من حتی در این شرایط سیستم ارتقا خواهم داد؟ اگر دنبال موسیقی گوش کردن باشم نه اما اگر دنبال سیستم بازی باشم چرا.
گاهی در آهنگ هایی که قبلا در سیستم من یک هیجان غیر طبیعی در صدا بود و به شنونده به نوعی اون هیجان رو القا میکرد در خانه آرمن بخاطر تغییر ماهیت صدا آن هیجان ها نبود و موسیقی بشکل دیگری پخش میشد و گاهی هم آهنگ هایی که من قبلا خیلی دوستشان نداشتم خیلی دوست داشتنی و شنیدنی پخش میشد و من دیگه نمیتونستم چنین چیزی رو باور کنم که حتی لذت شنیداری هر آهنگ هم یه جورایی دچار تغییر شده بود.
این نشون میده قبلا من چیزهایی که در سیستم خودم و در خانه ام شنیده بودم به کل یک چیز دیگر بود و با آنچه در خانه آرمن پخش میشد ارتباطی نداشت.
آیا من در خونه خودم موسیقی میشنیدم ؟ نه ، فکر کنم بیشتر صدا میشنیدم تا موسیقی …
مقیاس تغییر باور کردنی نبود و در همه شاخص ها ما با یک تغییر غیر قابل باور روبرو بودیم.
چه تصویری Soundstage داشتیم ، از زاویه 30 درجه بین محور بین دو گوش شنونده با محور راستای عمود بر خط واصل بلندگو ها صدایی از حول و حوش 7 متری به گوش میرسید و در همان حال بدون کوچکترین تداخلی صدای Vocal از روبرو بین دو بلندگو در فاصله 5 متری شنونده شنیده میشد، یک فضای بزرگ ، عمیق که تمام صداها با شفافیت کامل هرکدام در جای خود شنیده میشدند.
من باور نمیکردم اینهمه Information در یک رکورد معمولی ذخیره شده باشه چرا که تمام effect های صدا ، Ambience رکورد سازها ، بهمراه تمامی صداهای پس زمینه با وضوحی باور نکردنی سرجای خودشون و با بافتی مخملی گوش رو نوازش میکردند و اون هارمونیکهای کوچک و دوست داشتنی چه خوب شنیده میشد.
ما در Time Domain وارد یک مقیاس میکروسکپی شده بودیم چرا که همه تحرکات خیلی ضعیف پس زمینه صدا هم براحتی و بدون انرژی مبهم شنیده میشد و من رو غرق خودش کرده بود.
صدا نفس میکشید و در Stage خیلی طبیعی حرکت میکرد با Air و عمق و حجم زیاد که انگار کنسرت رو کاملا روبروی شما مجسم میکرد.
آیا دیسک 16 بیت دیجیتال که من اینهمه زدم تو سرش اینهمه اطلاعات در خودش داشت؟ وای ، باید بگم برای من هنوز غیر قابل باور هست.
آیا نگاه شنوندگان غیر حرفه ای به سیستم ها که همیشه آنها را در شرایط غیر بهینه و در یک فضای نا مناسب میشنوند میتواند خیلی خیلی از حقیقت فاصله داشته باشد؟
از نظر من آری و برای نظر دادن در مورد کامپوننت ها باید بسیار دقت کرد.
قبول کنید من حق داشتم وقتی میپرسیدید نظرت راجع به فلان دستگاه چیست من میگفتم من اون رو در شرایط خوب نشنیدم و چیزی برای گفتن ندارم.
تازه میخواستم به Stereophonic گیر بدم و بگم بهتره از Ambiophonics استفاده بشه ، چرا ؟ شاید چون تابحال چنین تصویر صدایی نشنیده بودم… طبیعتا الان وقتی بخوام از Stereophonic حرف بزنم خیلی نمیزنم تو سرش .
این صدا منو به هم ریخت ، باورتون نمیشه تفاوت رکورد ها، هم خیلی خیلی زیاد بود و هم هر کدومشون انگار یک جور دیگه پخش میشدند و انگار یک دریچه بزرگ و متفاوت به روی شنونده باز شد که خیلی چیزها در آن شنیده میشد و اطلاعات زیادی از صدا به گوش شنونده میرسید.
تصویر صدا Airy و فوق العاده شناور بود که اصلا احساس نمیکردید بلندگویی این وسط هست و مهم تر از همه صدا خیلی خیلی بخاطر اون Air و فضا راحت پخش میشد ، منو یاد کنسرت زنده دف انداخت که تو اون هیچ بلندگویی نبود و مستقیما صدای دف شنیده میشد.
سازها در این فضا حضور داشتند و چه راحت حرکت میکردند و سیستم بخاطر مینی مال بودن (لامپ و اتصال مستقیم dCS به Power) صدایی زنده ، Immediate و Musical میداد که هوش از سر آدم میبرد.
انگار های فای Game Over شده بود و من اصلا فکر بهتر شدن این صدا هم به ذهنم خطور نمیکرد.
تصویر صدا خیلی باز Open و شفاف بود و در فرکانسهای وسط صدای Vocal موجودیتی باور نکردنی داشت و در فرکانسهای بالاتر نه تنها شفافیت و Air افزایش چشمگیری داشت بلکه جنس صدا و Texture هم یک حالت کاملا مخملی ، طبیعی و زنده پیدا کرد.
صدا چه راحت جریان پیدا میکنه و اون انرژی مثبت رو به مغز تزریق میکنه (صدا بقول دوستان خیلی فاز میداد و خیلی به مغز حال میداد) ، کم کم تو صندلی فرو میرید و همه چیز رو فراموش میکنید.
صدا در فرکانسهای پایین دیگه اون حالت Hang و مبهم رو نداره و حالت طبیعی تری داره.
صدا اصلا حالت در هم رفتگی ، مبهم و مه آلود ، گم و قاطی ، فوروارد و ناراحت رو نداره و بسیار شفاف و راحت هست و البته فوق العاده Musical و دوست داشتنی.
فرض کنید روبروی یک کنسرت زنده نشسته اید و صداها از هر طرف و با هر فاصله ای از شما با شفافیت و راحت شنیده میشوند و جریانی طبیعی و راحت دارند، صدا در خانه آقای آرمن هم همینگونه بود و اصلا محدودیت تصویر حس نمیشد.
اگر رفتید آنجا حتما آلبوم Amused To death آقای راجر واترز رو بشنوید که با ایجاد یک سری افکت (با پردازش های خاص دیجیتال روی اطلاعات سیگنال صدا) یک تصویر 180 درجه به شما میده. محال ممکن هست شما چنین تصویری رو در یک فضای معمولی بگیرید و ازش لذت ببرید.
حرکت موجی و زنده صدای ابر از راست به چپ بین دو بلندگو واقعا شنیدنی هست و کاملا احساس حضور واقعی رو تداعی میکرد. البته فراموش نکنیم صدایی تا این اندازه خوب به همه چیز ربط داره ، هم سیستم صوتی ایشان و هم بهینه کردن ها و همه و همه با هم در کنار یک آکوستیک خوب چنین چیزی رو بوجود آورد هرچند سهم آکوستیک خیلی بیشتر از بقیه بود اما بدون درست بودن اجزای دیگر هیچوقت به این لذت نمیرسیدیم.
آرمن جان مرسی مرسی مرسی …

Read More

تحلیل صدای Audio Note M3-Ankoru, The Third, Wilson MAXX

یکشنبه 26 اکتبر 2008
/ / /

لازم شده قبل از نوشتن تحلیل صدا در مورد Musicality مطلبی بنویسم که تا وقت و حوصله اجازه بده بد نیست قبلش شما لینک زیر رو دنبال کنید و ببینید Romy چه نظری داره :

http://www.goodsoundclub.com/Playback/MyPlayback.aspx

منظور من همون بخش اول صحبتش در مورد صدا هست.

این روزها هم روی مساله Review نوشتن و توضیح مفاهیم Subjective کار میکنم و هم روی Ambiophonics که شاید جایگزین جالبی برای Stereophonics باشه و هم باید چند تا تحلیل عقب افتاده رو بنویسم.

هرچند وقت کافی نداشتن یک مشکل حساب میشه اما فکر میکنم در همین شرایط هم ادامه دادن برای من لذت بخش هست.

در انجمن یک تاپیک در مورد فعالیت این سایت ایجاد شده و من دوست دارم نظرات همه دوستان رو در مورد نقاط ضعف سایت بشنوم ، شاید مسیر حرکت بهتر بشه هرچند من خیلی آدم حرف گوش کنی نیستم و بیشتر اوقات کاری که دوست دارم رو انجام میدم (: .

Read More

Wonderful Midrange, Communicative System

شنبه 25 اکتبر 2008
/ / /

امروز صبح مهمان دوست خوبی بودم که عاشق ترین Audiophile ایران هست، شایدم همه دنیا

مهندس پوینده عزیز یکی از دوستانی است که من همیشه خجالت زده لطف ها و محبت هاشون هستم و همیشه دلگرمی های ایشان برای من یک غنیمت هست. جدا از همه خوبیها باید اعتراف کنم من چیزهای زیادی از ایشان آموختم و تجربیات ایشان همیشه کمکی بوده به من در مسیری که پیش گرفتم.

مهندس چند روز پیش دستگاه Audio Note M3 Pre Amplifier و Ankoru Power Amplifier رو خریداری کردند و من امروز برای شنیدن صدا مهمان ایشان بودم.

اجازه بدید قبل از اینکه کلی از این صدا تعریف کنم اول مطالبی رو برای مخاطب بیان کنم تا بهتر بدانیم چرا این صدا در این حد تاثیر گذار بود.

ببینید من لازمه قبل از تحلیل یک شرحی در مورد وضعیت مغز هنگام شنیدن صدا بدهم. من فکر میکنم وقتی ما به یک صدا گوش میدهیم مغز سعی میکنه با سیگنال صدا ارتباط برقرار کنه و بخش هایی از مغز طبیعتا تحت تاثیر قرار میگیرند. البته فراموش نکنید من منظورم شنونده ای است که فقط به صدا گوش میده و دنبال تحلیل صدا نیست.

یعنی یک شنونده هم میتونه تو مد تحلیل و آنالیز صدا باشه و هم میتونه تو حالت نرمال باشه که به صدا گوش میکنه ، منظورم من مد نرمال هست که اکثر ما وقتی به صدا گوش میکنیم در آن مد هستیم. حرف من اینه وقتی یک سیگنال صدا دریافت میشه مغز اون سیگنال رو پردازش میکنه و سعی میکنه همون سیگنال رو درک کنه و نمیاد اون سیگنال رو تو ذهن با یک مرجع بسنجه. مثلا وقتی صدای یک ویولن رو با یک ضبط ماشین خیلی بد و در شرایط بد میشنویم مغز روی همون صدا پردازش انجام میده و نمیاد این صدا رو با رفرنسی قیاس کنه که قبلا در یک اجرای زنده شنیده و برای همینه هروقت صدای سیستمی رو میشنویم باید ببینیم وضعیت میزان ارتباط مغز ما هنگام شنیدن صدا چگونه هست نه اینکه اون صدا رو با یک رفرنس ای مقایسه کنیم.

منظورم اینه وقتی من صدای یک آمپلی فایر لامپی رو میشنوم شاید در قیاس با یک آمپلی فایر Solidstate خوب اون Neutrality و Cleanness رو نداشته باشه اما مساله اینه مغز من هنگام شنیدن صدا نمیاد یک مقایسه انجام بده و بعد این تفاوت رو بهانه ای کنه برای لذت نبردن، بلکه با همین صدا شروع به برقراری ارتباط میکنه ، سعی میکنم بیشتر توضیح بدم.

فرض کنید یک قطعه موسیقی رو یک آدم غیر حرفه ای تو اتاق شما بشکل زنده بدون دخالت هیچ سیستمی اجرا کنه ، ممکنه شما ازش لذت نبرید و حتی رفرنسی هم از یک اجرای خوب نداشته باشید و یا برعکس، ممکنه از شنیدنش لذت ببرید در حالی که یک نوازنده حرفه ای وجود داشته باشه که بشکل بهتری اون رو برای شما اجرا کنه اما شما بهرحال در لحظه اجرا توسط نوازنده غیر حرفه ای لذتتون رو میبرید و به یک اجرای بهتر فکر نمیکنید . مهم اینه وقتی ما به یک قطعه موسیقی گوش میدهیم ، چه این صدا اجرای زنده روبروی ما باشه و چه با بدترین سیستم صوتی برامون پخش بشه مغز ما در وضعیت تمرکز روی همون صدا قرار میگیره و نمیاد صدای شنیده شده رو با یک رفرنسی مقایسه کنه مگر اینکه بخواد صدای شنیده شده رو تحلیل کنه.

مقایسه با یک رفرنس کار یک تحلیلگر هست که میاد بر اساس تجربه اش صدا رو در شاخص های مختلف با ایده الی که داره مقایسه میکنه و در مورد صدا نظر میده اما یک شنونده فقط به خود موسیقی توجه میکنه و من کلا همیشه تاکید داشتم باید صدا بشنوید و تحلیل خوندن خیلی کار مفیدی نیست چون شرح تفاوت های یک سیستم صوتی با یک صدای ایده ال نمیتونه خیلی جالب باشه.

مساله دیگه ای که هست اینه همه سیستمها چه لامپی چه ترانزیستوری ، چه درایوری چه الکترواستاتیک و … همه و همه محدودیت هایی دارند و هر کدوم بشکلی از ایده ال فاصله دارند.

من نظرم اینه باید ببینیم به چه موسیقی هایی گوش میکنیم ، هر موسیقی با بخشی از مغز ما در ارتباط هست و یک نوع تاثیر خاص روی ما دارد، مثلا موسیقی سنتی در دستگاه دشتی یک ارتباط حسی و عرفانی برقرار میکنه و یک موسیقی مثل Hard Rock یه جورایی خشونت و قدرت رو در ما تحریک میکنه.

