شنونده و حس شنیداری Audiophile

Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing بخش نوزدهم مفهوم Soundstage

چهار شنبه 21 سپتامبر 2011
/ / /

استریوفایل میگه:

soundstaging, soundstage presentation The accuracy with which a reproducing system conveys audible information about the size, shape, and acoustical characteristics of the original recording space and the placement of the performers within it.

soundstage shift Apparent lateral movement of the soundstage when listening from either side of the sweet spot.

این عبارت کلی است همونطور که من اسم کل این بخش رو گذاشتم Presence of Sound in Space ، این عبارت حالتی کلی داره و توضیح هر بخشش رو کم کم مینویسم.

اول اینکه تصویر صدا غیر از چیزهایی که استریو فایل نوشته خصوصیات دیگری هم داره. مثلا حرکت سورس صدا با چه داینامیک و دقتی در تصویر انجام میشه.

در مورد سایز تصویر که قبلا نوشتم و در مورد شکل تصویر هم خواهم نوشت خصوصا نوع ارتباطش با فرکانس و خصوصیات reverb و اکو محیط آکوستیکی رکورد هم جدا جدا در موردش خواهم نوشت.

تو حالت کلی به توانایی سیستم در بازسازی همه شاخص های تصویر میگویند Soundstaging . فراموش نکنید استریو خصوصیات منحصر بفرد خودش رو داره و مونو هم وضعیت خودش رو و خیلی از مقایسه ها فقط باید با فرض یکی بودن وضعیت مونو یا استریو باشه. نوع صدا برداری هم کاملا وضعیت رو تغییر میده مثل کارهایی که طراح Kimber تو صدا برداری انجام میده. تو استریو با پردازش دیجیتال میشه کارهای عجیبی کرد که تو رکوردهای معمولی نمیشنویم مثل همین آلبوم Amused to death راجر واترز.

من روز اولی که آقای راد رو دیدم سال 81 بود که یک بلندگوی Dynaudio رو دمو کرده بودند با NAD و وقتی اونجا به موسیقی گوش میدادم به من گفتند میبینید چه ساند استیج خوبی داریم. منم که نمیفهمیدم معنی ساند استیج چیه گفتم بله دارم میبینم ، خیلی خوبه…

بی ربط به موضوع بالا، خواهش من اینه هیچ آمپلی فایر ، بلندگو ، کابل و سورسی رو قبل از 100 ساعت در موردش قضاوت نکنید، کل توانایی یک سیستم حرفه ای تو میکرو صداست که بعد از حداقل 100 تا 200 ساعت خوب میشه. فقط بعد از Break-in صدا خودش رو نشون میده و هر قضاوتی قبل از break-in نمیتونه قابل اعتماد باشه.

Read More

Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing بخش هجدهم مفهوم Imaging

دوشنبه 12 سپتامبر 2011
/ / /

توضیح مفاهیم های فای شروع شد، بخش تصویر صدا بشرح زیر بود :

Imaging – Soundstage – Perspective – Presence – Load – Ambience – Layered – Air – Openness – Intimacy
Close – Forward – Congestion – Laidback – Focus – Light-up – Mono – Stereo – Pin Point – Big – Fat – Bloat – Narrow
Wide – 3d dimension – Body – Ease – Life – Aggressive – Deep – Blackness – Depth – Widths – Height – Scale
– There are here – You are there – Cohesive – Soundstage Curve – Stereophonic Reality
Immediacy – Palpability – Coherence – Vivid – Wholeness – Continues – Phase Coherent
Close over Head (Close Acoustics) – Ghost Like – Force – Stress – Fatigue (bad Acoustics) –
Cold and Anti Closed on Head– Spatial – Reality (Quad) – Breath – Source movement in stage
Disappear

از Imaging شروع میکنم …

imaging The measure of a system’s ability to float stable and specific phantom images, reproducing the original sizes and locations of the instruments across the soundstage. See “stereo imaging.”

متن بالا رو استریوفایل اینجا آورده.

ترجمه اش میشه توانایی بازسازی موقعیت مکانی تصویر استریویی صدا.

من میگم استریو بخاطر مشکل کراس تاک اصلا نمیتونه بدون پردازش دیجیتال تو استودیو یک ایمیج واقعی بده اما بالاخره ما با همین استریو داریم کار میکنیم و باید در مورد این مفهوم با فرض استریویی بودن حرف بزنیم.

ببینید یک تصویر از دید من دو خصوصیت داره یک ابعاد صدای ساخته شده و دیگری حالت عمیق و زنده بودن اون تصویر. مثلا به ASR گوش بدید با یک بلندگویی مثل الکس، تو این حالت ما یک ایمیج خیلی بزرگ داریم و اگر آکوستیک همراهی کنه این ایمیج ابعادش به بالاترین حد ممکن میرسه با وضوح جانمایی سازها. بیشتر بلندگوهای درایوری که کمی کند هستند ایمیج بزرگتری به نسبت سریع تر ها مثل منگر و مارتن و کواد دارند.

برای حس شنیداری بنظر من بزرگتر و کوچکتر بودن ابعاد ایمیج خیلی تاثیر نداره هرچند خیلی ها حالت ایمپرسیو ایمیج بزرگ الکس رو دوست دارند. هرچقدر بلندگو سریع تر میشه این حجم کمتر میشه برای همینه عده ای الکس رو از مارتن بیشتر دوست دارند اما باید بدونید ایمیج بزرگتر تو آکوستیک های درپیت ما ایمپرسیو تره اما تو آکوستیک ایده ال تر یه بلندگویی مثل کواد یا مارتن فوکوس بیشتر و دقیق تری تو جانمایی سازها حتی با ایمیج کوچکترش داره.

برای تست ابعاد ایمیج یکی از بهترین تست ها تغییر کابل بلندگو و اینترکانکت به یک کابل خیلی بهتر هست چون کابل ها خیلی واضح روی ابعاد ایمیج تاثیر میگذارند. یا برق سیستم هم همینطوره، وقتی به مد باتری یک سیستم سوئیچ میکنید عمق زیاد میشه.

یک مثال دیگه مکان بلندگو هست که گاهی خیلی روی این مساله تاثیر میگذاره ، تو نقاطی میبینید ابعاد ایمیج خیلی بزرگتر شده اما ممکنه تو اون نقاط صدا فورواردتر و رو اعصاب باشه اما کلا جای بلندگو هم میتونه تفاوت زیادی ایجاد کنه. خود آکوستیک هم یک طرف قضیه هست البته آکوستیک بیشتر روی دیفیوز کردن و کم کردن شفافیت ایمیج تاثیر داره.

من تو دفترم تو تست هایی که ثبتشون کردم مثال های دیگری دارم که بعدها همینجا اضافشون میکنم.

