شنونده و حس شنیداری Audiophile

Micro Linearity vs Macro Linearity بخش چهارم

دوشنبه 14 سپتامبر 2009
/ / /

من شکل دو نمودار رو در بحث قبلی نشون دادم تا یک دید اولیه ای از حالت هموار بودن و یا  دندانه دندانه بودن یک منحنی داشته باشید، الان شروع میکنم به بحث در مورد سیستم های خطی و غیر خطی و دوباره بر میگردم به توضیح انواع منحنی ها.

هر المانی در سیستم صوتی از مقاومت ، خازن ، سلف ، ترانزیستور ، لامپ ، ترانس  و … گرفته تا مجموعه اینها که میشه آمپلی فایر  و CD Player و … همه و همه یک تابع پاسخ (H) دارند که ما از آن برای مدلسازی استفاده میکنیم. مثلا یک مقاومت یک ضریب R دارد که این ضریب نسبت ولتاژ دو سر مقاومت به جریان عبوری از مقاومت هست و یا یک خازن با یک ضریب C شناخته میشود که نسبت جریان عبوری از آن به مشتق ولتاژ نسبت به زمان هست.

یک سیستم مانند آمپلی فایر که از مجموعه اینها ساخته میشود هم برایش پارامترهایی تعیین میکنند و پاسخ آنرا با آن شاخص ها میسنجند.

هر تابع مربوط به پاسخ یک سیستم الکترونیکی میتواند به سه شکل رفتار کند:

1) ثابت بودن H=c که c یک عدد حقیقی ثابت است

2) تغییر خطی نسبت به متغییرهای دیگر بشکل H=Kx که K ضریب ثابت بوده و x متغییر است.

3) تغییر غیر خطی نسبت به متغییر های دیگر بشکلهای متفاوت مانند H=a+bx+cx2+dx3 که a وb و c وd ضرایب ثابت هستند و x متغییر (منظور از x2 همان x به توان 2 هست و x3 همان x به توان سه هست که بخاطر محدودیت ویرایشگر وردپرس اینطوری نوشته شده).

متغییر x در توابع بالا به متغییرهایی چون فرکانس f ، دما T و توان P و … اشاره دارد.

در حالت اول تابع پاسخ سیستم هیچ وابستگی ای به متغییرهای ما مانند فرکانس و دما و حرارت ندارد و همیشه یک مقدار ثابت است. در این حالت سیستم ایده ال ترین پاسخ خود را دارد.

در حالت دوم سیستم رفتاری خطی دارد که مثلا با افزایش توان به شکلی خطی پاسخش تغییر میکنند، مثلا دیستورشن یک آمپلی فایر با تغییر توان خروجی بشکل خطی زیاد میشود.

در حالت سوم سیستم رفتاری غیر خطی دارد و به شکل های مختلف با تغییر متغییر ها از خود تغییر نشان میدهد.

در عمل ما سیستم ها را برای مدلسازی تقریب خطی (از نوع دوم) میزنیم اما در واقعیت هیچ المان ای  و هیچ سیستم الکترونیکی در دنیا وجود ندارد که بشکل کاملا ایده ال رفتاری خطی (از نوع اول و دوم) داشته باشد.

چیزی که هست اینه که هر المان و یا سیستم ای یک رفتار غیر خطی خاص دارد که تا حدی به ایده ال نزدیک میشود اما همیشه از ایده ال فاصله دارد. بحث من اینجا سر این مساله است که یک سیستم غیر خطی به چه شکلی باید به ایده ال نزدیک شود که صدایش با حس شنیداری ما سازگار باشد.

در بحث به ایده ال نزدیک شدن، کسانی که Objective فکر میکنند فقط در پی این هستند که تا حد ممکن فاصله سیستم رو از ایده ال کم کنند و اصلا توجهی به مسیر نزدیک شدن به ایده ال ندارند اما یک طراح حرفه ای فقط شرط رو کم شدن فاصله از ایده ال از هر مسیری و به هر شکلی نمیبینه.