برای شنیدن موسیقی در دستگاه دشتی با صدای شجریان باید ببینیم چه شاخص هایی باید دست نخورده باقی بمونند تا ما بیشترین ارتباط رو با موسیقی برقرار کنیم و از موسیقی لذت بیشتری ببریم. سیستم صوتی مورد انتخاب باید در اون شاخص ها خیلی خوب عمل کنه تا اجازه بده ما بیشتر از موسیقی لذت ببریم. مثلا اگر بخواهد اون حسی که در صدای شجریان هست رو منتقل کنه باید Presence و Harmonic Richness خیلی خوبی داشته باشه و خیلی هم نیازی نیست پهنای باند خیلی زیاد و باس خیلی Physical ای داشته باشه. فقط باید در Midrange خیلی خیلی Natural عمل کنه و یا اگر شاخصی رو تغییر میده باید طوری تغییر بده که ذهن هنگام شنیدن توجه اش جلب نشه و یا احساس کم بودن چیزی رو نداشته باشه ویا آزاردهنده نباشه تا بتونه به اون صدا عادت کنه.

در مقابل اگر قرار شد متالیکا گوش بدیم طبیعتا چون هیچ حس لطیفی در موسیقی نیست و یک نوع خشونت باید منتقل بشه سیستم باید باس خیلی خوب و Macro Dynamic و Punch خیلی خوبی داشته باشه و خیلی مهم نیست تمام هامونیک های فرکانسهای میانی رو خیلی طبیعی بازسازی کنه.

نتیجه اینکه برای مغز من مهم نیست چقدر اون سیستم به ایده ال نزدیک باشه بلکه مهم اینه اجازه بده من با موسیقی ارتباط برقرار کنم همین.

از این دو مساله من نتیجه میگیرم میزان لذت شنیداری من از یک موسیقی که یک سیستم صوتی برام پخشش میکنه به میزان ارتباطی است که مغز من با اون موسیقی برقرار میکنه و در اون لحظه سیستم با همه محدودیت هایی که در مقیاس با ایده ال داره باید کاری کنه که من از موسیقی لذت ببرم. ممکنه سیستم خیلی Neutral نباشه ، ممکنه گسترش فرکانسی خیلی زیادی نداشته باشه ، ممکنه اون punch و انرژی رو نداشته باشه و … اما ممکنه اجازه بده من از صدای شجریان خیلی لذت ببرم و شجریان رو در فضای خانه ام ببینم ، خیلی خوبه چرا؟ چون من موقع شنیدم ذهنم نمیاد گسترش فرکانسی سیستم رو اندازه گیری کنه و اون رو با ایده ال بسنجه و یا نمیاد به Neutral نبودن سیستم توجه کنه، مغز من روی میزان ارتباطش با صدایی که داره پخش میشه تمرکز میکنه و اگر سیستم اجازه بده مغز بتونه ارتباط عمیقی برقرار کنه دیگه ما به اون چیزی که میخواهیم رسیدیم.

نتیجه اینکه دنبال مقایسه لامپ با ترانزیستور یا مقایسه درایوری با الکترواستاتیک و پیدا کردن ایده ال نباشید چون هم همه سیستمها بشکلی خاص از ایده ال فاصله دارند و هم لذت شنیداری خیلی دنبال ایده ال نیست و تمرکز مغز روی خود صدا هست نه مقایسه صدا با یک صدای ایده ال.

ملاک ارزش گذاری و هزینه کردن برای صدا باید بر اساس لذت شنیداری هنگام شنیدن باشد و نه مسائل دیگر.

همه سیستمها محدودیت دارند و هر محدودیت در شاخصی زمانی برای مغز مهم میشه که اون محدودیت اجازه ارتباط با اون نوع موسیقی رو بگیره و یا تحت تاثیر قرار بده. همه ما شنیدیم که صدای رادیوهای لامپی در گذشته خیلی خوب بود و قبلا هم گفتم من یک ضبط ساده سونی کوچک دارم که وقتی صداش رو میشنوم یه جورایی از خودم خجالت میکشم. این همه سال وقت گذاشتم ، review خوندم ، تست کردم و … اما آخرش صدای شجریان در این ضبط کوچک خیلی خیلی لذتبخش تر از اون سیستم گنده و ۱۰ هزار دلاریم هست. بقول تونی Very Impressive but where is the Music

چرا؟

چون نمیدونستم سیستم Complex من اون حس و حال midrange رو از بین میبره و اگر همه چیز رو در حد بالا بده اما اون حس و حال رو بگیره دیگه کار تمومه و لذت بردن از موسیقی امکان نداره.

نمیدونستم لذت بردن از یک موسیقی سنتی به توانایی سیستم در Midrange برمیگرده و توانایی اون در Harmonic Richness ، Presence و نزدیکی صدا.

نمیدونستم ساعت ها شنیدن موسیقی سنتی و غرق صدا شدن به شاخص هایی برمیگره که این سیستمهای Complex بازار در اونها ضعیف هستند.

نمیدونستم و برای همین این همه خرج بیهوده کردم …

من نمیام بگم ترانزیستور باید حذف بشه و باید کنار گذاشته بشه نه ، من معتقدم هر کدوم جایگاهی دارند و با موسیقی هایی جواب خاص خودشون رو دارند.

یک Single Ended Triodes Audio Note صدایی در midrange با چند تا از آلبوم ها داشت که من از هیچ سیستمی تابحال نشنیدم و هیچوقت اونقدر Satisfy نشدم.

در مقابل با یک موسیقی که حس حرکتی اون مثل katie mula خیلی تاثیر گذار هست با krell CAST و ویلسون خیلی لذت بردم اما میدونم حتی Krell Evo One & Two و ویلسون ۸ هم نمیتونند همانند Audio Note با MAXX اون حس و حال موسیقی بارانه پشنگ ، پیانو و ویلن شادمهر عقیلی و صدای شجریان رو به من بدهند.

درسته Audio Note هم نمیتونه اون Fluency ، ریتم ، دینامیک و Neutrality رو به من بده و نمیتونه در یک موسیقی شلوغ و دینامیک پا به پای Krell بیاد جلو اما در مقابل صدای شجریان رو خیلی حسی تر و طبیعی تر و شنیدنی تر پخش میکنه. باید ببینید چند تا از آلبوم های شما برای شنیدن نیاز به ریتم و دینامیک خوب دارند و چند تای اونها نیاز به انتقال اون حس دوست داشتنی در ناحیه وسط، من که بیشتر حسی گوش میدم.

این یک واقعیت هست و همه حسن ها یک جا جمع نمیشه و هر سیستمی یک جایگاه و موقعیتی برای خودش داره که ما باید بر اساس موسیقی هایی که میشنویم انتخاب کننده باشیم هرچند باید اعتراف کنم در مجموع صدای Audio Note با Maxx بیشتر از همیشه تاثیرگذار بود و نظرم رو تا حد خیلی زیادی در مورد لذت شنیداری یک سیستم صوتی تغییر داد. Audio Note با موسیقی هایی که من گوش میدم خیلی Musical تر از بقیه صداهایی بود که شنیدم و صدای ساز و خواننده در ناحیه وسط واقعا با من حرف میزد.

من که میگم سه تا سیستم بگیریم یکی Vitus SS-101 با Wilson 8 یکی هم Audio Note با Wilson 8 و البته یکی هم Quad 2905 با Audio Note . من با همشون حال میکنم، شما بشینید بحث کنید کدوم بهتره کدوم بدتره؟!!!!

زندگی سخت شدا ؟!!

نباید قیمت های بالا این تصور رو بوجود بیاره که مثلا با یک آمپلی فایر 100 هزار دلاری Solidstate به همه چیز های خوب میرسیم ، نه و یا فکر کنیم با یک SET لامپی ۲۵۰ هزار دلاری همه شاخص ها به حد آخر کیفیت میرسند ، نه …

باید محدودیت ها رو باور کنیم و مسیر رو درست انتخاب کنیم و اگر بعد ها هزینه ای کردیم در همون مسیر باشه. اگر صدای یک SET لامپی رو دوست داریم بر همین اساس سیستم بخریم و در آینده تو همین مسیر سیستم ارتقا بدیم و این طور نباشه فکر کنیم با 500 میلیون خرج کردن با یک سیستم Solidstate و سورس دیجیتال دیگه همه چیز OK میشه و هم خوبی صدای لامپ رو داریم و هم خوبی های ترانزیستور رو ، این طور نیست. اگر کسی شعار داد این سیستم هم نقاط قوت solidstate و Tube رو با هم داره و هم نقاط ضعف هیچکدومشون رو نداره باور نکنید.

صدایی که خانه مهندس پوینده پخش میشد بشکل عجیبی در midrange اون Harmonic Structure رو بازسازی میکرد و صدا بسیار بسیار طبیعی ، بدون کمترین آسیبی به Timbre صدا پخش میشد. صدا فوق العاد حسی بود و من فکر نمیکردم Audio Note تا این حد در بازسازی Vocal و سازهای ناحیه وسط توانا باشه.

باورتون نمیشه وقتی Pre Air Tight رو بجای Pre Audio Note آوردیم تو مدار اون زیبایی و حس و حالی که در صدا بود رفت و جالب تر اینکه وقتی Accuphase DG-38 رو وارد مدار کردیم باز هم اون حس و حال رفت و صدا درسته تو شاخص هایی بهتر شد اما اون چیزی که باید در صدا باشه رو با خودش برد. مجبور شدیم DG-38 رو هم از مدار خارج کنیم و باور کنیم مینیمالیست حتی در Digital Domain هم کاملا جواب میده و Audio Note پدیده ایست که نه تنها باید خودش رو باور کنیم بلکه باید نگاه مینی مالیستی اش رو هم باور کنیم حتی در پردازش دیجیتال.

Audio Note واقعا با فاصله از همه آمپلی فایر های لامپی حتی Air Tight و Conrad-Johnson و بقیه لامپی هایی که قبلا شنیده بودم صدا رو رندر میکرد. هیچ کدومشون چنین صدایی در Midrange نداشتند و صدا در ناحیه وسط با آدم حرف میزد، معنی Communicative بودن و با حس و حال صدا ارتباط برقرار کردن رو من امروز بخوبی فهمیدم.

مهندس پوینده عزیز دست شما درد نکنه خیلی روز خوبی بود امیدوارم بتونم جبران کنم نه همه بلکه بخش کوچکی از محبت های شما رو.

در مورد مشخصات صدای این سیستم تا یکی دو روز دیگه مینویسم ، کمی صبر کنید…

راستی انجمن فعلا درست شده و امیدوارم به مشکل نخوره، البته اگر بازهم به مشکل بخوره یک VB نصب میکنم تا دیگه همه چیز حل بشه.

F2a جان منتظر نوشته های خوبت در انجمن هستیم ، از همه دوستان هم میخوام انجمن رو فعال نگه دارند.

سخت نگیرید و هرچی دوست داشتید بپرسید، بنویسید تا با هم جلو بریم ، روزهای خوبی در پیش است…

Read More

چند ساعتی با Audio Note Ankoru beside Wilson Audio MAXX

جمعه 10 اکتبر 2008
/ / /
audio-note-ankoru.jpg

امروز بعد از ظهر خانه مهندس پوینده عزیز رفتم و بلندگوی Wilson MAXX در کنار آمپلی فایر لامپی Single Ended Triodes مدل Audio Note Ankoru و Pre فکر کنم M3 آودیو نت دمو شد.

سورس دیجیتال هم Accuphase DP 80/81 بود و کابل بلندگو هم همونی بود که من خیلی دوستش دارم Van Den Hul The Third .

من زیاد روی صدا تمرکز نداشتم چون هم شرایط دمو مناسب نبود و هم من گوشم به آهنگ ها آشنا نبود. فقط روی یک آهنگ 10 دقیقه ای از آلبوم بارانه (سنتور پشنگ کامکار) تمرکز کردم که قبلا زیاد شنیده بودمش. دلیل این انتخاب این بود که یک ساز تنها در ناحیه midrange کمترین فشار رو به سیستم از لحاظ انتقال انرژی میاره و میشه روی ناحیه وسط و بالا تمرکز کرد. این باعث میشه یه جورایی محدودیت هایی که در Setup سیستم هست کمتر تاثیرش رو اعمال کنه و من بیشتر به صدای Audio Note دقت کنم.

شرایط دمو خوب نبود، شرایط آکوستیک مناسب نبود، دو تا بلندگوی گنده کنار هم بودند، سیستم تازه به برق وصل شده بود (البته نمیدونم آمپلی فایرهای لامپی هم مانند Solidstate ها برای اپتیمم شدن power supply بعد از قطع و وصل برق نیاز به زمان دارند یا نه)، دستگاه AC Regenerator Accuphase از مدار خارج بود، تمامی کابل های Power Cord معمولی و زیر حد استاندارد بود، کابلهای Interconnect یک و یک و نیم متری شاید بدترین قسمت این سیستم بودند ، بلندگو ها خوب Setup نشده بودند و پردازنده دیجیتال DG-38 هم از مدار خارج بود.

با تمام این محدودیت ها Audio Note Ankoru ثابت کرد دوست داشتنی آمپلی فایر لامپی است که من شنیدم و فکر میکنم همه اونچه که قبلا در مورد توانایی های این آمپلی فایر نوشتم بجا و حتی بیشتر از اون هم شایسته تعریف بود.

من خیلی دوست داشتم ببینم Audio Note در یک Setup دیگه با یک بلندگوی بزرگ و بد درایو مثل Maxx چه جوابی خواهد داد تا خیالم راحت باشه از اینکه واقعا آنچه من از Ankoru دیده بودم اینجا هم خواهم دید.

یادتون هست قبلا The Third خیلی تو خونه من صدای عالی ای میداد و من وقتی صداش رو خونه مهندس پوینده عزیز در کنار Transparent شنیدم چقدر خوشحال شدم. Audio Note مثل The Third به من میگفت یکی از بهترین هاست.

صدای این آمپلی فایر حالت Coloration لامپ رو در مقایسه با آمپلی فایرهای دیگه ای که شنیدم نداره و توان کنترل اش روی بلندگو خیلی خوب هست (البته اعتراف میکنم Audio Note Ankoru کاملا از پس Maxx برنمیومد و خصوصا در نواحی پایین با موسیقی های دینامیک کنترل لازم رو نداشت ، البته منم انتظار نداشتم این آمپلی فایر مثل Krell FPB 600 بتونه Maxx رو جمع کنه اما در مقایسه با Air Tight که اونم یک SET لامپی است بهتر عمل میکرد) و مهمتر از همه صدا خیلی مثل The Third طبیعی، طبیعی، طبیعی و Human Like هست.