اما بنظر من بحث ابعاد ایمیج و حتی عمق ایمیج که باز تابع ابعاد ایمیج هست هر چند بی اهمیت نیست اما به اندازه شاخص دیگر ایمیج یعنی بعد واقعی ایمیج اهمیت نداره.

ببینید منظور من از بعد ایمیج این نیست که مثلا با این سیستم ساز x از فاصله 5 متری دورتر از شنونده میاد و با سیستم دیگری این طول میشه کمتر یا بیشتر. منظور من از بعد واقعی اینه که یک ساز در هر نقطه ای ایمیجش حالتی سه بعدی و واقعی داشته باشه. این خصوصیت خیلی مهم هست و یکی از ضعف های اکثر سیستمها همین حالت flat بودن و غیر واقعی بودن هست.

یه روز تو یک کوچه باریک و پیچ در پیچی میرفتم که صدای سازی رو شنیدم و اولش شک کردم این صدا صدای ساز واقعی هست یا صدای سیستم صوتی بعد فکر کردم دیدم این صدا از هر جایی که میاد اون حالت سه بعدی رو داره و گفتم بعیده تو این کوچه کسی سیستمی به این گرونی داشته باشه که بتونه حالت سه بعدی ساز رو بازسازی کنه پس حدس زدم صدا باید حاصل نواختن یک نوازنده باشه که همین هم بود.

تو این شاخص عمق واقعی یک ساز من بیشترین عمق رو در صدای آمپلی فایر آئودیونت دیدم و همچنین ویتوس و ASR . باور کنید دوباره قرار نیست اینجا این برندها رو تکرار کنم چون اونایی که چیز دیگری دارند ممکنه سرشون درد بگیره اما همه کسانی که ویتوس رو با خارما تو مکان اولی که ست آپ شده بود شنیدند این عمق رو بخوبی حس میکردند و اونایی که آئودیونت رو شنیدند هم این عمق رو حتی تو آکوستیک معمولی حس کردند.

برای توضیحش میتونم بگم وقتی نزدیک بلندگو میشید و از هر طرف بهش گوش میکنید انگار صدا از بلندگو نمیاد و از یک فضای سه بعدی ساخته شده در فضا میاد.

خیلی خیلی کم هستند سیستم هایی که این خصوصیت بعد واقعی رو درست بازسازی کنند. همیشه تو ارزیابی یک سیستم به این شاخص بعد واقعی حتما توجه کنید.

خوش باشید

Read More

از نگاه من Absolute Sound & Stereophile

پنجشنبه 20 ژانویه 2011
/ / /

این جملات رو تو گزارش CES نوشتم :

آمپلی فایر سوپر مورونی 1100 واتی شرکت Constellation Audio هست تو نمایشگاه CES امسال ، تو سایتش نوشته:

The Hercules is a tremendously powerful amplifier that sounds as musical as a single-ended triode tube amp.

این کمپانی استرالیایی خجالت نمیکشه، 1100 واتی زده میگه به خوبی سینگل ترایود لامپی صدا میده، این جمله یعنی صاحب این کمپانی فرض کرده بیشتر آئودیوفیل ها مورون تشریف دارند.

متاسفانه رابرت هارلی هم اینطور نوشته :

Most Significant Product Introduction
The new line of electronics from Constellation Audio is perhaps the most ambitious assault yet on the state of the art in audio amplification. This Australian company who brought us the Continuum turntable has engaged a team of the world’s best designers (including John Curl, Bascom King, and Demian Martin, with Peter Madnick as the project leader) to create no-holds-barred products. The company showed the Hercules monoblock amplifiers ($70,000 each) and Altair preamplifier ($65k), which are now in production and received their North American debut. The Altairs are the largest power amplifiers I’ve ever seen, and are rated at 1100W into 8 ohms and can double their power as the impedance is halved. A 240V line is required to guarantee this output power. The design and build quality of these products is unprecedented; the Hercules’ chassis is machined from two solid blocks of aluminum that fit together to form an apparently seamless monolith. The circuitry inside is isolated in encapsulated modules and then suspended on a compliant platform. Every other aspect of the design is executed with fanatical attention to detail. Watch for a preview soon.

این نوشته رابرت هارلی به من ثابت میکنه بیشتر این تحلیل گران مجلات دوست دارند از چیزی بنویسند که درآمدی برای مجلشون داره و من واقعا متاسف میشم چنین چیزهایی رو میخونم.

استرالیایی ها هم با ساختن آمپلی فایرهایی مثل Halcro و Constellation ثابت کردند تو نگهداری گاو و گوسفند استعداد بیشتری دارند تا ساختن آمپلی فایر.

تو ادامه مطلب قسمت کامنت ها هم میتونید اظهار نظرات مورونی مورن ها رو بخوبی مشاهده کنید، بخونید :

http://www.avguide.com/blog/most-significant-product-introduction-ces

نمیدونم کی مشکل رسانه تو دنیای ما حل میشه ، آیا همیشه رسانه باید اینطوری باشه که بجای دادن اطلاعات درست به مخاطب، خودش بشه یک منبع بزرگ درآمد؟

آیا همه چیز تو دنیای امروز برای رسانه هم شده پول؟

استریو فایل و Absolute Sound از نگاه من فقط دو موسسه تجاری (فقط تجاری) هستند و فرقی با یک کمپانی تجاری که محصولات درپیت تولید میکنه ندارند. این مجلات شدند کمپانی های تجاری که تولیدات درپیتشون همون ایجاد تغییر مورونی بر روی ذهن مخاطب هست. من از این دنیای این شکلی خوشم نمیاد.

– اولین نکته مهمی که هست اینه که این مجلات یک مسیر مشخص رو و یک بردار رو برای صدای بهتر مشخص نمیکنند ، کل فضا به شکلی نسبی تعریف شده به این معنی که هر تحلیل گری نظری داره و چون نظرات متفاوته بنابراین اصلا یک بردار برای بهتر بودن تعریف نمیشه

– دومین نکته اینه که این مجلات براحتی از برندهایی تعریف میکنند که اون برندها براشون سود تجاری بیشتری داره، برای اثبات این موضوع میبینید صفحات تبلیغات داخل مجله رو کمپانی هایی پر کردند که تو همون مجله ازشون تحلیل و تعریف و تمجید هست

– سومین نکته اینه که بیشتر تحلیل گران این مجلات هنوز خودشون درک درستی از صدا ندارند (البته نه همشون) و تو Level1 جا میگیرند ، فرصت بشه چند تا نمونه تحلیل مورونی رو براتون میارم

– چهارمین نکته اینه که این مجلات دقیقا روی فضای مورونی حاکم بر ذهن بیشتر آئودیوفیل ها تمرکز دارند و مطالبی مینویسند که خوشایند اکثریت یا همان گروه مورون هست، کافیه بحث های داخل انجمن هاشون رو بخونید که رابرت هارلی به طرف میگه Spectral بهتره یا یک آمپ لامپی

– پنجمین نکته اینه که با وجود این مجلات امکان رشد و حرکت برندهای خوبی مثل ESP و Audio Note و Vitus تو قیمت های پایین سخت میشه یعنی یک برندی که خوب هست چون تو حاشیه قرار میگیره دیگه نمیتونه براحتی با قیمت گذاری معقول کارش رو پیش ببره و مجبوره یا از بازار بره بیرون یا قیمت هاشو زیاد کنه.