در هر صورت هدف همه طراحان به ایده ال نزدیک شدن هست اما چیزی که مهمه اینه که مسیر و شکل نزدیک شدن به ایده ال رو باید حس شنیداری تعیین کنه حتی اگر در یک مسیر خاص و مورد تایید حس شنیداری از یک حدی بیشتر نتونیم به ایده ال نزدیک بشیم ولی از راه های دیگری که حس شنیداری نمیپسندد بشه خیلی بیشتر به ایده ال نزدیک شد.

من برای اینکه توضیح بدم از نگاهم از چه مسیری باید رفت به مفهوم Micro Linearity و Macro Linearity متوسل شدم. به شکل های زیر نگاه کنید :

l

شکل شماره 1

در شکل بالا تابع ما رفتاری کاملا خطی هم در Macro و هم در Micro  دارد

il

شکل شماره 2

در شکل بالا تابع سیستم در Macro پاسخی غیر خطی دارد اما در Micro پاسخی خطی و هموار دارد و در کل ناحیه مشتق پذیر (مشتق با تمام مراتب) بوده و به اصطلاح Smooth هست.

al

شکل شماره 3

در شکل بالا تابع پاسخ سیستم در Macro رفتاری خطی دارد اما در Micro حالتی خطی نداشته و تابع در بسیاری از نقاط بازه مشتق پذیر نبوده و حالت دندانه دندانه دارد.

nl

شکل شماره 4

در شکل بالا تابع هم در Macro و هم در Micro رفتاری غیر خطی دارد.

فکر کنم منظورم رو با این شکل ها از مفهوم Macro Linearity و Micro Linearity فهمیده باشید ، همانطور که میبینید مفهوم خطی بودن در ماکرو به نمای تابع از دور برمیگردد و مفهوم میکرو به تغییرات ریز و کوچک .

در ماکرو کاملا مشخص هست که اگر نمای کلی تابع حالتی خطی داشته باشد کافیست و در میکرو شرط لازم برای خطی بودن اینست که تابع در مقیاس کوچک شکلی هموار و بدون دندانه داشته باشد. برای تعریف ریاضی هموار بودن یک تابع در میکرو به مفهوم Smooth Function متوسل میشویم. تابعی Smooth بحساب میاد که در همه نقاط همه مشتقاتش از درجه یک تا بالاترین درجه وجود داشته باشند.

تابع شکل اول که هم در Macro و هم در Micro خطی هست عملا در واقعیت وجود ندارد و ما باید به بررسی بقیه اشکال بپردازیم.

ادامه دارد …

Read More

Micro Linearity vs Macro Linearity بخش سوم

یکشنبه 13 سپتامبر 2009
/ / /

در بخش قبلی نتیجه گرفتم هر نوع ارزش گذاری در مورد صدا باید بر مبنای حس شنیداری انسان باشد و طراحان باید در این مسیر حرکت کنند.

موضوعی که باید بهش بپردازم اینه که چگونه میشه با ابزارهایی که در اختیار داریم در مسیر درست حرکت کنیم، چیزی که هست اینه که ما هم ابزار تحلیل ریاضی مدل مدارات رو داریم و هم دستگاه های اندازه گیری پارامترهای الکترونیکی سیستم رو و هم گوش ای که باهاش به صدا گوش کنیم.

کاری که باید انجام بشه اینه که با سعی و خطا بفهمیم هر تغییری در فیلد Objective مثل استفاده از فیدبک منفی چه تاثیری در فیلد Subjective مثل Timing صدا میگذاره و این تاثیر در شاخص های صدا چه ارزش ای برای حس شنیداری ما در درازمدت داره.

مثلا یک طراح میاد فیدبک منفی رو زیاد میکنه و شاخص هایی مثل Cleanness و احساس Neutrality و تا حدی Sweetness بیشتر میشه اما صدا کمی Dark تر پخش میشه با میکرو داینامیک بدتر و این تغییر شاخص باعث میشه شنونده در دراز مدت احساس خوبی نسبت به صدا نداشته باشه، در این حالت با اینکه فیدبک منفی شاخص هایی از صدا رو خیلی خوب میکنه و شاخص هایی از صدا رو کمی خراب اما چون در درازمدت حس شنیداری نظرش منفی هست پس طراح باید بفهمه که نباید از فیدبک منفی استفاده کنه.