صدا موجودیت و Presence خیلی راحت ، دوست داشتنی و خوبی داره با لطافتی بی نظیر و شفافیتی بالا ، یک حس کاملا طبیعی در Timbre و Texture صدا هست که احساس میکنید تمام هامونیک های ساز بازسازی میشه و مثل بیشتر آمپلی فایرهای ترانزیستوری در Micro اون حس طبیعی ، Bloom و Body صدا از بین نمیره. صدا همین جاست (کاملا Immediate) و حضوری فوق العاده طبیعی و دوست داشتنی داره که اون ambience صدا آدم رو یاد لطافت هوای مرطوب و نمناک جاده 2000 در ارتفاعات میندازه که پوست صورت رو نوازش میکنه. صدا اعتیاد آور (این جمله رو از آقای علی فاطمی قرض گرفتم) و بشکل خاصی گوش رو نوازش میکنه. این نوازش illusion یا Coloration نیست بلکه همون حس زیبایی است که در سنتور پشنگ کامکار هست. فکر کنم اگر بشه یک بلندگوی Match برای یک Single Ended لامپی خوب پیدا کنیم خیلی جواب خوبی بگیریم. مرسی از مهندس پوینده عزیز که باعث شد امروز خیلی بهم خوش بگذره.

این ها رو مینویسم فراموش نکنید :

Vitus SM-101 SS-101 SS-010 SL-101

Audio Note Ankoru Power & M3 Pre

Van Den Hull The First Ultimate & The Third

Quad 2905

Mark Levinson No.32 Reference PreAmplifier

Wilson Audio Watt Puppy System 8

Krell Evo One & Two CAST mode with Silver Smith CAST Cables

ASR Emitter I & II Exclusive B

dCS Scarlatti

اینها رو هروقت امکانش بود بشنوید و ببینید آیا شما هم مثل من دوستشون خواهید داشت یا نه. درلیست بالا جای یک سورس آنالوگ خوب خالیه ، بنظر شما این طور نیست؟

دو تا عکس هم اینجا اضافه کردم ببینید.

Read More

صدای dCS – Conrad-Johnson – Wilson Audio Watt/Puppy System 7

جمعه 10 اکتبر 2008
/ / /
wilson-wp7.jpg

خب الان جمعه هست ساعت 10 و 48 دقیقه و من دارم تحلیل صدای سیستم آقای آرمن عزیز رو مینویسم.

اول باید مطالبی رو در مورد این دوست عزیز و کارهایی که در زمینه های فای انجام دادند رو براتون شرح بدم. آقای آرمن شاید کمتر از 1 سال هست که بشکل جدی این قضیه رو دنبال میکنند و اطلاعات خیلی خوبی در زمینه های فای بدست آوردند. برام جالب بود که در این مدت کم چطور ممکنه کسی این همه فعالیت داشته باشه و صدای سیستمش رو به این نقطه برسونه ، خود من وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم در طول یک سال اول خیلی تجربه و اطلاعاتم در این حد نبود و فضای فکری ام از الان آقای آرمن فاصله داشت. هرچند من اون موقع با NAD و Monster و Dynaudio سروکله میزدم و صدا زیر حد استاندارد بود اما با این حال اعتراف میکنم آرمن عزیز در طول یک سال خیلی خوب حرکت کردند و به جلو آمدند.

مساله مهمی که باید بهش اشاره کنم تست هایی است که ایشان در خانه انجام میدهند و سعی دارند با تیون هایی از سیستم در حداکثر کارایی صدا بگیرند و واقعا برای این کار وقت و انرژی میگذارند. خیلی خوشم اومد که یک Audiophile فقط مجلات رو ورق نمیزنه و با گوش خودش روی صدای سیستم کار میکنه تا به نتیجه مورد نظرش برسه. فقط با تست و شنیدن مداوم میشه به درک خوبی از صدا رسید و با استفاده از امکاناتی که هست به یک صدای خوب و شنیدنی.

موضوع مهمتر نگاه منطقی ایشان بود به مقوله های فای ، شاید این نگاه رو کسی بعد از 5 سال بهش برسه و شاید هم هیچوقت به این درک نرسه ، آقای آرمن نگاهش در مورد قضاوت در مورد صداها بشکل بهتر بدتر نبود و نگاه درستی در مورد تفاوت صداها و سلیقه شنیداری داشتند. ایشان معتقد بودند اگر قرار باشه همه یک چیز دوست داشته باشند دیگه همه کمپانی ها باید تعطیل کنند و فقط یک کمپانی محصول تولید کنه و در مورد تحلیل های مجلات میگفتند هرچقدر هم یک تحلیل گر از یک صدا تعریف کند شاید من اون صدا رو نپسندم بدلیل اینکه سلیقه من ممکنه با اون تحلیل گر تفاوت داشته باشه.

آقای آرمن کارهایی هم در زمینه کنترل لرزش انجام دادند که باید بهشون اشاره کنم. ایشان یک سری Anti Vibration برای زیر دستگاه ها ساختند که اون رو از روی مدل RollerBlock ایده گرفتند. حتی بهتر از نوع اصلی با داشتن دو سطح اتکا برای کامپوننت ها که مجبور نیستیم کامپوننت ها رو روی ساچمه قرار بدیم. واقعا لذت بردم و بهشون تبریک میگم بابت چنین کارهای ارزشمندی. اگر علاقه مند بودید میتونید اونها رو از آقای رحمانی تهیه کنید با قیمتی خیلی کمتر از مشابه خارجی اون که مربوط به شرکت Symposium هست. من مطالعه ای خیلی جدی روی نحوه کار این لرزه گیر ها نداشتم و اگر فرصت کنم در مورد نحوه کارشون براتون خواهم نوشت. بنظر میرسه این لرزه گیر فرکانسهای بالای حرکت مکانیکی (لرزش) رو در دو محور x و y میگیره . به این عکس نگاه کنید :

symposium.jpg

ببینید تو کادر قرمز مشخص دیده میشه و خیلی خوشگل تر از مدل خارجی اش هست.

من فکر میکنم برای رسیدن به یک صدای خوب باید به همه چیز توجه کنیم و خیلی روی تنظیم و تیون سیستم وقت بگذاریم چراکه بدون در نظر گرفتن همه چیز صدا اون MAGIC رو از دست میده و لذت شنیداری رو کم میکنه. من یک بحث جدا در انجمن برای گرفتن لرزش اختصاص دادم و دلیلش فقط این بود دوستان به این قضیه اهمیت بیشتری بدهند. هیچ انجمنی رو من در دنیا ندیدم که یک گروه جدا به این مقوله اختصاص بده و همه اون رو در بخش چیزهای جانبی قرار میدهند. فرقی نمیکنه شما چه سیستم 300 هزار دلاری بخرید و چه سیستم 300 دلاری باید خودتون به این مقولات بپردازید و روی آنها کار کنید چون کارخانجات سازنده در حد خیلی کمی به این مقولات اهمیت میدهند (بیشتر بخاطر هزینه تموم شده و گاهی هم عدم آگاهی از اهمیت برخی نکات). مطمئن باشید شاید در وهله اول گوشتون خیلی تغییرات رو حس نکنه اما با کمی دقت و شنیدن بیشتر متوجه تاثیرات زیادش میشوید. این تاثیرات به ظاهر کم در لحظه های اول شنیداری تاثیر زیادی در شنیدن طولانی مدت خواهد داشت و رسیدن به یک صدای خیلی خوب و شنیدنی بدون در نظر گرفتن همه مسائل ممکن نیست.

من سیستم رو در خانه ایشان بدون لرزه گیر و با لرزه گیر تست نکردم ، دلیلش این بود جابجایی اونها و دوباره گذاشتنشون کمی وقت گیر و نیاز به زمان و موقعیت دیگه ای داشت و ممکنه من تو خونه خودم از اونها یک تست کامل بگیرم. خود آقای آرمن میگفتند تاثیرش خیلی زیاد بوده و یک تست دیگه برام گرفتند که برای کنترل لرزش کابل ها بود. اون تست خیلی جالب بود و تغییراتی که در صدا بود با یک تغییر بسیار ساده کاملا مشخص بود. آقای آرمن اشاره داشتند به اینکه در حال ساخت یک لرزه گیر خاص برای زیر کابل ها هستند و بزودی بر اساس تست هایی که انجام میدهند لرزه گیر جدید رو برای زیر کابل ها معرفی خواهند کرد.

ایشان با تست هایی متوجه شدند با گذاشتن یک وزنه روی کامپوننت ها میشه صدا رو بهتر کرد و وزن این چیزی که روی کامپوننت ها قرار میدیم باید نه بیشتر از حدی باشه و نه کمتر از حدی و حالت بهترش یک مقدار خاص هست.

یاد گرفتم و لذت بردم …

armen-audio-system.jpg

من دو جلسه صدا شنیدم ، در مجموع زیر 10 ساعت صدا شنیده شد و سعی کردم در این ساعات به درک خوبی از صدا برسم.

باید از آقای رحمانی ، آقای آرمن و همسرشون تشکر کنم که این امکان رو فراهم کردند تا یک صدای خوب بشنوم در محیطی که بسیار صمیمی و دوست داشتنی بود. خیلی اونجا راحت بودم و خیلی به من خوش گذشت.

ادامه دارد…

Read More

تحلیل صدای Wilson Audio Sophia with Mark Levinson Upstream

چهار شنبه 24 سپتامبر 2008
/ / /
sophia-i.jpg

روز شنبه هفته گذشته سی ام شهریور ماه هشتادوهفت مهمان یکی از Audiophile ها در تهران بودیم. ایشان زمان زیادی است که به مقوله های فای علاقه مندند و تجربیات زیادی در طول این سالها بدست آوردند. خوشبختانه سایت باعث میشه این ارتباطات شکل بگیره و کمکی باشه به همه ما برای استفاده از تجربیات همدیگر.

سیستم به شرح زیر بود :

Mark Levinson No.390S Digital Source (CD & HDCD Player)

Mark Levinson No.32 Reference Pre Amplifier

Mark Levinson No.432 Stereo Power Amplifier

Wilson Audio Sophia I Loudspeaker

Fadel Art Reference Coherence Line IC & SPKC

از این دوستان تشکر میکنم بخاطر دمو خوب و پذیرایی ، به من واقعا خوش گذشت و خوشحالم از اینکه هر روز دوستان تازه ای پیدا میکنم که مثل خودم علاقه مند و پیگیر های فای هستند.

واقعا جمعیت های فای نه تنها در ایران بلکه در کل دنیا هم خیلی کم هست و این آشنایی ها برای من غنیمتی است.

قبلا نوشته بودم فضای شنیداری از نور و دکوراسیون و وسایل و شلوغ نبودن اتاق گرفته تا دما و اکسیژن و سکوت و … همه و همه در لذت شنیدن یک موسیقی تاثیرگذارند. از نظر من تنها بودن و خیال راحت و فکر آزاد داشتن هم در کنار پارامترهای فضای شنیداری خیلی در لذت شنیداری تاثیر داره و من فکر میکنم غیر از کیفیت رکورد و سیستم صوتی و آکوستیک اتاق باید به پارامترهای دیگری چون زیبایی فضای شنیداری توجه نمود. دلیل این مساله اینه که این مغز ماست که موسیقی رو درک میکنه و اگر مغز در شرایط راحت و مناسب نباشه لذت شنیداری معنی پیدا نمیکنه. نور نا مناسب و زیبا نبودن و شلوغ بودن محیط روی مغز اثرگذار هست و از لذت شنیداری کم میکنه. وقتی خوشحالیم انگار موسیقی رو طور دیگه ای میشنویم و ازش لذت میبریم و وقتی راحت و شاد نیستیم خیلی حوصله شنیدن نداریم و سکوت رو ترجیح میدیم.

من خودم وقتی راحت تر تحلیل مینویسم که اتاق تاریک باشه و اگر نباشه سعی میکنم تمرکزم فقط روی صدا باشه و حس بینایی و نور محیط تمرکزم رو کم نکنه. شاید باور نکنید اما من مطمئن هستم شنیدن غیر Blind خیلی روش مطلوبی نیست و شکل و قیافه کامپوننت ها روی اظهار نظر تحلیلگر تاثیر میگذاره. خلاصه برای تحلیل یک سیستم لازمه حس های دیگه رو موقتا غیر فعال نگه داریم و همه تمرکزمون روی صدا باشه.

این بحث طولانی شد و الان جای نوشتن بیشتر در موردش نیست فقط اعتراف کنم فضای شنیداری این دوست خوبمون خیلی عالی بود و من خیلی موقع شنیدن صدا احساس خوبی داشتم.

محرکی از بیرون آرامش ذهن رو به هم نمیزد و زیبایی محیط به شنونده آرامش میداد. حتی این دوستمون اجازه داد موسیقی شنیده بشه و کمتر در اتاق بودند تا من راحت تر صدا بشنوم و خیلی در این دیدار گفتگویی صورت نگرفت و فقط صدا شنیده شد.

mark-levinson-no-32.jpg

اما در مورد صدا :

صدا در شرایطی بسیار مناسب دمو شد ، سیستم کاملا Break-in شده بود و فقط کمی بنظرم باید بیشتر گرم میشد، فضای شنیداری خوب و آکوستیک اتاق برای نفس کشیدن سوفیا مناسب بود و البته میتونست بهتر هم باشه، آرامش و سکوت به اندازه کافی بود و صدایی شفاف و Stable شنیده میشد.

این که گفتم بهتر هم میتونست باشه با استانداردهای خودم گفتم وگرنه این دمو بهترین دمویی بود که در ایران برام گذاشتند و صدا بهتر از هر جای دیگه ای که صدا شنیدم دمو شده بود.

اول دوست دارم در چند جمله کوتاه کل آنچه شنیده شد رو بطور خلاصه شرح بدم. صدای سیستم یک حس آرامش خاص با خودش داشت که میتونست نتیجه Stable شدن از نظر انتقال انرژی (هم انتقال انرژی خوب بین کامپوننتها و هم فضای آکوستیکی) ، Low Noise بودن و شکل Presence صدای Mark Levinson و سکوت فضا باشه.

صدایی آرام و بی آزار که اجازه میداد بر روی موسیقی تمرکز داشته باشیم آن هم براحتی و بدون مجبور کردن ذهن به تمرکز زیاد هنگام شنیدن. دلیل این مساله فقط سیستم نبود بلکه به فضای مناسب شنیداری و Stable شدن سیستم نیز برمیگشت.