یادم رفته بود همه دنیای ما شده پول ، بهتره برم سیب هام رو بفروشم تا از بقیه عقب نمونم …

Read More

میدونی کجا قراره بری ؟

سه شنبه 11 ژانویه 2011
/ / /

های فای برای بیشتر ما یک سرگرمی است و بیشتر به خود مسیر و لذتهای اون میپردازیم تا به نتایجش. این موضوع برای بیشتر علاقه مندان صادق هست و خیلی اوقات نمیشه ارتباطی منطقی بین فعالیت انجام شده با نتیجه حاصله پیدا کرد و این رو خود آئودیوفیل هم میدونه اما همچنان ادامه میده چون از خود بازی لذت میبره.

امروز که با مهندس پوینده عزیز صحبت میکردم دیدم حرف جالبی زدند اونم اینکه این هابی های فای بیشتر یک بازی و سرگرمی برای آئودیوفیل ها شده و نه تو این فضا از خود موسیقی خبری هست و نه از صدای خوب.

این دور ادامه داره و ما نه به یک صدای ایده ال میرسیم و نه به خود موسیقی میپردازیم و فقط به شکلی با این مقوله بازی میکنیم.

همه کسانی که تو دنیای های فای حضور دارند چه طراحان یک سیستم صوتی ، چه فروشندگان سیستم های صوتی و چه علاقه مندان به صدا همه و همه تو مسیری که دارند طی میکنند زحمت میکشند. اون طراح ممکنه سالها وقتش صرف آزمون و خطا برای رسیدن به یک طراحی خوب بشه، اون فروشنده تمام سعی اش رو برای بهتر کردن انتخاب هاش و دمو انجام بده و اون آئودیوفیل هم کلی وقت و پول و انرژی بگذاره تا به یک صدای خوب برسه.

من فکر میکنم ما باید یک موضوع ساده رو خوب بفهمیم اونم اینکه “تلاش کردن و زحمت کشیدن و وقت و انرژی و پول رو صرف کردن تنها در صورتی به نتیجه مطلوب میرسه که ما اول از همه بتونیم هدف رو دقیق و درست بشناسیم و اونو درست تعریف کنیم” و های فای از اون فیلدهایی است که در بیشتر مواقع تلاشها در اون فیلد اون نتیجه ای که باید رو نداره.

من برای زحمت و تلاش همه ارزش قائلم اما معتقدم تلاشی به نتیجه مطلوب میرسه که پشتش ایده درستی باشه. وقتی یک آئودیوفیل دقیقا نمیدونه چه صدایی رو دوست داره و ایده ای از اون صدا نداره چه جوری میتونه به نتیجه برسه؟

وقتی طراح FM Acoustics با اون همه تجربه و یک پشتوانه علمی بالا چیزی میسازه که من صداش رو دوست ندارم طبیعتا نباید تعجب بکنیم چرا که هر تلاشی باید قبلش یک ایده درست پشتش باشه.

وقتی به من میگن برند سوئیسی Soulution بهترین هست من میگم قبول دارم مهندس طراح اون برند آدم خبره ای هست و کلی هم برای کارش زحمت کشیده اما این دلیل نمیشه نتیجه کارش خوب از اب دربیاد چون اون طراح نمیدونه صدای خوب چه صدایی هست و برای همینه کل زحماتش میشه چیزی که نباید باشه.

مشکل اینه که هر طراحی و هر آئودیوفیلی قبل از حرکت اول از همه باید بدونه میخواد به کجا برسه، یعنی باید بفهمه مقصد کجاست و تا کسی نتونه بفهمه مقصد کجاست طبیعتا ممکنه کلی وقت و انرژی صرف کنه اما به نتیجه دلخواهش نرسه. بارها و بارها مهندس گفتند اول از همه ما باید یک نمونه از یک صدای خوب داشته باشیم چرا که تا ندونیم اصلا کجا باید بریم طبیعتا حرکت کردن بی فایده هست.

من اگر چیزی مینویسم قصدم بی ارزش کردن زحمات کسی نیست ، چه اون فروشنده ای که جنس چینی میاره ، چه اون فروشنده ای که چیزی رو سرهم میکنه و میفروشه و چه اون فروشنده ای که برند درپیت اما گرون وارد میکنه همشون زحمت میکشند و من برای زحمتشون ارزش قائلم اما من اعتقادی به حصول نتیجه بدون درک درست هدف ندارم.

کل ماجرا اینه که هر شنونده و یا طراحی اول باید درک درستی از صدا داشته باشه و بدونه باید به چه صدایی برسه، وقتی فهمید نتیجه چی باید باشه طبیعتا با سعی و تلاش به اون چیزی که میخواد نزدیک خواهد شد.

اگر آئودیو درست درک بشه همونجوری که رومی میگه مقوله بی ضرری هست و اون نتایجی که باید حاصل میشه اما اگر درست درک نشه میشه چیزی که نباید بشه.

خوش بگذره

Read More

Color Theory 101 by jessie.dazzle

یکشنبه 2 ژانویه 2011
/ / /

مطلبی رو تو انجمن رومی (http://www.goodsoundclub.com/) دیدم که جالب دیدم اینجا بیارمش، موضوع اینه که رومی و برخی معتقدند ما نباید دنبال این موضوع باشیم که یک سیستم صوتی دقیقا کل اطلاعات یک اجرای زنده رو بازسازی کنه بلکه باید فرض کنیم هر صدایی یک چیز جدید هست که با اون صدا به عنوان یک هویت مستقل و جدید برخورد کنیم.

قبلا هم من به این موضوع پرداختم و اگه یادتون باشه نوشتم صدای بازسازی شده رو میشه به کشیدن عکس مربوط کرد که نوشتم یک کاریکاتور خوب خیلی بهتر تو ذهن بازسازی میشه تا یک کپی غیر خوب.

این موضوع خیلی موضوع مهمی هست و بنظر من جای تامل داره چون خیلی ها بخاطر Impression دقت صدای یک سیستم مثل FM Acoustics (و یا پاسخ دامنه Flat بلندگویی مثل Dynaudio و دیستورشن کم آمپلی فایری مثل Goldmund) فکر میکنند چون این صدا صدای خیلی Live ای هست پس باید به این سمت حرکت کنند و رومی هم معتقده بیشتر مهندسان صدا که همش تو ذهنشون صدای یک سیستم رو با صدای اجرای زنده مقایسه میکنند نمیتونند مسیر رو درست انتخاب کنند.