فراموش نکنید هر طراحی هم مانند هر Audiophile ای در یکی از Level های شنیداری که گفتم قرار داره و طبیعتا محصولی که تولید میکنه هم بازتاب درک اون طراح از صدا هست. بنظر من طراحان Goldmund و FM Acoustics نمیتونند در Level 2 و بالاتر جای بگیرند چون آنچه آنان ساخته اند صدایش بنظر کسانی که در Level1 هستند خوب بنظر میاد و نه بنظر شنوندگانی که در Level های بالاتر هستند.

وقتی طراحی حس شنیداری رو ملاک قرار نده و فقط به شاخص های صدا در Level1 بپردازه نتیجه اش همین محصولاتی میشه که شما در بازار به تعداد زیاد میبینید و این صداها در دراز مدت خسته کننده خواهند بود، بقول تونی که میگه :

I have one client who system is £۱/۵m yes Million, amazing impressive, yet boring too, after 30 mins, you feel this is great but where is the music ?!

هنر یک طراح اینه که اولا درک خوبی از صدا داشته باشه (در Level3 باشه) و ثانیا بتونه با سعی و خطا بفهمه رابطه بین پارامترهای Objective با حس شنیداری چیه .

چیزی که جذابه اینه که پاسخ حس شنیداری انسان در درازمدت همگرایی بیشتری بین سلیقه های مختلف داره اما در Level های صفر و یک چون ارزیابی صدا در کوتاه مدت هست اختلاف نظر و سلیقه بیشتره. در Level های بالاتر میبینید که چگونه همه طراحان به سمت استفاده نکردن از فیدبک منفی و طراحی Class A میروند اما در Level های پایین تر همه جور تنوع ای دیده میشه. یعنی هر چه به Level های بالاتر میرویم اتفاق نظرات و همگرایی بین طراحان و Audiophile ها  بیشتر میشه و هرچه به Level های پایین تر میرسیم با کثرت آراء بیشتر و عدم همگرایی مواجه میشویم.

چیزی که بحث الان من هست اینه که من از دید خودم مفهومی رو توضیح میدم که فکر میکنم مربوط به بهتر بودن صدا در Level3 میشه. من هیچوقت طراح سیستم صوتی نبودم اما به هر حال ایده هایی دارم که فکر میکنم برای شما جالب باشه.

به شکل های زیر نگاه کنید :
lamm

halcro

شکل اولی چهار منحنی هموار Smooth رو نشون میده که این منحنی ها در بازه زیادی مشتق پذیراند و شکل دوم سه منحنی ناهموار رو نشون میده که بعلت حالت دندانه دندانه داشتن (در مقیاس کوچک) تابعشون در نقاطی شکست داشته و مشتق پذیر نیست.

ادامه دارد …

Read More

Micro Linearity vs Macro Linearity بخش دوم

جمعه 11 سپتامبر 2009
/ / /

mind

قبل از ادامه بحث برای اینکه مجبور نباشم مطالبی رو دوباره توضیح بدم بد نیست توجه شما رو به بحث “مفهوم مینی مالیست در طراحی” که در گذشته نوشتم جلب کنم. فکر میکنم بد نباشه دوباره نگاهی به آن بیاندازید.

چیزی که بسیار بسیار مهم است اما از نگاه خیلی ها دور مانده اینه که مغز ما آخرین جایی است که صدا در اون پردازش میشه و از نگاه من مهمترین بخش پردازش در بخش های مختلف صدا در مغز انجام میشه و نه در کامپوننت ها و  تمام تغییرات در بیرون ارزش و اعتبارش به بخش پردازش صدا در مغز برمیگرده.

علت اینکه من آکوستیک سیستم (شامل آکوستیک اتاق، بلندگو و مکان بلندگو) رو خیلی مهم میدونم و اونرو شرط لازم برای یک صدای خوب فرض میکنم به این خاطر هست که یک آکوستیک سیستم بد، بدترین تاثیر رو روی پردازش صدا در مغز میگذاره و مغز نمیتونه کاملا اون تاثیر بد رو فیلتر کنه.