صدا بسیار آرام ، Stable و بدون انرژی force بود با حجم (Scale) خوب ، تصویر Laidback و air . شما در فضای موسیقی قرار داشتید و میتونستید براحتی روی استرینگ های صدا متمرکز شوید هم برای تحلیل نوشتن و هم برای لذت بردن از صدا. وقتی فضای آکوستیکی مشکل داره تمرکز روی صدا و نوشتن در مورد صدا خیلی آزار دهنده هست و تاثیر آکوستیک بد روی صدا خیلی شنونده رو آزار میده. اگر یادتون باشه قبلا که تحلیل dCS Scarlatti رو با Krell Evo One & Two مینوشتم گفتم ذهن خیلی موقع شنیدن راحت بود و دلیل این مساله هم فضای آکوستیکی مناسب بود و هم Neutral بودن سیستم . البته این فضاها از نظر آکوستیکی ایده ال نیستند و تنها مشکلات آکوستیکی اتاق های دیگه رو ندارند و میشه در ولوم های پایین و متوسط با موسیقی های غیر شلوغ صداهای خوبی شنید و برای رسیدن به یک حد بالا هر اتاقی باید آکوستیک بشه و یا با پنل هایی صدا کنترل بشه.

تصویر صدا بیشتر دو تا مونو بود تا یک استریو و بلندگو ها میتونستند بهتر Place شوند البته شاید در اون فضا اون setup بهترین باشه چرا که ممکنه اصلا نشه در یک فضای کوچک از یک بلندگوی بزرگ به یک تصویر خیلی خوب رسید. وضعیت اتاق من هم همینجوری هست و وقتی بلندگو ها رو برای ساخت تصویر بهتر به هم نزدیک تر میکنم بخاطر بازگشت دیوارهای بغل خیلی صدا فوروارد و اعصاب خوردکن میشه و وقتی بلندگو ها رو از هم دور میکنم و به دیوار نزدیک میکنم bass رزونانس زیادی پیدا میکنه و دوباره میره رو اعصاب. برای همین من بلندگو ها رو در فاصله ای قرار دادم که تحمل این دو مشکل (فوروارد شدن ناحیه وسط و بالا و رزونانس ناحیه پایین) آسون تر بشه ولی در مقابل من هم دو تا مونو دارم تا یک استریو و واقعا نمیشه کاریش کرد.

بنابراین ممکنه این دوست خوبمون بهترین حالت رو برگزیده باشند اما بخاطر محدودیت آکوستیک نشه کار بیشتری کرد. من یک سری پنل آکوستیکی رو تو خونه تست کرده بودم و در حالتی که پنل ها بودند محل قرار گیری مناسب بلندگو ها کاملا فرق کرد (بلندگو ها رو به هم نزدیک کردم و یک فضای استریویی خوب تشکیل شد) و این مساله نشون میداد اگر شما اتاق رو آکوستیک کنید محل قرار گیری بهینه بلندگو از جایی که الان بلندگو در اونجا قرار گرفته فرق خواهد کرد. یعنی تغییر شرایط آکوستیکی باعث تغییر محل مناسب قرار دادن بلندگو میشه.

البته باز تاکید میکنم فضا به نسبت فضاهایی که قبلا در اونها صدا شنیدم خیلی مناسب تر بود و تصویر نسبتا خوبی داشتیم. صدا Presence خوبی داشت با شفافیت مناسب و دینامیک خوب بدون خطای ریتم یا به هم خوردن Dynamic Structure .

حس حرکتی (هم دینامیک استرینگ ها و هم حرکت ساز در طول تصویر) در صدا راحت ، طبیعی و بدون استرس بود و Neutral و Low Noise بودن Mark Levinson باعث میشد صدا خالص تر و با جزئیات بیشتری بشکل طبیعی و Smooth رندر بشه. صدا پس زمینه ای مشکی داشت با کمی احساس گرما در Presence صدا که به Sweetness صدا کمک میکرد با حالت Fluid وجاری. بافت و Timbre صدا میگفت دارید صدا Solidstate رو با سورس دیجیتال میشنوید اما بدون edge بود و خیلی Smooth و راحت. صدا اون vibrancy و Harmonic richness و Bloom و Immediacy و درخشش لامپ رو نداشت اما بسیار آرام ، Stable ، Smooth و راحت بود. خواننده نباید این مقایسه رو در ارزش گذاری این سیستم لحاظ کنه چرا که این سیستم بعنوان یک سیستم Solidstate با سورس دیجیتال بسیار عالی بود و من معتقدم برای ارزش گذاری باید هر سیستمی رو با هم نوع خودش مقایسه کنیم نه با تکنولوژی متفاوت دیگه اما خود من برای اینکه همیشه یک دیدی داشته باشیم این کار رو میکنم اما نباید فراموش کرد باید Mark Levinson رو با سیستم های Solidstate مقایسه کرد نه یک سیستم لامپی خیلی خوب.

صدای Mark Levinson شفاف بود اما کمی فقط به اندازه خیلی کمی در ناحیه وسط و بالا dark بود (شاید در این مورد 390S بیشتر سهم داشت و البته دقت کنید darkness رو با پس زمینه مشکی اشتباه نگیریم) و من دوست داشتم صدا حس نزدیکی و vibrancy بیشتری داشته باشه (دقت کنید اگر به محدودیتی اشاره دارم فراموش نکنیم کابل فادل هم این وسط بود و برای قضاوت دقیق تر باید با چند نوع کابل سیستم رو تست میکردم شاید با یک کابل دیگر صدا به اون بالانسی که میخواستم نزدیک میشد) در مقابل مارک لوینسون صدایی ملایم و کنترل شده میداد که دینامیک اون در دو مقیاس macro و micro خوب و شنونده رو در آرامش کامل به موسیقی پیوند میداد. قبلا هم گفتم صدای مارک لوینسون خیلی ناز و ملایم هست و بیشتر میشه اون رو به دختر تشبیه کرد تا یک پسر اما صدای Krell بخاطر macro dynamic بیشتر تداعی کننده پسر هست تا دختر و برای همینه بیشتر شنوندگانی که من دیدم صدای مارک لوینسون رو دوست داشتند و اون حالت ملایمت و لطافت که شنونده رو نوازش میکنه براشون جذابیت زیادی داشت.

سلیقه من طوری هست که به ریتم و Liveness بیشتر علاقه نشون میدم تا آرامش و Sweetness و شاید اگر سن من بیشتر بشه به صداهای Slow تر و ملایم تر علاقه بیشتری نشون بدم.

390s.jpg

یک مساله دیگه عادت شنیداری هست، اگر شما 5 سال صدای آمپلی فایر به ظاهر دینامیک اما exaggerated رو با یک بلندگو با حالت boom bang در صدا بشنوید برای قضاوت یک صدای ملایم باید اول صبر کنید و در دراز مدت صدا رو بشنوید و بعد در مورد صدا قضاوت کنید . از نگاه من خیلی ها قضاوت هاشون بر اساس عادت قبلی شنیداری هست و باید بیشتر صدا بشنوند تا بتونند به یک قضاوت درست برسند. در وحله اول ممکنه آرامش صدای یک سیستم صوتی خوب کمی این حس رو به شخص بده که صدا داینامیک نیست اما با شنیدن بیشتر صدا متوجه بشه اونی که قبلا میشنیده و فکر میکرده داینامیکه خود موسیقی نبوده بلکه صدا بوده یعنی ممکنه سیستمی در شاخصی یک حالت Exaggerated خوشایند داشته باشه (مثلا به شنونده حالت force و انرژی رو بشکل غیر طبیعی القا کنه) که شنونده رو مجذوب کنه اما بعد ها شنونده بفهمه اون حالت در صدا طبیعی و واقعی نبوده. کمپانی هایی هستند که برای فروش بیشتر دنبال ایجاد همین حالت ها در صدا هستند تا شنونده مجذوب بشه و اون کالا رو بخره. بهترین راه حل از نظر من اینه که اولا شرایط شنیدن صدا مثل اکوستیک رو درست کنیم ثانیا برای قضاوت اگر فرصت کافی برای شنیدن نداریم، تمام تمرکزمون روی این باشه که صدای جدید چقدر به موسیقی زنده نزدیک هست و چقدر شنونده احساس طبیعی بودن و آرامش در صدا رو داره. دیجیتال در وهله اول ممکنه بیشتر شنونده رو مجذوب کنه اما در درازمدت نه و یا Presence کابل فلزی میتونه شنونده رو تحت تاثیر قرار بده اما کابل کربنی خیلی طبیعی تر رفتار میکنه. خلاصه گاهی لازمه آدم خودش رو یک محکی بزنه ببینه در چه وضعیتی قرار داره. یک سیستم داینامیک در macro dynamic حالت سریع و light داره با کنترل کامل و در micro dymanic حالت vibrant و زنده.

صدای سیستم بسیار آرام و ملایم بود و حالت صدای کابل کارداس را در شاخص هایی (مثل تصویر lailback ، پس زمینه کاملا مشکی و حالت ملایم و آرام و relax) تداعی میکرد که از نگاه من به ساخت خوب دستگاه و low noise بودن سیستم برمیگشت. صدا تنش و پراکندگی و بیرون زدگی نداشت و بدون سانسور فرکانسهای بالا یا نرمی غیر طبیعی بسیار safe و آرام پخش میشد. استرینگ های صدا در تصویر کاملا کنترل شده بودند و حتی حرکت ساز در تصویر کاملا راحت، طبیعی و کنترل شده بود بدون ایجاد حس سردرگمی و عدم کنترل. واقعا سری های رفرنس Mark Levinson حرف آخر رو در ساخت میزنند، صدای Pre 32 با تجربه ای که داشتم بسیار بسیار Low Noise ، بدون داشتن هیچ اثری از الکترونیک در بافت صدا ، Fluid و شفاف بود. من کلا به سورس و Pre سیستم های Mark Levinson علاقه بیشتری دارم تا Power و البته هنوز سری های بالاتر یعنی 33 و 33h رو هنوز نشنیدم اما دوست دارم Power سیستم حالتی fast تر و ریتمیک تر داشته باشه البته با همین حالت Smooth ، کنترل شده و طبیعی.

بعد از دو ساعت شنیدن صدا اصلا احساس خستگی شنیداری و یا حس اینکه بخوام با بغل دستی حرف بزنم و یا ولوم صدا رو کم یا زیاد کنم و یا به چیز دیگری فکر کنم و یا سیستم رو خاموش کنم نداشتم. صدا خیلی بی آزار و راحت بود انگار به من میگفت امیر دست از تحلیل نوشتن بردار ، ببین محمد موسوی داره چه نی ای میزنه . اگر بخوام سلیقه خودم رو بیشتر شرح بدم و این سیستم رو با اون ایده الی که دارم بسنجم باید بگم من در micro نیاز به Vibrancy و حس Liveness بیشتری نیاز داشتم (شاید این صدا برای شما همونی باشه که میخواهید و من از سلیقه شما اطلاعی ندارم واسه همینه دارم این سیستم رو با سلیقه شنیداری خودم بررسی میکنم) و کمی احساس fast بودن بیشتر. صدای کمی Light تر و دینامیک تر با Presence زنده تر که فکر میکنم اگر میخواستم تغییری بدم اول بلندگو رو عوض میکردم نه upstream رو. بنظرم سوفیا با مارک لوینسون بالانس صدا رو از اون نقطه ای که من دوست دارم کمی جابجا کرده بود (هرچند ممکنه شما همین setup رو بیشتر دوست داشته باشید) و من ترجیحم بجای سوفیا یک بلندگوی دینامیک تر بود. صدا به گوش من تداعی کننده یک چهره آرام ، ساکت و بی آزار بود تا یک چهره شاداب و خندان که اون انرژی مثبت رو منتقل میکرد. من حس زنده بودن بیشتری میخواستم که میتونست یک بلندگوی دیگه با مارک لوینسون اون رو به من بده و من نه سوفیا رو مقصر میدونم و نه مارک لوینسون رو بلکه به Matching این دو ایراد میگیرم البته با توجه به سلیقه شنیداری خودم. ممکنه کسی که این سیستم رو setup کرده این صدا رو خیلی بیشتر دوست داشته باشه و سلیقه اش با من فرق کنه پس من دارم نظرم رو بر اساس سلیقه شنیداری خودم میگم.

matching بسیار مهم هست و ممکنه شما با تغییر کابلها کلا شاخص صدا رو تغییر بدید و به سمتی ببرید که دوست دارید و البته در ایران رسیدن به همین هم بسیار پردردسر و هزینه بر هست. من در ایران به Dealer ای علاقه مندم که بیشتر به شنونده اجازه شنیدن صدا رو بده و امیدوارم فروشندگان در ایران بجای کارتن فروختن بیشتر صدا دمو کنند. همینکه این سیستم در همین نقطه هم می ایستاد و صدای خوبی میداد واقعا باید خوشحال باشیم چون تو ایران با شرایطی که داریم رسیدن به یک صدای خوب خیلی سخته چه برسه به اینکه صدا دقیقا همونی باشه که ما دوست داریم.

این سیستم از نظر انتقال انرژی خیلی پایدار بود و power amplifier بلندگو رو خیلی خوب جمع میکرد بعلاوه اینکه کابل ها هم از سری رفرنس fadel art بودند که باعث میشد انتقال انرژی بسیار راحت و بدون خطای ریتم انجام بشه. بنظرم کمی بافت صدای fadel art با کابل های دیگر فلزی که شنیده بودم فرق داشت و کلا شاخص صدای fadel کمی متفاوت هست. صدا Smooth هست وNeutral با یک حس Cohesive بودن در presence صدا اما شاید کمی کابل روی micro صدا تاثیر داشت به این معنی که صدا در میکرو میتونست حالت نزدیک تر(more Direct) با bloom بیشتری داشته باشه. کلا من فکر میکنم کابلهای بلند در سیستمهایی که انتقال انرژی زیادی بین بلندگو و آمپلی فایر دارند خیلی روی بافت و حس نزدیکی صدا تاثیر میگذارند و باید یه فکری به حال اونها کرد. یک بلندگوی 4 اهم از یک آمپلی فایر 200 واتی حدود 7 آمپر جریان میکشه (البته این مقداردر عمل بخاطر dynamic بودن خیلی بیشتره و من rms رو حساب کردم نه جریان لحظه ای رو) و کابل بلندگو باید با حفظ کیفیت این جریان رو منتقل کنه، واقعا سخته و برای همینه هرچقدر سیستم ها ساده تر و توان اونها پایین تر باشه میشه با کابل های ارزان تری همان صدای خوب رو داشته باشیم. Complex خیلی برای نگه داشتن کیفیت هزینه میگیره و معلوم نیست در انتها چقدر اون حس موسیقی رو دست نخورده تحویل بده.