تو این لینک چند نفر هم نظرات جالبی دادند حتما بخونید:

http://www.goodsoundclub.com/Forums/ShowPost.aspx?postID=3400

Color Theory 101

The following reflects the current state of my understanding, and in some cases, my opinion… I welcome and very much value other points of view.

Max, regarding B&W and Color : Actually we do agree here ; I did not write (nor mean to suggest) that one could replace the other. They most certainly cannot substitute each other.

Paul, please bear with me ; this does get back to audio.

When you view a B&W film, your eyes register contrast. This contrast renders the scene legible without color. However, a color film without contrast would be illegible.

A person with totally defective cones (color receptors) is totally colorblind. A person with totally defective rods (contrast receptors) is just plain blind, and no amount of perfect cones will change that.

Without contrast, color is of no interest.

It is contrast not color which defines space.

In the first image, all the color information was removed, but all the contrast was preserved.

In the second image, all the contrast information was removed, but all the color was preserved (meaning that all color was brought to the same level of contrast… You can see how little color info this image really has)

Whether you view a film, or listen to music, your mind is actually reading space (I am not referring to the recording space) ; The writer or composer sets up immagery through which your mind navigates. It does not matter whether you see the input or hear it or both, you mind is on the move.

Contrast, is fundamental to the perception of this space or any other space.

Color is fundamental to the perception of… color. It is an additional but subordinate level of information.

Yes space can have color, and yes color can help or hinder the definition of space.

The term relative contrast (as opposed to absolute contrast) refers to the contrast within a scale defined by a given situation. Your mind auto-calibrates to these scales.

My point in the example of the black and white film is that even though life happens in “Living Color”, the mind calibrates to this limited set of information, and in the case of a good film, the mind recognizing it has what it needs, takes that information, and runs with it.

How does that translate to audio ?

A musical performance may contain many times more information than the creator intended to convey.

Again, this is my opinion :

It is not necessary or even desirable that a system reproduce all the information of the live event.

Yes some of this information is of interest, but this is not the meat of what allows perception.

The principal element of what allows perception of sound can only be put forth in terms of relative contrast.

Relative contrast of duration, pitch, dynamics, and timbre.

It is difficult enough to assemble a system that completely renders all information the performer intended to convey in just these terms.

Just as in a painting, until relative contrast is mastered, the addition of color serves only to further pollute the message.

What I’m saying may sound obvious, but consider how many expensive systems you’ve heard that are capable of rendering micro-detail, without completely nailing the basics.

The typical list is as follows :

The compromised Mid Range driver being solicited for Mid Bass duty as well

The total absence of real Mid Bass / Mid Bass with tone

The overly hot, overly present High Frequency driver

The Lower Bass which has no tone and is way too strong around 40Hz because the ports have to kick in somewhere…

With problems of this magnitude, the rendering of a finer level of detail is as ridiculous as dressing a pig in a Chanel gown.

************

Regarding the possibility to replicate a live performance via HiFi :

The musician uses his musical instrument to produce sound. The musician does not try to get the sound of a cello from his instrument unless it is a cello (or a synthesyzer). The HiFi guy on the other hand uses the one membrane of his Mid Range driver to produce the sounds of half the instruments in an orchestra, sometimes all playing at once !

It is said that “a good driver can handle the simultaneous reproduction of more than one sound”… Hold that thought, I’ll get back to it.

When you think what a Mid Range driver is being asked to do in the case of an orchestral performance, even the crappiest of drivers is at first glance performing what seems to be a miracle ; something way beyond what the technology involved would suggest. How can a piston moving in two dimensions start, stop, and change direction fast enough to produce the sound of all those instruments playing at once?

The answer is simple, and it is not a miracle ; This is possible only because the human ear is also a one membrane system, in a way, a mirror of that one driver.

When we listen to live performances, the membrane of our ear is being pressured by the natural sum of several sounds. From this, our brain re-assembles a sound image.

The fact that to our ear, a driver can mimic the symultanious reproduciton of more than one sound, does not mean that it is producing several sounds. It is producing the sum of several sounds, first summed by the microphone(s) and all the recording gear, and then sent as a summed package via all our play back gear to act on the drivers membrane, finally pressurizing the membrane of our ears. The difference : In the case of a live performance, our ear is allowed to sum the input, and our brain processes this raw information directly ; In the case of HiFi, the summing has already been done, and our brane is asked to extrapolate a line of pre-summed information.

To hope to reconstruct the original picture from information that has been completely altered (in different ways with each recording) seems ridiculous.

For this reason, if one day somebody does succeed in reproducing the sound of a live performance via HiFi, I would not be surprised to see they started by creating a recording consisting of several channels, each one carrying the information from only one instrument. This multi-channel recording would then be played back via a corresponding number of dedicated drivers set up where the instruments were found (relative to each other) at the time of the original event, leaving it to our ears and minds to sum and decode the total.

Read More

آنتی های فای

جمعه 26 نوامبر 2010
/ / /

عکس بالا رو از سایت http://www.tonepublications.com/ برداشتم.

به ذهنم رسید بخشی رو اضافه کنم بنام آنتی های فای که به مشکلات ای اشاره میکنه که بیشتر Audiophile ها باهاش درگیرند.

اولین اصل فراموش شده پاسخ شنونده به صداست که رومی هم خیلی روش تاکید داره و مفهومش اینه ارتباط شنونده با صدا یک چیز یکطرفه و یک سویه نیست و این ارتباط نتیجه رفلکس ذهن ما به صدا و ساختار صدا هر دو با هم هست.

ذهن خیلی از شنوندگان بشکل ناخودآگاه رفلکس مناسبی به صدا نداره وموقع شنیدن موسیقی بخش زیادی از مغزشون تو حالت خودآگاه بجای موسیقی روی صدا تمرکز میکنه.

حساسیت زیاد روی مساله صدا ما رو از موسیقی دور میکنه و میتونه کاری کنه که بشکل ناخودآگاه موسیقی بجای Master بودن بشه Slave و صدا بشه Master برای بخش خودآگاه ذهن ما.

مساله Audio Hell که طراح آئودیو نت بهش اشاره داره با حل شدن مشکل صدا برطرف نمیشه و بنظر من پیتر اونجا راه حل ای برای خروج از جهنم ارائه نداد بلکه فقط اشاره ای داشت به مسیر درست رسیدن به صدای بهتر و برای خروج از Audio Hell غیر از صدا باید واکنش ما به صدا هم تغییر کنه.