مساله مهم دیگه اینکه با این سیستم دوست نداشتید ولوم صدا رو خیلی زیاد کنید و یا بجای موسیقی گوش کردن سرو صدا کنید ، من فکر میکنم این حالت حتی با بهتر کردن آکوستیک بهتر هم میشد و آرامش به حدی میرسید که فقط ساعتها به موسیقی گوش میسپردیم. سیستم اصلا جلب توجه نمیکرد و شنونده رو به حال خودش میگذاشت. آیا شما چیز بیشتری از یک سیستم صوتی میخواهید؟؟؟

تصویر صدا اصلا فوروارد نبود و خیلی پایدار ، شناور و شفاف بود. حس openness و air در صدا حس میشد اما تصویر دو کانال کمی با هم متفاوت بودند که میتونست به آکوستیک مربوط بشه البته این حدس هست و باید تست کنیم ببینیم دلیلش چیه. اگر در موسیقی های شلوغ و دینامیک اون شفافیت کم میشد دلیلش از نگاه من آکوستیک بود و نه سیستم و صدا یک Presence نرمال و طبیعی داشت هم در Flow و هم در timbre صدا. start/stop های استرینگ های پس زمینه راحت شنیده میشد بدون سردرگمی یا خطای ریتم و شنونده بدون هیچ استرسی در جریان جزئیات زیاد صدا قرار میگرفت. صدا در نواحی فرکانسی شاخص متفاوت نداشت و با افزایش فرکانس احساس نمیکردید دیستورشن زیاد شده و بافت صدا تغییر کرده که این مساله به حس طبیعی بودن صدا کمک میکرد. صدا اصلا force نداشت و خیلی liquid بود البته bloom یک SET خوب مثل Audio Note رو نداشت و اون harmonic richness رو تداعی نمیکرد اما در مقابل بعنوان یک Solidstate بسیار Smooth و ملایم بود بدون داشتن بافت زبر و کاراکتر الکترونیک. شاید با تغییر کابل کمی صدا بامزه تر میشد و Sweet تر اما نمیشه همین طوری حدس زد و باید این جور چیزها رو تست کرد. Mark Levinson تداعی کننده یک شخصیت با ادب و متشخص بود دلیلش کنترل کامل صدا و ملایمت و Smoothness در صدا بود.

کمی این حس بود که تصویر صدا زیادی عقب رفته و با تجربه ای که من قبلا داشتم این مورد خیلی به بلندگو یا آکوستیک برنمیگشت، شاید کمی آکوستیک تاثیر گذار بود اما از نگاه من مساله عقب بودن میتونست به ML یا Fadel برگرده و این حالت عقب بودن کمی اون حس سرزنده بودن رو در صدا کم میکرد و با توجه به این که من احساسم این بود کمی صدا در macro نیاز به Punch و تحرک بیشتری داره این دو عامل کمی صدا رو از اونجایی که من دوست داشتم دور کرده بودند. من presence صدایی نزدیک تر با درخشش بیشتری میخواستم و اون حالت عقب رفتگی کمی از لذت شنیداری کم میکرد. من قبلا تجربه اینکه یک کابل کاملا میتونه تصویر صدا رو دستکاری کنه و Perspective رو تغییر بده داشتم اما نمیدونم fadel art چنین تغییری رو ایجاد کرده و یا مساله به جای دیگه ای برمیگرده. قبلا که با همین upstream ویلسون هفت رو شنیدم در حالتی که Sub ویلسون در مدار بود صدا جلوتر و نرمال تر بود اما بدون ساب تصویر صدا همین حالت رو داشت. میشه با جابجایی بلندگو و تغییر کابل تست کنیم ببینیم چه عاملی تاثیر داشته اما مساله اینه این نوع تغییرات در تصویر صدا قابل تصحیح هست و باید با تغییراتی به بالانس بهتری رسید.

433_ad_lo.jpg

اما سوفیا :

من داشتم فکر میکردم دیگه تحلیل نوشتن در مورد یک سیستم داره برام سخت میشه دلیلش اینه مثلا وقتی شما زیاد به یک بلندگوی خوب مثل Wilson Audio Watt/Puppy System 8 گوش کنید نمیتونید براحتی از سوفیا تعریف کنید اما جالبه تحلیل گران مجلات بعد از تحلیل بلندگوی marten design در شماره بعدی همون قدر از یک بلندگوی ارزان بازاری تعریف میکنند. من نمیتونم این کار رو بکنم چون وقتی شما یک تجربه خیلی خوب دارید بقیه صدا ها رو با اون میسنجید. باور کنید نمیشه من ویلسون رو بشنوم و در مورد شفافیت مثلا یک بلندگوی 100 دلاری (تو بازار ایران) صحبت کنم. مجلات برای حل این مشکل کلاس قیمتی تعریف میکنند و به تحلیل گر میگویند در این کلاس قیمتی تا میتونی از اونی که بهتره تعریف کن اما من نمیتونم این کار رو بکنم چون یه جورایی حس میکنم دارم برخلاف ذهنیتم مینویسم.

البته یک وقت فکر نکنید سوفیا با سیستم 8 این همه تفاوت داره نه اصلا این طور نیست و صدای این دو از هم فاصله زیادی نداره اما مشکل جای دیگه هست، اونم اینه من 8 رو شنیدم و سوفیا رو نسبت به اون تو ذهنم میسنجم . اگر سوفیا رو با یک بلندگوی دیگه در کلاس قیمتی خودش بسنجیم خیلی ممکنه ازش تعریف کنیم اما مشکل من اینه همیشه صدا ها رو بیشتر بر اساس رفرنسی که دارم تحلیل میکنم تا بر اساس کلاس قیمتی شون.

سوفیا به اندازه سیستم 8 منو مجذوب نکرد و البته در مورد محدودیت هاش نوشتن نیاز به زمان شنیدن بیشتر داره . تصویر سازی اون و Presence صداش جزو خانواده ویلسون هست و نسبت به 8 کمی دینامیک کمتری داره و صدا در نواحی فرکانسی کاراکتر بیشتری نسبت به 8 داره. من باید سوفیا رو با بلندگو های درایوری زیر 15 هزار دلار مقایسه کنم اما هنوز رفرنسی غیر از 8 برای مقایسه ندارم.

واقعا نوشتن جای شنیدن رو نمیگیره و قبلا هم گفتم نوشتن یک سرگرمی برای من هست، برای ارزش گذاری هر کس خودش باید صدا بشنوه و قضاوت کنه البته این پیشنهاد من در ایران خیلی ممکنه عملی نباشه چون بیشتر فروشندگان خیلی در دمو دادن خصوصا به کسانی که فکر میکنند مشتری نیستند دست و دلباز نیستند. امیدوارم روزی این امکان از طرف فروشندگان فراهم بشه که همه دوستان بجای خوندن این سایت یا تحلیل های مجلات بتونند بیشتر صدا بشنوند (در فضایی مناسب و شرایطی ایده ال) و تجربه شون رو بیشتر کنند.

من هروقت تحلیل ای رو میخونم که اون صدا رو شنیدم احساس میکنم تجربه شنیدن صدا خیلی خیلی با خوندن تحلیل فرق داره و فکر میکنم ارزش تحلیل خوندن به اینه که ما بتونیم با فضای Subjective آشنا بشیم و خودمون بتونیم درک بهتری از اجزای صدا داشته باشیم. تحلیل هیچوقت نباید جای شنیدن رو بگیره و چه بسا تنها به تحلیل خوندن بسنده کردن و صدا نشنیدن آدم رو ممکنه به اشتباهات زیادی بندازه و هزینه بالایی از آدم بگیره.