شاید جالب باشه خودتون رو چک کنید ببینید همین حالا مغز شما موقع شنیدن یک قطعه موسیقی بیشتر تو فضای ارتباط با موسیقی هست و یا تو دنیای صدا و اگر بیشتر تو دنیای صدا هستید آیا حساسیت و تمرکز شما خارج از حد منطقی و نرمال هست یا نه؟

من معتقدم صدای خوب وجود داره اما همیشه صدایی بهتر از ایده ال ترین صدا ها هم وجود داره  و این مسیر هرگز انتها نداره  و اگر مغز ما بیشتر تمرکزش بجای ارتباط با موسیقی متوجه بهتر بودن صدا باشه (با این باور که صدای بهتر یعنی وضعیت بهتر) مستقیما میره تو جهنم های فای .

های فای نهایتا یک ابزار هست که صدا رو شکل میده و اگر بجای وسیله ای برای ارتباط با موسیقی خودش بشه مانعی این وسط یعنی شنونده رفته تو مسیری که از نگاه من خطاست.

لذت بردن از موسیقی فاصله ای با ما نداره که ما خودمون اومدیم اون وسط چیزی رو ما بین خودمون و موسیقی قرار دادیم و هر روز هم داریم  این فاصله رو زیادتر میکنیم، بنظرم وقتش رسیده برگردیم 😀

زندگی تمام تجربه هاش دوطرفه هست که یک طرف اون جسم و روح ماست و طرف دیگرش دنیای بیرونی و در این ارتباط خود ما نقشی کلیدی داریم. اینجا رو ببینید :

http://www.hifi.ir/?p=476

Read More

شکل و محتوا ، Sound & Music ، Body & Soul

چهار شنبه 22 سپتامبر 2010
/ / /

یک بحث مورد علاقه من ارتباط بین موسیقی و صداست و خیلی دوست داشتم این موضوع رو بیشتر روش متمرکز میشدم اما خب من یه چیزهایی مینویسم و تامل بیشتر رو به خود خواننده واگذار میکنم.

یه جایی شنیدم رابطه ای بین صدای ساز و نوع موسیقی وجود داره و برای بیان احساس نوازنده با یک نوع موسیقی ما میتونیم صداهای متفاوتی رو در نظر بگیریم که هر صدایی نمیتونه بهترین انتخاب باشه.

مثلا استادمون میگفت آقای مشکاتیان چند تا ساز دارند که برای هر اجرا یکی رو برای نوازندگی انتخاب میکنند و یا جایی شنیدم نوع صدای تار هایی که قبلها ساخته میشده (مثل تار یحیی) همخوانی بیشتری با ملودی هایی داشته که اون موقع نواخته میشده.

خلاصه این موضوع قابل تامل هست که صدای هر سازی  میتونه رابطه ای داشته باشه با موسیقی ای که اجرا میشه.

من فکر میکنم میشه بحث رابطه صدا رو با موسیقی به بحث کلی رابطه شکل و محتوا در فلسفه هنر مربوط دانست و یه استفاده هایی کرد از نگاه فلاسفه ای که به این موضوع اندیشیدند . هگل مطالبی رو در مورد شکل و محتوا در بحث زیبایی شناسی داره که بنظرم جالبه بخونید.

چیزی که برای آئودیوفیل ها میتونه جذاب باشه رابطه بین کاراکتر صدای یک سیستم با موسیقی در حال پخش هست. اگر شنونده بجای سعی در حذف کامل کاراکتر صدای سیستم (که مسیر درستی نیست) بره به سمت برداری که اون کاراکتر با موسیقی ای که میشنوه همخوانی داشته باشه میتونه روی این موضوع تامل داشته باشه که چه صدایی اون چیزی که باید رو بهش میده.

رومی از آئودیوفیل های نوع دوم هست که سعی میکنه صدا رو بر مبنای درک ارتباط صدا و موسیقی به شکل مطلوبش شکل بده. یا همین آقای Charles Altmann معتقده بجای حذف بازگشت های اتاق و استفاده از دیفیوزر یا جاذب ما کاراکتر بازگشت صدا رو با چوب تغییر بدیم تا صدا خوش حالت بشه. بعضی بلندگوسازها هم بجای حذف کامل اثر Box بلندگو سعی میکنند کاراکتر خوشایندی رو با استفاده از چوب های خاصی و هندسه خاصی به شنونده عرضه کنه.

کمی بی ربط به بحث بالا : “همه ما میدونیم هم ریل و هم LP و هم سینگل های خوب لامپی هیچکدوم زیر اسیلوسکوپ پاسخی به خوبی فرمت دیجیتال و یا Solidstate ندارند اما چیزی که جالبه اینه که کاراکتر صدای اونها با گوش ما همخونی داره”

خلاصه اینکه روی این موضوع بیشتر میتونید فکر و مطالعه کنید و با این دید به صدای سیستمتون توجه کنید.

Read More

سرعت تغییرات برای بهترین پاسخ

شنبه 11 سپتامبر 2010
/ / /

یک سوال طرح میکنم، اونم اینکه فرض کنید پیاده یا با ماشین قراره مسیری رو طی کنید، آیا میدونید با چه سرعتی باید حرکت کنید تا در کمترین زمان ممکن به مقصد برسید؟

جواب این سوال رو اگر از یک ناظر بیرونی بپرسید به شما میگه برای کمترین زمان باید از بیشترین سرعت ممکن استفاده کنید. این ناظر بیرونی حرف درستی میزنه چون زمان رسیدن برابر هست با مسافت تقسیم بر سرعت حرکت شما.

اما من فکر میکنم از دید اون کسی که این مسافت رو طی میکنه این پاسخ پاسخ درستی نیست. البته منظور من وارد شدن به بحث فیزیک نسبیت انیشتین نیست و فقط میخوام اشاره ای داشته باشم به مساله ناظرها و تقابل اونا با پدیده ها.

من مسیری رو بین دو نقطه پیاده حرکت میکنم، به من ثابت شده اگر از سرعت مشخص V سرعت کمتری داشته باشم بنظرم کمی دیرتر میرسم به مقصد و همینطور اگر سرعتم از سرعت V بیشتر باشه هم احساس میکنم مسیر کمی طولانی شده.

از دید ناظر بیرونی وقتی من با حداکثر سرعت (بیشتر از V) حرکت میکنم زودتر به مقصد میرسم اما از دید من وقتی با سرعت V حرکت میکنم زودتر از حالت های قبل به مقصد میرسم.

میدونید چرا؟

دلیلش اینه ما همیشه وقتی در حال ایجاد تغییری هستیم فراموش میکنیم هر تغییری یک فیدبکی روی خود ما داره و نتیجه نهایی حاصل کل این بازخوردهاست.

وقتی من با سرعتی کمتر از V حرکت میکنم انگار ذهن من از عدم همگامی من با سرعت V پالس هایی میده که باعث شه من فکر کنم مسیر طولانی شده و حتی وقتی با سرعت بیشتر از V حرکت میکنم هم یک هیجان و پالسی به من القاء میشه که اون فیدبک باعث میشه من احساس کنم چرا مسیر تموم نمیشه.