Read More

صدای کابل Cardas Golden Reference

یکشنبه 17 آگوست 2008
/ / /
cardas.jpg cardas-golden-reference.jpg

کابل کارداس ساخت آمریکاست و طراح و سازنده آن آقای جرج کارداس یکی از طراحان حرفه ای در زمینه طراحی کابل می باشد.
جرج کارداس برخلاف بسیاری از کمپانی ها که کابل هایشان را در قیمت های بسیار بالا عرضه میکنند کابلهایش را در یک رنج قیمتی معقول عرضه میدارد و نباید تصور کنید کابل 2000 دلاری قابل قیاس با کابلهای 20000 دلاری نیست.
من معتقدم قیمت های بالا نتیجه سیاست های بازار هست تا هزینه تمام شده و از نگاه من بهترین کابل بلندگو و یا Interconnect میتواند زیر 2000 دلار عرضه شود.
کارداس درطراحی از مس خالص استفاده میکند و از نقره و یا دیگر مواد استفاده نمی نماید و از نگاه من بیشتر به ساختار متکی است تا مواد استفاده شده ، در سایت این شرکت (www.Cardas.com) مطالب بسیار مفیدی برای علاقه مندان پیدا میشود.
هر صدایی برای من یک تجربه جدید و جالب است و من شاید برخلاف بسیاری از دوستان که همواره دنبال کدام بهتر کدام بدتر هستند دنبال این گونه قضاوت ها نیستم .
گاهی فکر میکنم حتی در قیمت های بسیار بالا هم هر کامپوننتی صدای خودش را دارد و تحلیل نوشتن خیلی نمیتواند کمکی کند با توجه به این که من نه از سلیقه دوستان با خبرم و نه فکر میکنم با تحلیل نوشتن میشود جای تجربه شنیداری را گرفت. بنابراین پیشنهاد میکنم برای انتخاب حتما صدای کارداس را بشنوید و البته دقت کنید کابل 300 ساعت را گذرانده باشد.
صدای کارداس یک تجربه جدید بود و متفاوت با کابلهای دیگر فلزی که شنیده بودم. باید از آقای همایون خرمی و دکتر بنائیان تشکر کنم که کابل بلندگو و Interconnect سری Golden Reference را در اختیارم قرار دادند.
من نتوانستم کابل را به 300 ساعت Warm-up برسانم البته آقای خرمی یک سورس دیجیتال در اختیارم قرار دادند تا از Transport آن استفاده کنم اما سورس من روی خروجی دیجیتال Lock نمیکرد و من مجبور شدم سیستم را هر روز چند ساعتی روشن نگه دارم و فکر میکنم کلا کابل بلندگو به 100 ساعت هم نرسید.
نوشتن در مورد کارداس خصوصا در مورد محدودیت های آن در شرایط زیر 100 ساعت و سیستم غیر ایده ال من کار منطقی نیست، هرچند اگر کارداس توانایی های خودش را کاملا نشان نمیداد اما میتوانم در مورد تفاوت هایش بنویسم.
من تا آنجایی که فهمیدم مینویسم و نه بیشتر و به دوستان پیشنهاد میکنم تا کابلی کاملا Break-in نشده در مورد محدودیت هایش اظهار نظر نکنند.
کابل من Van Den Hul Revelation هست با طول 2.5 متر و Interconnect مدل The Second به طول 60 سانتی متر ، کابل بلندگوی کارداس 2 متر طول داشت و کابل Interconnect کارداس 1 متر بود.
سیستم تست من همچنان Accuphase DP-55v به همراه Krell KAV-300il و بلندگوی Dynaudio Audience 82 می باشد.
کارداس در اولین برخورد یک صدای متفاوت از دیگر کابلهای فلزی داشت و صدا در فضایی گرم تر و نرم تر رندر میشد. صدا یک خوش صدایی خاص داشت که صدای Solidstate های ملایم مانند Mcintosh را تداعی میکرد. طبیعتا به گوش من این میزان خوش صدایی خیلی طبیعی نبود و من حدس میزدم با Break-in کامل صدا بسمت Neutral تری پیش برود و این حالت کمتر شود. کارداس همانند Accuphase در دوره Break-in از حالت Warm به سمت Neutral میرود و با کارکرد بیشتر به حالت طبیعی تری میرسد.
از آنجایی که من بعید میدانم این حالت خوش صدایی در صدای کارداس حتی بعد از Break-in کاملا محو شود حدس میزنم این کابل در سیستم های Solidstate با سورس دیجیتال (که به سمت Lean گرایش دارند) جواب مناسبی داشته باشد چرا که کمی Warmness به صدا اضافه میکند.
آقای آرتور سالواتوره (http://www.high-endaudio.com) هم به همین مساله اشاره داشتند و من فکر میکنم کارداس برخلاف نظر آقای Marc Mickelson (مجله Soundstage) حتی در سری رفرنس به Warm Side of Neutral گرایش دارد و میتواند در سیستمهایی بسیار خوب Match شود.
صدای کارداس یک Fluency و راحتی خاصی داشت و حالت Richness را تداعی میکرد با پوسته صدای غیر dry و کاملا Liquid . صدا Lushness بیشتری از یک کابل کاملا Neutral داشت و هر چند کارداس سعی میکرد صدای یک کابل فلزی را تداعی نکند اما شنونده میتوانست حدس بزند این صدا صدای یک کابل فلزی است و از صدای یک کابل کربنی مانند Van Den Hul The Third فاصله دارد. همانطور که بهترین Solidstate ها صدایی کاملا متفاوت از بهترین لامپ ها دارند صدای کارداس هرچند از صدای کابلهای فلزی فاصله گرفته بود اما به Van den hul The third هم خیلی نزدیک نمیشد.
من نمیدانم این دنیای های فای به کجا خواهد رفت و آیا 500 سال دیگر هم تکنولوژی ها مختلف این همه تفاوت خواهند داشت یا نه؟!
کارداس از کابل بلندگوی من خیلی بهتر بود اما فکر میکنم حتی در حالت Break-in کامل صدای کارداس از Van Den Hul The Third با Van den Hul The Second فاصله خواهد داشت و من با سورس دیجیتال و آمپلی فایر Solidstate صدای The Third را ترجیح خواهم داد. البته The Third صدایی متفاوت داشته و قیمتش نیز 3 برابر کابل بلندگوی کارداس هست اما با سلیقه ای که من دارم The Third برای من یک صدای دوست داشتنی هست.
کارداس از نظر من زیر 2000 دلار انتخاب بسیار مناسبی در ایران هست و اگر با سیستم شما سازگار باشد صدای بسیار خوبی از آن خواهید شنید.
صدای کارداس در مقایسه با کابل من عمق و فضای بیشتری داشت و ابعاد تصویر آن بسیار بزرگ بود (انگار این تصویر در اتاق من خوب جا نمیشد) با عمق خوب و کاملا Laidback که در این شاخص کاملا کابل من را عقب میزد. صدا ریتمیک تر و با جریان بهتر و راحت تری پخش میشد که شنونده را در فضایی گرم و ملایم قرار میداد.
ناحیه پایین خیلی بهتر از کابل من رندر میشد هرچند سیستم و اتاق من و Break-in نشدن کارداس اجازه انتقال درست انرژی در ناحیه پایین را نمیداد اما کاملا مشهود بود در ناحیه پایین کارداس کاملا Full range صدا را پخش میکرد.
ناحیه بالا کمتر جلب توجه میکرد و صدا طبیعی تر و با grain کمتری پخش میشد . صدا در ضربات Forward نمیشد و صدا کنترل شده تر و آرام تر پخش میشد. صدا موجودیت بیشتری در اتاق پیدا کرد و در مقایسه با VDH بیشتر از صدای کابل ، موسیقی شنیده میشد.
برخلاف تصور که بیشتر کامپوننتهای گرم و Lush در Macro dynamic کمی تنبل صدا را رندر میکنند کارداس دینامیک خوبی حتی در ضربات داشت و صدا کامل دینامیک و راحت رندر میشد.
حس نزدیکی در صدای خواننده بیشتر شده بود و حالت Mechanical در بافت صدای خواننده حس نمیشد هرچند باز هم تکرار میکنم این کابل به خوبی The Third بافت صدای Vocal رو پخش نمیکرد.
جداسازی این کابل بسیار خوب بود و استرینگ های صدا در نواحی فرکانسی به هم گره نمیخوردند و یا حالت محو و غیر شفاف پیدا نمیکردند. وقتی در ناحیه پایین ضربات رندر میشد ناحیه بالا خطای ریتم و یا تغییر حالت نداشت و صدا حالت پراکنده و غیر متمرکز پیدا نمیکرد.
گسترش فرکانسی این کابل تقریبا کامل بود و میشد از این کابل در یک سیستم Full range حتی در ولوم های بالا (کارداس خیلی خوب در ولوم های بالا صدا را رندر میکرد و حالت خطی اش را حفظ مینمود) استفاده نمود ، میزان نویز بسیار پایین و کنترل صدا خوب بود که باعث میشد بتوان از این کابل در سیستمهای high resolution استفاده نمود.
صدا شفاف تر و نزدیک تر از قبل پخش میشد اما شرایط آکوستیک و بلندگوی من اجازه نمیداد مقیاس این تفاوت را بهتر بفهمم.
در یک کلام صدای کارداس ملایم و گرم بود با نویز کم و پس زمینه مشکی و تداعی کننده Fullness در صدا (بیشتر مثل ماشین آمریکایی هست تا شبیه به BMW). صدای این کابل بیشتر ملایمت و گرمی را تداعی میکند تا Sharpness و Reality را و بیشتر به سمت Beauty تمایل دارد تا Trust .
صدای کارداس بسیار Low Noise بوده و این کابل شیلد بسیار خوبی دارد ، صدای میور میور (نویز تغییر ولوم که در صورت شیلد نبودن کابل کاملا شنیده میشود) هنگام تغییر ولوم صدای Krell با این کابل شنیده نمیشد و هنگام Start Stop ها صدا انرژی اضافه به همراه نداشت. صدا بسیار راحت و با حالتی پیوسته ، خطی و smooth ولوم پیدا میکرد که برای من این حالت خیلی لذت بخش بود.
صدا بخاطر Break-in نشدن در میکرو خیلی خوب و stable نبود و آن مزه لازم رو نداشت هرچند حتی در این حالت صدا نسبت به VDH Revelation پخته تر و راحت تر بود. صدا اصلا جیغ نمیزد و از یک فضا می آمد تا اینکه حالت Flat داشته باشد و این موجودیت صدا بسیار لذت بخش بود. صدای Break-in نشده آن Harmonic Richness در مقیاس میکرو را نداشته و اجازه نمیدهد پوسته صدا لمس شود و شنونده احساس میکند صدا با یک لایه اضافه شنیده میشود. این حس اجازه نمیدهد شنونده در طولانی مدت به صدا گوش دهد.
با اینکه کابل Interconnect من کوتاهتر بود اما کارداس بخاطر طراحی بهتر Low Storage Energy تر بود و تصویر صدا شکل بهتری داشت در حالی که صدا حالت Immediate تری داشت.
صدا حالت Bloat کمتری خصوصا در نواحی پایین تر داشت که این حالت به Low Storage Energy بودن کابل بر میگردد و کارداس در تصویر سازی حتی در لحظه هایی که سیستم انرژی زیادی میکشید بسیار عالی عمل میکرد. تصویر صدا بدون هیچ جبران سازی در طول مسیر در فرکانسهای بالاتر اصلا حالت Flat نداشت و همانند Transparent Cable احساس نمیکردید با افزایش فرکانس ابعاد تصویر (دقت کنید ابعاد تصویر ربطی به بافت صدا ندارد) تغییرات دارد.
شرکتهایی مانند Transparent Cable و MIT برای بهتر کردن تصویر صدا از جبران سازهایی استفاده میکنند اما کارداس بدون استفاده از جبران ساز ظرفیت سلفی خازنی را بسیار پایین نگه داشته بود.
هر استرینگ صدا در تصویر جایی مشخص داشت و براحتی و بشکل شفافی شنیده میشد و تغییر مکان استرینگ در تصویر براحتی حس میشد.
صدا Fluency خوبی داشت و آن Bloom مورد انتظار را به شنونده تحویل میداد تا شنونده جزئیات بیشتر صدا را با حالتی دوست داشتنی بشنود.
Ambience صدا بیشتر آنالوگ بود تا دیجیتال و صدا نرم و Safe رندر میشد هرچند دوست داشتم صدا Sharpness بیشتری داشته باشد و بیشتر به سمت Neutral برود.
کارداس ره یافت بیشتری به صدا داشت و جزئیات بیشتری از صدا با حالتی ملایم شنیده میشد و این صدا بیشتر اجازه میداد تا موسیقی گوش کنم به جای اینکه سیستم تست کنم ، در مقابل VDH بیشتر صدا را سانسور میکرد تا جزئیات کمتری شنیده شود.
صدا همراه با Euphony یک Wholeness را نیز به شنونده القا میکرد که برای شنونده جذاب و جالب بود و صدای ناحیه وسط بسیار Smooth و Fluid رندر میشد ، حس موسیقی بهتر منتقل میشد و شنونده دوست داشت بیشتر به موسیقی گوش دهد.

هر کامپوننتی صدایی دارد ، کارداس هم صدایی دوست داشتنی و گرم داشت.

http://www.cardas.com/content.php?area=links&content_id=4&pagestring=Reviews

http://www.6moons.com/audioreviews/cardas/cardas.html

http://www.positive-feedback.com/Issue18/cardas_golden_reference.htm

http://www.soundstage.com/revequip/cardas_golden_reference_cables.htm

http://www.audioasylum.com/audio/general/messages/5778.html

Read More

تحلیل صدای Quad 2905 با آمپلی فایر Audio Note Ankoru – بخش سوم

جمعه 23 می 2008
/ / /
ankoru.jpg

یکی از تفاوتهایی که بلندگوهای درایوری با بلندگوهای الکترواستاتیک دارند به همین مساله انرژی مبهم برمیگردد. صدای بلندگوهای الکترواستاتیک اون حالت Bloat رو نداره و احساس خالص بودن صدا بیشتر هست اما این خلوص ، بیشتر اوقات حساسیت رو به انتخاب Upstream افزایش میده و من فکر میکنم صدایی که از Quad شنیدم وابسته به سازگاری خوب با صدای آمپلی فایر دوست داشتنی Audio Note بود. البته همیشه صدای خوب از Matching خوب میاد و بنظر من مساله Matching مهمتر از خود کامپوننت هست و آقای فاطمی Setup خوبی را برای دمو فراهم کرده بودند.

هر چقدر بلندگویی سریعتر باشه با Resolution بیشتر نیاز به Upstream بهتری داره تا بتونه اونهمه جزئیات صدا رو با ملایمت و بشکلی طبیعی رندر کنه. سیستمهای high resolution اما analytical که لذتی به شنونده نمیدهند در دنیا زیاد پیدا میشه و به اونها میگویند hifi . اصولا سیستمها یک Trade off روی دو شاخص Smoothness و Resolution دارند و به سیستمهایی Musical میگویند که در کلاس قیمتی شون Resolution خوبی دارند اما اون آرامش و Smoothness صدا رو از بین نمیبرند.

بنظر من خیلی منطقی نیست ما به کامپوننتها برچسب خوب و بد بزنیم و خود ما باید بتونیم از یک بلندگو یک صدای خوب بگیریم. من از بلندگوهای متعددی تعریف کردم و این ذهنیت پیش اومد که چرا اکبری نظرش در مورد بیشتر بلندگو ها مثبت هست. واقعیت اینه که من با تجربه ای که داشتم فکر نمیکنم همه کامپوننتها رو میشه به دو دسته کاملا خوب و یا کاملا بد دسته بندی کرد و یا حتی ما تنها یک بعدی یک کامپوننت رو ارزش گذاری کنیم هر چند فروشندگان شدیدا سعی دارند این حس رو القا کنند که برندهایی که خودشون وارد میکنند بسیار خوب و دیگر برند ها اصلا خوب نیستند و این نگاه تک بعدی کاملا خوب یا کاملا بد روی خیلی از کاربران تاثیر گذاشته. بازار همیشه دنبال سود هست و برای بیشتر فروختن سعی میکنه با تبلیغات و تاکید و فشار جنس خودش رو بهتر جلوه بده تا فروش بیشتر بشه. بازار هیچ رفاقتی با حقیقت نداره و تنها سود براش مهم هست. همیشه هم سعی در پررنگ تر کردن یک تکنولوژی و یا ایجاد هیجان داره تا کاربر فکر کنه چه اتفاق عجیبی افتاده و الان دیگه سیستم جدید چه صدایی بده؟!

مساله اینجاست در ایران ما در گرفتن صدای خوب ضعف داریم و این ضعف رو به حساب کامپوننتها میگذاریم. اکثر اوقات صدا زیر 50 درصد کارایی دمو میشه و در این شرایط واقعا نمیشه در مورد محدودیت های یک سیستم حرف زد.

فرض کنید بلندگوی Quad که صدای خیلی خوبی داره با یک Upstream ناسازگار جمع میشد و صدای خوبی در مجموع نمیداد. آیا من باید مینوشتم Quad صدای خوبی نداره؟!

خیلی از دوستانی که منگر رو شنیدند این حس رو داشتند که صدا Analytical هست اما ASR نظر دوستان رو تا حد زیادی تغییر داد. آیا من باید مینوشتم صدای Manger خوب نبود؟!

هر سیستمی که خوب Match بشه صدای خوب ای خواهد داشت هرچند ممکنه ما اون صدا رو دوست نداشته باشیم.

بلندگوی B&W Prestige در بین بلندگوهای درایوری خیلی خیلی Neutral بود با Separation عالی اما کمی ناحیه وسط و بالا اون Texture طبیعی رو نداشت که از نظر من میتونست با تغییراتی بهتر بشه. آیا باید مینوشتم این صدا خوب نبود؟!

اولین باری که Wilson 8 شنیده شد خیلی در ناحیه پایین رزونانس داشتیم و صدا اون حس نزدیکی لازم رو نداشت، آیا باید مینوشتم صدا خوب نبود؟!

خیلی طبیعی است هر کدام ما از یک صدایی خوشمون بیاد و هر کدوم سلیقه ای داشته باشیم اما من وقتی میبینم سیستمها در همه شاخص ها همدیگر رو Outclass نمیکنند نمیتونم کاملا بگم کدوم بهتر یا کدوم بدتر هست و تنها حق دارم سلیقه ام رو و انتخاب خودم رو به شما بگویم.

مثلا مهندس پوینده از صدای B&W Prestige خوشش میاد و من از صدای ویلسون 8 و هر دوی ما میدونیم این بلندگوها با هم تفاوت صدا دارند و در شاخص هایی ویلسون بهتره و در شاخص هایی B&W و سلیقه من و مهندس هم با هم فرق داره.

هیچ وقت در یک فضای آکوستیکی ایده ال صدا نشنیدم اما آیا باید این محدودیت رو به صدای سیستم نسبت بدهم؟!

من فکر میکنم ما آدمها بجای تک بعدی نگاه کردن باید سعی کنیم خودمون به درک عمیق تری از صدای کامپوننتها برسیم بدون اینکه به نظرات دیگران توجه کنیم. من همیشه اصرار داشتم به اینکه نوشته ها هیچ وقت جای شنیدن رو نمیگیره و هیچ کسی نباید نوشته های من و دیگران رو ملاک قرار بده.

من فکر میکنم هر بلندگویی و هر سیستمی نقاط قوت و ضعف خودش رو داره و ما باید صدای اونها رو بفهمیم و طوری اونها رو جمع کنیم که به یک نقطه بالانس برسیم و به خودمون اجازه ندیم در مورد سیستمها همینجوری با سواد و تجربه محدودمون حرف بزنیم.

مطمئنا برای یکی مثل من خیلی راحته فقط از صداها انتقاد کنم و سعی کنم این حس رو القا کنم که این صداها منو راضی نمیکنه . یکی از دلایلی که نگاه منو در مورد نظرات آقای سالواتوره تغییر داد نگاه تند ایشان به برخی برند ها بود.

ما همیشه از دو سمت میتونیم نگاه کنیم یکی از سمت توانایی های یک سیستم و یکی از سمت محدودیت ها . از سمت محدودیتها نگاه کردن و نوشتن کار راحتی نیست چون هم نیاز به سیستم رفرنس Match داریم و هم تجربه شنیداری بالا و واقعیت اینه من نه در ایران بلکه حتی در مقیاس وسیعتری در انجمن های معروف دنیا نظراتی رو میبینم که با واقعیت فاصله دارند و البته در ایران اظهار نظرات خیلی خیلی عجیب غریب تر و بطور آشکاری غیر دوستانه و بازاری هست.

بگذریم ،

آکوستیک اتاق دو دیوار موازی رو نداشت و این حس بود که Load صدا بخاطر آکوستیک اون استرس رو نداره و در جایی که شنونده مینشست تاثیر آکوستیک به نسبت اتاق های معمولی کمتر بود. البته کمی احساس بالانس نبودن تصویر صدا بین دو بلندگو بود و در موسیقی های دینامیک تر و شلوغ تر محدودیت فضا بیشتر مشخص میشد. شاید فضا اون Openness و شفافیت رو کمی تحت تاثیر قرار داده بود و کمی هم تصویر صدا رو Diffuse میکرد.

یکی از دلایل علاقه من به Audio Note مساله stable بودن تصویر و جریان صدا بود. آمپلی فایرهای لامپی در مقایسه با Solidstate ها خیلی در این شاخص قابل رقابت با Solidstate ها نیستند و خیلی مهم هست یک آمپلی فایر لامپی بدون خطای ریتم ، بدون احساس گم شدگی در ضربات و فوروارد شدن بلندگو رو کامل تحت کنترل داشته باشه. در شاخص Stable بودن فکر نمیکنم آمپلی فایری در دنیا توانایی Krell Evo One رو داشته باشه چون من یادمه این سیستم تقریبا هیچ استرسی هنگام رندر کردن ضربات و موسیقی های شلوغ نداشت.

صدا در مقایسه با Krell CAST/Wilson W/P8 اون Fluency رو در مقیاس macro نداشت اما در Micro اون زیبایی و لطف صدا رو خیلی خوب حفظ میکرد در حالی که حس زنده بودن صدا رو با خودش داشت. من فکر میکنم Audio Note یکی از بهترین آمپلی فایرهایی است که تا بحال شنیدم چرا که این آمپلی فایر کمک میکرد Quad خیلی خوب اون Pleasure رو به شنونده بده و در عین حال زنده و Sharp صدا پخش بشه.

من فکر میکنم Wilson W/P 8 نسبت به Quad صدای ملیح تری داره اما Audio Note کمک میکنه تا Quad اون ملاحت (Human Like Texture) رو در حد لازم به شنونده بده و در مقابل Krell هم در حالت CAST اون دینامیک و Fluency رو به Wilson میداد تا صدای نهایی از Quad عقب نمونه. واقعا چیزی جای Matching رو نمیگیره و همیشه ما فراموش میکنیم هر کامپوننتی در سیستم Match صدای خوبی میده.

حالا فرض کنید Quad رو با Krell جمع کنیم و Wilson رو با Audio Note ، من فکر میکنم صدا در هر دو سیستم از اون چیزی که من دوست دارم فاصله میگیره و هم صدای Quad کمی خشک میشه و هم صدای Wilson کمی Soft و هر دو اینها برای من خوشایند نیست.

صدای Quad کمی حتی بعد از گرم شدن کمی حالت Dark رو تداعی میکرد البته منظورم از Dark کاهش انرژی فرکانسهای بالا نیست بلکه منظورم اینه صدا کمی اون درخشش و تلالوء رو نداشت و در حد خیلی کمی خصوصا در ناحیه وسط تیره بود که میتونست دلایل مختلفی داشته باشه. یکی میتونه به Warm up نشدن سیستم برگرده و یکی هم به کابل ها. من فکر نمیکنم سورس Ayre (چرا که وقتی سورس آنالوگ پخش میشد همین تیرگی محسوس بود) این حالت رو تداعی میکرد و فکر هم نمیکنم این مساله به Quad برگرده (البته شاید پنل روی بلندگو بی تاثیر نبود) و من حدسم بیشتر روی کابل بود. کابلها بنظرم در کلاس این سیستم نبودند و بنظر میرسید تا حد زیادی صدا رو تحت تاثیر قرار داده بودند. شاید برق سیستم شایدم پنل بلندگو شایدم عوامل دیگه و من که فقط 4 ساعت صدا شنیدم واقعا نمیتونم روی حدس هایی که میزنم مطمئن باشم.

Quad با Audio Note بعد از Krell CAST با Wilson W/P 8 بهترین صدایی بود که من شنیدم هرچند سیستم نیاز به Tune هایی داشت تا به بهترین حالت خودش برسه. البته Quad در کلاس قیمتی خودش واقعا بینظیره و من فکر میکنم نمیتونم بلندگوی درایوری رو پیدا کنم که در این کلاس قیمتی چنین صدایی به من بده. بیشترین توانایی Quad به اون Wholeness و حس زنده بودن صداش برمیگرده تصویری شفاف و دقیق. صدای ویلسون Lushness بیشتری داره و Fluid تر هست و بیشتر به گوش میشینه هرچند اون Wholeness و یکپارچگی در تصویر رو نداره. صدای ویلسون Texture فوق العاده ای داره که یک حس Pleasure به شنونده میده و صدا خیلی راحت به گوش میشینه و شنونده رو غرق خودش میکنه در مقابل Quad سازها رو به اتاق میاره و خیلی زنده و شفاف سازها رو در اتاق میچینه. ویلسون Dynamic و Fluency بهتری به شنونده میده و Quad Vibrancy و Sharpness بیشتری. Emotion صدای ویلسون بیشتره و در مقابل Quad صدایی Phase Coherent و شاداب داره. تصویر صدای ویلسون بزرگ تر و عمیق تر بنظر میومد اما تصویر صدای Quad واقعی تر و Coherent تر. من فکر میکنم کمی بی انصافی است ما این دو سیستم رو با رکوردهایی مقایسه کنیم که مهندس صدای اونها هنگام تدوین از یک بلندگوی درایوری استفاده کرده باشه. بنظر من اگر رکوردی رو هنگام ویرایش در استودیو با بلندگوی الکترواستاتیک بشنویم و بر اساس اون صدا رو تدوین کنیم کمی نظرمون در مورد مقایسه صدای دو بلندگو (خصوصا در مورد مشخصات Soundstage) تغییر خواهد کرد. Quad در ولوم های خیلی پایین هم خوب بود و نسبت به دیگر بلندگوها در این شاخص بسیار خوب و راحت بود.

حس نزدیکی صدا و نداشتن انرژی مبهم و Bloat در Quad شنونده رو به واقعیت Realness نزدیک میکرد و Bloom آمپلی فایر Audio Note صدایی Smooth و طبیعی رو به شنونده میداد. Timbre صدا همانند کابل Third کمی نسبت به نوع ساز حساس بود به این معنی که سازهایی که صداشون زخمه ای بودند و در لحظه هایی سیستم باید dynamic Range بالایی داشته باشه کمی تفاوت شاخص داشت.

لذت بردم و باید از آقای فاطمی تشکر کنم که چنین امکانی رو برای من فراهم کردند.

Read More

تحلیل صدای Quad 2905 با آمپلی فایر Audio Note Ankoru – بخش دوم

یکشنبه 18 می 2008
/ / /
quad-2905.jpg

چون همه تحلیل رو نمیتونم یکجا بنویسم ترجیح دادم به چند بخش تقسیمش کنم و الان بخش دوم رو نوشتم.

بنظر میرسید هم آمپلی فایر لامپی و هم بلندگوی Quad و هم سورس آنالوگ با هم خوب جور شده بودند و ممکنه یکی از دلایل این Matching این بود که هر سه با افزایش فرکانس تغییر مشخصه در صدا نداشتند.
من باورم نمیشد از یک آمپلی فایر لامپی چنین صدایی میشنوم و اگر یادتون باشه من همیشه دید مثبتی به صدای لامپهایی که شنیدم نداشتم و بیشتر از Solidstate ها خوشم می اومد و فکر میکردم شاید Audiophile ها بیشتر دوست دارند یک صدای بدون دینامیک و گوش نواز بشنوند اما Audio Note Ankoru ثابت کرد میتونه در سیستم Match صدایی بده که من رو شیفته خودش کنه.
اگر نمیدونستم چه سیستمی داره صدا پخش میکنه (Blind) نمیتونستم حدس بزنم Power Amplifier دستگاه لامپی هست و نهایتا اگر حدسم لامپ میبود میگفتم یا Pre و یا Source یک طبقه لامپ داره. نزدیکی و Presence صدای Ankoru و اون Human Like Midrange اش با Quad خیلی خوب Match شده بود. واقعا احساس Coloration لامپ در صدا نبود و شاید بهتره بگم اون حس Coloration لامپی که من ازش خوشم نمیاد در صدا نبود.

صدا در ابتدا کمی Dark و Polite بود و حس Dullness در صدا بود اما بعد از گذشت 4 ساعت صدا بازتر شد و وضوح و گرمای طبیعی صدا بیشتر شد. رکورد ها بعد از 4 ساعت بهتر خودشون رو نشون میدادند و سیستم در حالت پایدارتر و گرم صدایی Neutral تر میداد.
Solidstate ها وقتی خیلی خوب طراحی و ساخته میشوند مثل Krell Evolution One & Two و یا Mark Levinson No.32 & No.33 و یا Vitus SM-101 و یا ASR Emitter II صداشون اون گرمای طبیعی صدای یک ساز رو تا حد خوبی حفظ میکنه و بدون از بین بردن اون حس زیبایی که در Micro صدا هست موسیقی رو پخش میکنه هرچند با همه اینها Ankoru بالاتر از بهترین Solidstate ها اون Body و Bloom رو به شنونده میداد. این Bloom یک حس Natural بودن رو با خودش داشت نه یک حس Exaggeration رو و فکر میکنم Ankoru با یک بلندگویی مثل Wilson 8 باز در این شاخص جلوتر هم بیاد و شنونده رو در این شاخص بیشتر مجذوب خودش بکنه. تنها باری که یک آمپلی فایر Solidstate توانسته بود اون Bloom رو در مقایسه با یک لامپ خوب تا حد خوبی به من بده Krell Evolution One & Two بود. با Evo One اونقدر موسیقی خالص پخش میشد که تا حد خیلی خوبی کاری به اون حالت طبیعی صدا نداشت اما تقریبا بیشتر Solidstate های معمولی یا یک گرمای غیر طبیعی رو القا میکنند و یا یک صدای سرد میدهند و در این شاخص از یک لامپ خوب عقب تر می ایستند. بهرحال Ankoru در شاخص هایی جلوتر از بهترین Solidstate ها بود و در شاخص هایی هم عقب تر ولی من با همه علاقه ای که به Solidstate ها دارم خیلی تحت تاثیر صدای Ankoru قرار گرفتم. دو تکنولوژی لامپ و ترانزیستور در کلاس های بالا محدودیت هاشون خیلی کمتر میشه اما بهر حال گوش من و شما خیلی راحت تفاوت هاشون رو درک میکنه.

واقعا وقتی میبینم هر تکنولوژی در کلاس های بالا محدودیت هاش کم میشه لذت میبرم هرچند همیشه تفاوت صدا ها اونقدر زیاد هست که هر کدوم ما انتخاب هامون متفاوت بشه.

Ankoru در Micro حرفهای زیادی برای گفتن داشت و بافت صدای Ankoru با Sharpness صدای Quad مجموعه خوبی رو به شنونده میداد و من چقدر دلم میخواست جای اون سورس دیجیتال و کابلها چیزهای دیگه ای باشه.
چقدر خوب میشد اگر میشد در ایران این سیستمها رو در کنار هم میشنیدم و مقایسه بهتری میداشتم.
صدای سیستم در Macro توانایی های یک Solidstate خوب با بلندگوهای درایوری رو نداشت اما این محدودیت زمان شنیدن جلب توجه نمیکرد و شنونده رو متوجه نمیکرد.
کلا الکترواستاتیک ها اون Effortless Macro Dynamic رو خصوصا در فرکانسهای پایینتر ندارند و یک کم در صدا حس گرفتگی وجود داره. منظورم از گرفتگی حالت Dullness نیست بلکه این حالت وقتی مشخص میشه که شما یک موسیقی خیلی Dynamic بگذارید. احساس میکنید صدا جریان Fluency و راحتی رو در ضربات و Attack ها خصوصا در نواحی پایین تر نداره و کمی محدودیت دینامیکی در صدا حس میشه و برای همین هست که الکترواستاتیک خیلی تو بازار مورد توجه کاربران عادی نیست. کاربران عادی بیشتر دوست دارند موسیقی های پرسروصدا و Rock گوش کنند و کلا Audiophile های حرفه ای بیشتر به صدای Quad علاقه مندند. البته این محدودیت واقعا اونقدر نیست که فکر کنید یک ضعف محسوب میشه و واقعیت اینه من وقتی به صدا گوش میدادم این حس محدودیت رو خیلی لمس نمیکردم و Quad خیلی خوب موسیقی های Dynamic رو رندر میکرد اما در مقایسه با بلندگوهای درایوری طبیعتا عقب تر می ایسته هر چند این شاخص برای من خیلی مهم نبود چون بیشتر موسیقی آروم گوش میدم تا پر سروصدا.
ناحیه پایین خیلی هم Limit نبود و برخلاف چیزهایی که قبلا در مورد الکترواستاتیک ها شنیدم صدای ناحیه پایین خیلی خوب بود و حداقل برای فضاهای ما کاملا جواب میداد و مهمتر اینکه برخلاف بلندگوهای درایوری با ساخت معمولی و پایین صدا در ناحیه پایین حالت انرژی نداشت و خود صدای ساز شنیده میشد و بنظرم خیلی پاسخ ناحیه پایین عالی بود و مهمتر اینکه اون احساس جدا بودن در فرکانسهای پایین ار ناحیه وسط نبود و صدا یکپارچه و خوب رندر میشد. چه عمقی داشت تصویر و در یک آهنگ احساس کردم صدای سازی از میکروفن چند متری فاصله گرفته و خیلی این حالت راحت درک میشد.
بهرحال هر تکنولوژی با گذشت زمان محدودیت هاش رو کمتر میکنه و به ایده ال نزدیک میشه و Quad 2905 هم واقعا محدودیت هاش به چشم نمی اومد و شنونده رو راضی نگه میداشت.
همونجور که Wilson 8 در شاخص هایی مانند Coherence جلب توجه نمیکرد Quad هم در شاخص هایی مانند Macro Dynamic جلب توجه نمیکرد.
Quad بهتر از بلندگوهای درایوری اون حالت Realness رو تداعی میکرد و نزدیکی ما به صدا و اون حالت Lightness در صدا باعث میشد شنونده احساس کنه صدا همین جا و زنده در اتاق حضور داره (حس Disappear شدن هم خیلی بالا بود) اما Quad در مقایسه با بلندگوی ویلسون 8 اون Load خوشایند و راحت رو کمتر داشت و صداش اون Full-Bodeid رو به شنونده منتقل نمیکرد. ویلسون کمی Lightness صداش کمتر بود و اون حس نزدیکی رو نداشت اما بافت و Load صداش راحت تر و یک حس Lushness رو به شنونده میداد که فکر میکنم هر طراحی در بخشی از قسمت پردازش صدا در مغز بهتر عمل میکنه. Quad اون حس زنده بودن رو به شنونده میده و ویلسون اون Harmonic Richness رو تداعی میکنه. خلاصه تصمیم دارم یک Wilson 8 بخرم و یک Quad 2905 و هردو رو با هم داشته باشم هرچند فعلا نمیدونم کدوم رو بیشتر میشنوم اما حدسم میگه ویلسون رو بیشتر میشنوم.