شاید مثال من خیلی خوب بیان نشه اما من معتقدم خود شما میتونید مثال های بهتری رو برای خودتون پیدا کنید که باور کنید بهترین سرعت برای تغییرات تابع به حداکثر رسوندن سرعت تغییرات نیست.

من احساس میکنم هر تغییری در بیرون نیاز به هماهنگی با ضرب آهنگی در درون ما داره و اگر سرعت اون تغییرات با Clock درونی ما سینکرون نشه سرعت تغییرات ااز وضعیت بهینه فاصله میگیره.

یک مثال دیگه سورس خریدن هست، خود من وقتی از شهر کتاب یکی یکی سی دی صوتی میخرم و بعد از گوش دادن هر کدوم میرم سراغ بعدی خیلی احساس بهتری دارم تا اینکه یک دفعه چند کیلو سی دی سفارش میدم و میارمشون خونه.

این موضوع جای فکر بیشتری داره و اگر بخوام یک دورنمای کلی داشته باشم میتونم بگم هر تغییری یک سرعت اپتیمم برای هر شخص داره و بیشتر و کمتر از اون سرعت وضعیت تعادل رو به هم میزنه.

دنیای ما برخلاف این ایده به ما تابع ماگزیمم رو پیشنهاد میکنه ولی من اینطور فکر نمیکنم و حالت بهینه رو حالت ماگزیمم نمیدونم.

در مورد های فای بازی هم میتونید به این موضوع فکر کنید و ببینید آیا ساعت داخلی های فای بازی شما با وقت و انرژی ای که میگذارید همخوانی داره یا نه.

ما که Clock های فای مون از کار افتاد اما کسانی که هنوز کلاکشون میزنه میتونند به این موضوع بیشتر فکر کنند 😉 .

من تو مطلب های فای در یک نگاه به اهمیت خود شنونده اشاره داشتم و الان هم تاکید میکنم پاسخ بهینه تابع خود شنونده هم هست و تنها تابع شاخص های بیرونی نیست.

امانوئل اکبری تو کتاب فلسفه گفته :

درک ریشه هر لذتی به شناخت ما از خودمون و Clock داخلی مون بر میگرده در تقابل با شاخص های بیرون و  وضعیت بهینه به حداکثر رسوندن شاخص های بیرونی نیست.

بی ربط به بحث بالا:

در مورد بلندگوهای سازگار با اتاق های معمول بیشتر بدانیم:

An Interview with Duke LeJeune of AudioKinesis

Audio Kinesis

Read More

شکل دادن صدا با کاراکتری خوشایند

پنجشنبه 19 آگوست 2010
/ / /

یک بحثی تو مقوله صدا هست که زیر مجموعه بحث آنالیز درست صدا قرار میگیره و من ترجیح میدم این موضوع رو الان مطرحش کنم.

تو بحث آنالیز درست صدا ما باید یاد بگیریم که چگونه تو برخورد با یک صدا بفهمیم ارزش اون صدا چقدر هست و چگونه صداهای Impressive و غیر طبیعی رو بشناسیم که من بعدا در موردش مینویسم.

چیزی که جالبه اینه که خیلی از کمپانی ها سعی میکنند تا صدا رو به نوعی شکل بدهند که کاربران از اون نوع صدا خوششون بیاد. مثلا میشه با کمی تاکید روی فرکانسهای بالا کمی صدا رو White تر کرد و یا کمی به صدا حالت Smooth و Round داد که این نوع تغییرات رو خیلی از طراحان دانسته اعمال میکنند و میدونند که خیلی از شنوندگان بدون اینکه بفهمند اون نوع صدا رو بیشتر دوست خواهند داشت.

کلا Audiophile ها با تجربه و هوش متوسط یک طیف توزیع شده رو تو خرید بوجود می آورند که همگرایی کمی بین انتخاب هاشون هست و من فکر میکنم پیشنهاد برند یا صدایی به اونها خیلی کار معقولی نیست. این دسته از علاقه مندان به صدا به یک نوع کاراکتر خاص علاقه نشون میدن و درک عمیقی از انچه باید باشد ندارند و خیلی هم خوشحالند از انتخابی که کردند. خیلی واضح میبینید که عده ای fan ترانزیستوری هستند و عده ای هم fan لامپ و عده ای fan هایبرید.

تو مواد خوراکی از این جور چیزها میبینیم، مثل چیپس با طعم گوجه فرنگی و یا با طعم های دیگه. چیزی که تو Audio هم مد میشه همون طعم هست ، مثلا برند لامپی Air Tight بنظر من مثل لامپ با طعم ترانزیستور هست و یا برعکس ترانزیستورهایی داریم که سعی میکنند صدای لامپ رو تداعی کنند و عده ای هم هیبرید میسازند که یه جورایی هر دو گروه رو جذب کنند. برخی سورس های دیجیتال سعی میکنند صدای آنالوگ رو تداعی کنند و بعضی کابل ها هم کاراکتری خوشایند اما غیر طبیعی دارند.

این نوع طراحی رو من نمیپسندم ولی بازار به این نوع طراحی گرایش داره چون سودش بیشتر تامین میشه ومن گاهی وقتی میفهمم یک کاربر چه نوع سلیقه ای داره بر مبنای همون بهش سیستم پیشنهاد میدم.

رومی بحث های جالبی تو این زمینه داره که تا حدی از روی اونها میشه دلیل خیلی از مخالفت هاش با صدای برندهایی رو فهمید که خیلی ها قبولشون دارند و چیزی که نگران کننده است اینه که کمتر شنونده ای قدرت تشخیص درست این نوع کاراکترها رو داره.

فکر میکنم میشه خیلی بیشتر روی این موضوع بحث کرد، شما هم بیشتر بهش فکر کنید،  البته اگر منو از دهکده های فای ننداخته بودند بیرون بیشتر با هم صحبت میکردیم 😉

در جریان باشید هر همبرگر های فای قابلیت تولید 3 تا 4 تا مطلب در مورد های فای رو داره 😉

مارتین کالمز هم لیستش رو آپدیت کرده و خیلی به dCS حال داده، مارتین هم دیگه داره بازاری میشه.

Read More

Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing بخش هفدهم

چهار شنبه 18 آگوست 2010
/ / /

همبرگر داره آماده میشه 😉 …

من تو نوشتن تنبل شدم و این موضوع رو خودم هم میدونم اما باید مطالب مونده از قبل رو بنویسم و سعی میکنم این نوشته هایی که تو دفاترم مونده رو اینجا بیارم.

بحث تحلیل صدا ناتمام مونده و الان بخش هفدهم اش رو مینویسم.

من سعی کردم قبل از توضیح مفاهیم صدا تو همون چهار دسته بندی که براتون نوشتم مثال هایی بزنم تا خود شنونده تا حدی یک پیش زمینه داشته باشه، حالا وقتش شده تا در مورد بخش اول مفاهیم یعنی حضور صدا در اتاق (Presence of Sound in Space – Static) عبارات رو شرح بدم.

لیست زیر رو ببینید:

Imaging – Soundstage – Perspective – Presence – Load – Ambience – Layered – Air – Openness – Intimacy
Close – Forward – Congestion – Laidback – Focus – Light-up – Mono – Stereo – Pin Point – Big – Fat – Bloat – Narrow
Wide – 3d dimension – Body – Ease – Life – Aggressive – Deep – Blackness – Depth – Widths – Height – Scale
– There are here – You are there – Cohesive – Soundstage Curve – Stereophonic Reality
Immediacy – Palpability – Coherence – Vivid – Wholeness – Continues – Phase Coherent
Close over Head (Close Acoustics) – Ghost Like – Force – Stress – Fatigue (bad Acoustics) –
Cold and Anti Closed on Head– Spatial – Reality (Quad) – Breath – Source movement in stage
Disappear

این عباراتی که در بالا میبینید عباراتی است که برای توصیف نوع حضور صدا در اتاق توسط تحلیل گران صدا استفاده میشه و من سعی میکنم این عبارات رو شرح بدم، البته نوشته های بالا کم نیاز به ویرایش نهایی داره که سر فرصت این کار رو انجام میدم.

ممکنه اگر یکی کمک کنه این مفاهیم رو به انگللیسی برگردونم و برای مایک بفرستم تا تو مجله Spintricity چاپش کنه.

بدو بریم سراغ همبرگر …

Read More

پاسخ مخاطب – بخش دوم

پنجشنبه 10 ژوئن 2010
/ / /

رسیدیم به اونجایی که من نوشتم Audio یک چیز Subjective هست و کسی که دوست داره وارد این فضا بشه میتونه شروع کنه به ارتباط برقرار کردن با صدا و کم کم چیزهایی رو یاد بگیره.

مقوله Audio به درک درست شنونده و ارتباطش با صدا برمیگرده و این ارتباط پیش فرضی مثل آهنگساز بودن و یا از الکترونیک دستگاه خبر داشتن نداره، اینکه ما بدونیم توی یک آمپلی فایر از چه توپولوژی و یا چه خازنی استفاده شده ربطی به اینکه بخواهیم در مورد صدای اون آمپلی فایر حرفی بزنیم نداره!

باید مرزهایی به این سادگی رو شناخت و موضوعات بی ربط به Audio رو از مقوله Audio جدا کرد!

درک و تحلیل صدا فقط و فقط به تجربه شنیداری شنونده و علاقه و استعداد شنونده مربوط میشه و بقول رومی خیلی کم هستند کسانی که وقتی صدایی رو میشنوند درست به صدا واکنش نشون میدن. ما بقول معروف شنونده Train شده خیلی کم داریم .

مقوله درک Subjective صدا قبلا هم گفتم از ماکرو شروع میشه تا به میکرو برسه و خیلی از تحلیل گران تو همون فضای ماکرو میمونند و بیشتر از حدی جلو نمیروند. مثلا Wes بنظر من جزو تحلیل گرانی هست که تو همون ماکرو مونده اما مایک بنظر من خیلی جلوتر از همه تحلیل گرانی هست که دیدم. از روی نظر و تحلیل یک شخص در مورد صدا دقیقا میشه فهمید طرف تو چه Level شنیداری قرار داره و برای همینه رومی میتونه از روی تحلیل یک تحلیل گر به شما بگه اون تحلیل گر تو چه موقعیتی قرار گرفته.

این بحث ها قبلا هم انجام شده و نیازی به تکرار اونها نیست و فقط باید بگم هر شنونده ای به یک شکل خاص به صدایی که میشنوه واکنش نشون میده، این واکنش دقیقا رابطه مستقیمی داره با درک شنیداری شنونده از صدا ، یکی وقتی صدایی میشنوه ایده ای نداره و فقط بین بهتر شدن یا بدتر شدن صدا نظری میده، یکی دیگه وقتی صدایی میشنوه درک عمیق تری از اتفاقی که داره میفته داره و خیلی واکنشش با اولی فرق میکنه.

منظور من از درک عمیق صدا به دو مساله برمیگرده یکی اینکه هر نوع ایده ای در ذهن شنونده فقط و فقط برخاسته از یک تجربه شنیداری باشه و نه اطلاعات و داده های بیرونی (اون اطلاعات بیرونی مثل سایت رومی میتونه کمک کننده باشه اما نقش اصلی رو باید تجربه شنیداری شنونده ایفاء کنه) و دوم اینکه تجربیات شنیداری شنونده بالاتر از یک حد مشخص باشه که تونسته باشه به یک درک بالا از صدا برسه.

نکته کلیدی اینه که بیشتر ماها بخش زیادی از نگرش مون رو تجربه شنیدن تشکیل نمیده و مغز ما داده هایی رو از جاهای دیگه میگیره (مثل مجلات، سایت ها، فروشندگان، Specificationها ، سایت رومی ، سایت مایک و …) که جدا از درست و اشتباه بودن اونها ما هیچ درک تجربی و عینی از اون موضوع نداریم و تا زمانی که ما نتونیم از روی تجربه شنیدن صدا درک خودمون رو بالا ببریم از نگاه رومی در اون دسته هایی که گفته قرار میگیریم. Moron از نگاه رومی یعنی کسی که آنچه یادگرفته مبنایی درست نداشته و اون اطلاعات از روی تجربه شنیداریش نبوده و خودش هم نمیدونه که این وضعیتش باید اصلاح بشه.

وقتی رومی میگه اکثر تحلیل گران، بیشتر طراحان سیستم صوتی و 95% علاقه مندان به DIY نمیدونند دقیقا دارند چکار میکنند منظورش اینه خیلی کم هستند کسانی که درک درست و عمیقی از مقوله صدا پیدا کردند، یعنی بیشترشون از راه درستش وارد نشدند.

علت اظهار نظر رومی اینه که هر طراح و یا یک علاقه مند بهDIY قبل از اینکه بخواد کاری رو انجام بده باید اول از همه بدونه چه صدایی رو باید از اون کامپوننت بشنوه (یا بهتره بگم چه صدایی نباید از اون کامپوننت شنیده بشه) چون اگر اینطور نباشه طبیعتا نتیجه کار یک طراح و یا یک علاقه مند به DIY چیزی که باید از آب درنمیاد. خیلی از طراحان مثل طراح Audio Research نتیجه کارشون اون چیزی نیست که باید باشه (شاید خودشون هم میدونند اما برای مارکت کامپوننت میسازند!!) و همه ماجرا همینه که نتیجه اصلی کار یک طراح و یا یک علاقه مند به DIY وابسته هست به درک اون شخص از صدا.