از نظر من صدای Quad اگر موسیقی خیلی دینامیک نباشه از بلندگوهای درایوری به واقعیت نزدیکتره اما یک درایوری خوب Harmonic Richness و Lushness بیشتری داره و گوش من با این دومی راحت تر هست.

Ankoru با Quad خطای ریتم نداشت و صدا Relax بود و اصلا حالت نرمی زیاد یا کش اومدن در صدا نبود و نویز زمینه این آمپلی فایر کم بود. هرچند این نویز پایه از Solidstate های خوب بیشتر است اما بقول HP (تحلیل گر مجله TAS) این نویز بشکل بخشی از موسیقی نیست تا شنونده رو اذیت کنه و این لول بالاتر نویز کاری به لذت شنیداری نداشت.
آقای آرتور سالواتوره مفهومی بنام Sound Floor داره که فکر میکنم خیلی خوب این مفهوم رو تعریف کرده و بجای اینکه یک تحلیل گر از چندین عبارت برای توضیح این مفهوم استفاده کنه الان میتونه این عبارت رو بکار ببره. واقعا Sound Floor یک آمپلی فایر لامپی خوب مثل Ankoru بهتر از یک آمپلی فایر Solidstate هست و صدای Ankoru اگر نویز زمینه بیشتری داشت اما Sound Floor بهتری در مقایسه با Solidstate های خوب داشت.
صدا حالت Force نداشت و جزو معدود صداهایی بود که انرژی گنگ و مبهم ای که شنونده رو در درازمدت خسته کنه نداشت.

بقیه رو چند روز بعد مینویسم.

Read More

تحلیل صدای Quad 2905 با آمپلی فایر Audio Note Ankoru – بخش اول

پنجشنبه 15 می 2008
/ / /

kegon.jpg
صدای Quad یک چیز است ، یکپارچه و Whole
انگار تصویر صدا ، موقعیت هر استرینگ در Stage ، تونالیته و شاخص صدای هر استرینگ بهمراه شکل تصویرش با فرکانس تغییر نمیکند.
ما یک چیز میشنویم whole .
صدا یک Ambience Field پیوسته دارد با حس سلامت و همان حالت Phase Coherent بودن را به شنونده القا میکند. Phase Coherent بودن ربطی به یکپارچگی کامل صدا ندارد و تنها یک حالت خاص در صدا را تداعی میکند. این شکل تفاوت در خانه مهندس پوینده قبلا تجربه شد.
اولین چیزی که در برخورد اول با صدای Quad جلب توجه میکند توان تصویر سازی این بلندگو هست. من تا بحال چنین تصویری جز یکبار که Planar شنیدم از بلندگویی نشنیدم. تصویری شفاف که احساس میکنید همه سازها در اتاق حضور پیدا کردند و کاملا Pinpoint ، دقیق ، واضح با ابعاد مشخص (بدون تغییر نسبت به فرکانس) پخش میشوند. واقعا این حس بود که این بلندگو خیلی زنده صدا رو پخش میکرد و همه سازها با شفافیت بسیار خوبی در اتاق شما نواخته میشوند. من تابحال چنین تصویر شفاف ، Stable ، واقعی و نزدیک به سورس صدایی نشنیدم.
سازها هر یک در یک نقطه و مکان خاص بین دو بلندگو حضور دارند و حرکت Ghost Like آنها با شفافیت و وضوح تمام حس میشه. صدای هر ساز با تغییر فرکانس تغییر شاخص نداره ، هم از نظر ابعاد تصویر و هم از نظر Timbre صدا و صدایی یکپارچه و واقعی رو شنونده میشنوه. حتی شکل قرار گرفتن میکروفن در کنار پیانو حس میشد و در تصویر احساس میکردید نت های زیرتر در فاصله دورتری از میکروفن قرار گرفته اند.

من فکر میکنم حالت Ghost Like در صدا به خطی بودن پاسخ فاز و Phase Coherent بودن و یا Low Storage Energy بودن Quad برنمیگردد و این مساله به Panel بودن بلندگوی Quad برمیگردد. بلندگوی منگر با اینکه Phase Coherent و Low Storage Energy هست چنین حالتی در صدا رو تداعی نمیکرد اما بلندگوی Planar با اینکه کراس آور دارد و پاسخ Time Domain آن مثل منگر یا Quad نیست این حالت را تداعی میکرد.
من حدس میزنم حالت Ghost Like در صدا به این مساله برمیگردد که ما در یک بلندگوی Panel چندین سورس صدا داریم و از چندین نقطه بر روی سطح ، موج صوتی ایجاد میگردد. این حالت Ghost Like در صدا و نزدیکی ما به سورس صدا واقعا شنونده رو در برخورد اول شگفت زده میکنه.
ابعاد تصویر خوب بود البته بلندگوها باید از نظر من بهتر Place میشدند تا وضعیت بهتری داشته باشیم. فاصله بلندگوها از هم کمی بیشتر از حد معمول بود و بیشتر دو تا مونو حس میشد تا یک استریو به هم پیوسته.

Quad در این شاخص جلوتر از بقیه بلندگوهایی که تابحال شنیدم قرار میگیره. به نظر من عمق و ابعاد بیشتر صدای بلندگوهای درایوری همونطور که منگر میگه خیلی واقعی نیست و این تصویری که Quad میده به نظر واقعی تر و درست تر میاد. من فکر میکنم شرایط آکوستیکی و Speaker Placement میتونست بهتر باشه تا بیشتر پتانسیل Quad مشخص بشه.
در مجموع شکل تصویر سازی در Quad مانند Planar با بلندگوهای درایوری و منگر متفاوت هست و انگار ما از دریچه ای دیگر به صدا گوش میدهیم. تا اونجایی که من میدونم شنوندگان در ایران به Soundstage اهمیت میدهند و تصویر صدا جزو پارامترهایی است که شنونده حتی غیر حرفه ای در وهله اول خیلی راحت تاثیرش رو درک میکنه. فکر میکنم یکی از دلایل علاقه شنوندگان نیمه حرفه ای به بلندگوهای درایوری در نوع تصویرسازی اونهاست که بسیار بزرگ و بقول خارجی ها Big هست. تصویر بزرگ و غیر Pin point بلندگوهای درایوری بنا به گفته آقای ژوزف منگر به سرعت پاسخ دهی درایور بر میگرده و بلندگو های Slow تر تصویر wide تر و بزرگ تری دارند. Quad تصویر PinPoint ای داشت با عمق خوب اما اون حالت بزرگ رو مانند بلندگوهای درایوری تداعی نمیکرد. جالبه بدونید بلندگوهای Marten Design که از درایورهای سریع تر Accuton استفاده میکنند تصویرشون در مقایسه با بلندگو های Slow تر کوچک تر و PinPoint تر هست. من فکر میکنم در تصویر سازی صدای Quad از بلندگوهای درایوری واقعی تر هست هرچند ممکنه شنوندگان تصویر بزرگ تر رو بیشتر دوست داشته باشند. وقتی گوش به یک صدایی عادت میکنه برای قضاوت در مورد صدای جدید ممکنه کمی دچار اشتباه بشه و برای همین هست که من فکر میکنم باید با یک پدیده جدید مثل منگر یا Quad (البته منظورم از جدید نسبت به تکنولوژی درایوری هست) بهتر برخورد کرد و صدای اونها رو برای قضاوت بهتر بیشتر شنید.
آقای فاطمی فاصله بلندگو ها رو از هم زیادتر از حد معمول کرده بودند تا عرض تصویر بیشتر بشه و شنونده اون احساس Big بودن رو داشته باشه ، نمیدونم این کار رو بر اساس شناختی که از سلیقه کاربران داشتند انجام دادند یا تنها هنگام Placement گوش خودشون رو ملاک قرار داده بودند.

صدای Quad خیلی زنده هست و خیلی احساس Light بودن در صدا حس میشه. منظورم از Light بودن نداشتن انرژی در صدا خصوصا فرکانسهای پایین نیست بلکه معنی این Lightness اینه که صدا خیلی راحت Transient ها رو رندر میکنه و اون سنگینی و کندی بلندگوهای درایوری رو نداره. این شاخص به سرعت Quad بر میگرده. همون طور که میدونید پنل الکترواستاتیک سبک ترین ماده ای است که صدا تولید میکنه و سبک بودن به معنی چابک تر بودن و سریع تر پاسخ دادن هست. این حس Liveness رو قبلا با منگر تجربه کرده بودم و با Quad صدا خیلی خالص (به معنی خالی از انرژی اضافه یا یک حالت کودن) ، راحت و زنده پخش میشد.
سازها واقعا به خانه آقای فاطمی آمده بودند و چه راحت نفس میزدند هرچند کمی سورس دیجیتال میتونست اون حالت تنفس رو بهتر کنه و Ambience بهتری به ما بده. من کلکسیونی از سازها رو جلوی خودم میدیدم و سازها بدون تداخل با هم هر یک در مکان خودش راحت پخش میشد. این حس زنده بودن و تنفس رو بلندگوی B&W Prestige هم داشت که من میتونم نتیجه بگیرم Liveness در صدا به سرعت پاسخ دهی بلندگو برمیگرده و شاخص Low Storage Energy بودن. البته من اگر آزمایشکاه داشتم از حالت حدس به یقین میرسیدم و براتون دقیق تر نتیجه گیری میکردم.
حرکت سازها در مکان تصویر بخاطر اون حالت Ghost Like بودن خیلی لذت بخش بود و Start/Stop های دقیق هر ساز بدون دخالت و احساس گم شدگی و در هم رفتگی احساس خوبی در شنونده بوجود می آورد. حتی سازهایی که در پس زمینه بودند حالت Blur نداشتند و راحت و شفاف رندر میشدند.
بنظر میرسه B&W Prestige در بین بلندگو های درایوری از نظر Sharpness بیشتر به صدای Quad نزدیک میشه تا دیگر بلندگو ها.

سورس دیجیتال Ayre برخلاف تعریف هایی که Stereophile ازش کرده بود (آرتور هم معتقده Ayre سورس جالبی نیست) صدایی درست حسابی نمیداد و بنظرم با این سیستم جور نبود و اصلا در کلاس Audio Note و بقیه نبود. به آقای فاطمی گفتم Audio Note یک DAC مدل DAC 5 داره که صدای خیلی خوبی داره و چه خوب میشه با اون دمو کنید. البته وقتی دو طبقه لامپ داریم بد نیست از یک سورس دیجیتال SolidState مثل dCS یا EMM Labs استفاده کنیم تا اون حالت High Resolution سورس با نرمی طبقه لامپ به یک تعادل و نقطه خوب برسه.
آقای فاطمی سورس آنالوگ Linn LP12 هم داشتند و از اون هم صدا گرفتند اما خیلی Fidelity سورس شاید بخاطر خود صفحات بالا نبود و اون حالت Precision و Filedity بالا در صدا حس نمیشد هرچند صدا دوست داشتنی و راحت بود.
وقتی سورس آنالوگ پخش میشه با لامپ و Quad شنونده حوصله تمرکز روی صدا رو از دست میده و تقریبا دوست داره فقط موسیقی گوش کنه البته کمی اون Roll off ناحیه بالا دلیل این مساله هست اما در کل گوش من خیلی آنالوگ رو دوست داره و من حس میکنم برای ساعتها موسیقی شنیدن دیجیتال نمیتونه جای آنالوگ رو بگیره.
اگر سورس صدا میشد EMM Labs و کابلها بهتر میشدند مطمئن بودم این سیستم میتونست یکی از بهترین صداهایی باشه که در این دنیا وجود داره و البته حتی با همین سورس و همین کابل دراز سه متری صدا بسیار تاثیر گذار بود. واقعا این سیستم مثل CAST با Wilson جلب توجه نمیکرد و خیلی خوب برای شنونده موسیقی پخش میکرد. من فکر میکنم مهمترین چیز اینه که یک سیستم محدودیت هاش در لحظه شنیدن جلب توجه نکنه و هرچند هر سیستمی محدودیت های خودش رو داره و هر سیستمی شاخص صدای خودش رو داره اما خیلی مهم هست که لحظه ای که شما به صدایی گوش میکنید احساس نکنید یه چیزی کم هست و یا یه چیزی باید بهتر بشه.
آنالوگ با لامپ و Quad در عین خوش صدایی جلب توجه نمیکردند اما سورس دیجیتال Ayre خودش رو نشون میداد و به من میگفت Stereophile رو نباید جدی گرفت.
این تحلیل خیلی طولانی شده و من هم خیلی حوصله تایپ ندارم و بقیه این تحلیل رو به مرور در سایت میگذارم.

بد نیست بدونید بیشتر از Quad آمپلی فایر لامپی Audio Note Ankoru روی من تاثیر داشت و کاملا باورم شد میشه از لامپ صدایی بهتر از حتی بهترین Solidstate ها شنید.

Read More