یکی از طراحان سیستم صوتی که آمپلی فایر لامپی میسازه تو انجمنی گفته بود چند تا علاقه مند به DIY رو میشناسه که با کمک نقشه رومی و ایده های رومی تونستند نتیجه خیلی خوبی بگیرند و این نشون میده نتیجه گرفتن حالتی اتفاقی نداره بقول خارجی ها Quality is not accident .و ما یا باید خودمون دقیقا بفهمیم به چه سمتی باید حرکت کنیم و یا باید دنباله رو کس دیگری باشیم که در حالت دوم تو بهترین حالتش ما یک نتیجه رو از ایده دیگری گرفتیم و نمیتونیم این نتیجه رو خودمون ارتقاء بدیم و باید دنباله رو همون آدم باشیم.

من معتقدم درک و دریافت بیشتر Audiophile ها و تحلیل گران و طراحان و علاقه مندان به DIY از صدا وابسته به تجربه هاشون نیست و اگر هم هست این تجربیات به اندازه کافی نیست (فراموش نکنید تجربه صدای یک کامپوننت شرایط مناسبی رو هم میطلبه). همین دو نکته دلیل خیلی از اظهار نظرات متناقض در فضای Audio هست که بیشتر مواقع به تنش کشیده میشه.

اگر من با موضوع لامپ به این شکلی که مطرح شده مخالفت میکنم بخاطر این نیست که من مخالف لامپ یا موافق ترانزیستور هستم (من بارها نوشتم Audio Note لامپی از بهترین Solidstate ای که میشناسم صدای بهتری داره اگر بلندگویی که انتخاب میکنید درست انتخاب شده باشه) بلکه نوع مطرح شدن موضوع و بحث در مورد یک مقوله اگر بر مبنای همون تجربه شنیداری نباشه میشه وضعیتی که میبینیم و من میدونم چنین حرکتی نتیجه ای مطلوب نخواهد داد مگر اینکه بفهمیم لامپ چه پتانسیل هایی داره و چگونه باید از این پتانسیل ها استفاده کرد، وقتی تو ایران یکی میاد میگه “باید تکلیف رو مشخص کنیم و همه به سمت لامپ حرکت کنیم” من با حرکت به سمت لامپ مخالفتی ندارم و اگر ابتدا دنبال بلندگوی مناسب برای اون باشیم این حرکت خیلی حرکت جالب و درستی هم میشه (خصوصا تو قیمت های معقول و منطقی میتونه پاسخ خیلی خوبی رو به ما بده) اما با این مخالفم که ما حرفی رو بر مبنای تجربه شنیداری نزنیم و طبیعتا رومی خیلی خوب این دسته ها رو طبقه بندی کرده و نشون داده که این نوع اظهار نظرات مال طبقه ای است که بقول خودش Moron نامیده میشه. وقتی ما نفهمیم خیلی از آمپلی فایرهای لامپی میتونند صدای بدی بدهند و نفهمیم لامپ با توان کم نیاز به بلندگوی مناسب داره حتی یک حرکت مثبت رو بشکلی اشتباه به جلو میبریم که نتیجه نهایی اون جالب نخواهد بود.

من فکر میکنم هر شنونده ای تا زمانی که ایده ای از صدا نداره بهتره همینجوری اظهار نظر نکنه و اگر خواستیم یاد بگیریم تنها راهش شنیدن و درک صداست و نه مجله خوندن و یا به سایت رومی سرزدن. تنها راه حرکت رو به جلو شنیدن و تجربه هست ، اگر کسی بدون تجربه کردن عینی ایده هایی که در موردش مطالعه کرده (مانند خوندن سایت رومی و یا کل مطالب بارارزشی که تو اینترنت در مورد های فای نوشته شده) شروع به افزایش اطلاعاتش بکنه اون شخص مبنای درستی رو برای یادگیری انتخاب نکرده و فقط یک سری اطلاعات به ذهنش اضافه شده، صدا مقوله ای Subjective هست که همه نوشته های دیگران فقط میتونه کمک کنه که ما بهتر حرکت کنیم و این حرکت نه وابسته به اون ایده ها بلکه وابسته به خود ماست که بتونیم از ایده های دیگران کمک بگیریم برای درک خودمون از صدا نه اینکه ایده های دیگران رو حفظ کنیم و برای دیگران تعریف کنیم.

من فکر میکنم میشه دلیل خیلی از اختلافات رو تو همین دو نکته دید، یکی اینکه ما بیشتر اوقات بر مبنای تجاربمون با هم گفتگو نمیکنیم و ایده های ما رو تجربه هامون (تو شرایط درست) تشکیل نداده بلکه داده هایی تشکیل داده که از بیرون وام گرفتیم بدون اینکه درست اونها رو فهمیده باشیم و دوم اینکه این تجربه هایی که داریم هم در شرایط مناسبی نبوده و هم این تجربیات محدود و کم بوده.

اگر هر کسی میفهمید که برای درک درست یک موضوع اول باید متد یادگیری اش رو درست انتخاب کنه و میفهمید که باید تنها به اندازه آنچه درک کرده سخن بگوید آنهم با انتخاب زبان مناسب اش الان حجم اظهارنظرات و نوشته هایی که تو دنیا بود خیلی کمتر از این بود.

اگر ما از راه درست مقوله صدا وارد بشیم دیگه اظهار نظرات پوپولیستی هیچ رسانه ای نمیتونه مارو وارد مسیر اشتباه کنه و یا ذهن مارو مشغول بحث های اشتباه X بهتر از Y هست بکنه. کسی که مسیر رو اشتباه بره همیشه وارد بحث هایی با دیگران میشه که هم خودش رو خسته میکنه و هم دیگران رو (این موضوع تو بحث های فلسفی هم هست).

هر چقدر ما تلاش بیشتری تو مسیردرست درک Audio بکنیم میبینیم به فضایی میرسیم که کم کم همگرایی نظرات بیشتر میشه و اون جمعی که مثل ما این مسیر رو طی کرده همشون توافق نظرات خیلی بیشتری دارند و کم کم احساس میکنه واقعا دنیای صدا نسبی و سلیقه ای نیست بلکه چهارچوب و ساختار مشخص ای داره.

ریشه بسیاری از این اختلافات و بحث های سطح پایین در Audio ریشه در عدم درک شنونده از انتخاب درست مسیر درک صدا داره.

من معتقدم تلاش هر Audiophile و یا هر طراحی جای خودش ارزش داره و من دلم نمیخواد ارزش هیچ تلاش و زحمتی رو پایین بیارم اما فکر میکنم اینجور نقد ها میتونه کمک کنه ما فضای روشن تری داشته باشیم و به نتایج بهتری برسیم. میدونم ممکنه این نقد من در فضای های فای ایران دوباره یک نوع تخریب تلقی بشه اما من اینطور فکر نمیکنم و این جور بحث ها رو مفید میدونم. اگر ما علاقه مند به پیشرفت هستیم طبیعتا باید از نقد دیگران استقبال کنیم.

خوش باشید

Read More