یکی از چیزهایی که در مغز ما اتفاق میفته اینه که مغز ما بطور ناخودآگاه و بدون اراده ما پاسخ هایی رو به صداهای اطراف میده و صداهای ناخوشایند رو سعی میکنه بشکلی فیلتر کنه. یک مثال بارزش اینه که وقتی یک منبع تولید نویز ناخوشایند در اتاق هست بعد از مدتی شنونده احساس میکنه دیگه اون صدا رو نمیشنوه و این مساله نشون میده مغز ما سعی میکنه بطور خودکار صداهای ناخوشایند رو فیلتر کنه تا توجه ما جلب نشه.

مغز در درک شباهت بین اصل یک تصویر با تصویر بازسازی شده هم از توابع پیچیده ای تابعیت میکنه که خیلی جالبه. فرض کنید عکس یک انسان رو دو نفر قراره روی کاغذ بکشند، یکیشون یک کاریکاتوریست حرفه ایست و دیگری یک شخص معمولی، شخص معمولی سعی میکنه دقیقا عین اون عکس رو روی کاغذ بکشه و کاریکاتوریست حرفه ای همون عکس رو با Exaggerate کردن زیاد روی کاغذ تصویر میکنه. اگر ما این دو تصویر کشیده شده رو با یک الگوریتم ساده پردازش تصویر (روش Objectvie) با عکس اصلی بسنجیم طبیعتا تصویری که شخص معمولی از روی عکس کشیده به تصویر اصلی نزدیک تر (مثل شباهت پاسخ آمپلی فایر Goldmund زیر اسیلوسکوپ به ایده ال) و شبیه تره اما برخلاف این نتیجه که با روش Objective بدست اومده در اکثر اوقات مغز ما شباهت بیشتری بین کاریکاتوری که یک حرفه ای با ظرافت کشیده با اصل عکس حس میکنه. این نشون میده پردازش در مغز رو نه تنها باید جدی گرفت بلکه باید اساس همه ارزش گذاری ها پاسخ Subjective حس شنیداری ما به صدا باشه.

من مطالعه ای در مورد نحوه عملکرد مغز در مواجهه با صدا نداشتم و فقط بر اساس تجربیات محدودم حرف میزنم و فکر میکنم مهمترین چیزی که باید بهش توجه بشه پاسخ حس شنیداری به صداست. همانطور که در بحث Level های شنیداری گفتم از Level 2 به بعد اساس ارزش گذاری یک صدا، شنیدن موسیقی و توجه به ارتباط مغز با خود موسیقی میشه و ذهن ما دیگه دنبال پارامترهای صدا مثل Soundstage بهتر نیست. در Level2 و بالاتر آنچه مورد نقد و بررسی قرار میگیرد پردازش صدا در مغز است که  نتیجه اش پاسخ حس شنیداری به صداست. اگر صدایی بهترین شاخص ها رو داشته باشه اما شنونده نتونه در درازمدت به اون صدا گوش کنه اون صدا ارزش چندانی نداره حتی اگر زیر اسیلوسکوپ اون سیستم بهترین پاسخ رو داشته باشه.

نتیجه ای که میخوام بگیرم اینه که هر ارزش گذاری در مسیر بهتر شدن وضعیت صدا باید تنها و تنها بر مبنای پردازش صدا در مغز که همان پاسخ حس شنیداری ماست صورت پذیرد.

ادامه دارد …

Read More

Micro Linearity vs Macro Linearity بخش اول

یکشنبه 6 سپتامبر 2009
/ / /

عنوان بحث میتونست “Vitus Audio vs FM Acoustics” باشه اما من بهتر دیدم این عنوان رو انتخاب نکنم و بحث حالت کلی تر و جامع تری داشته باشه.

همانطور که میدانید حس شنیداری در انسان پاسخی خاص به صدا میدهد که درک آن با توجه به مدل Objective ساده نیست. من قصد دارم نگاهم رو در مورد این مساله بیان کنم و از این بحث نتایجی در مورد اینکه چرا صدای Audio Note و یا Vitus رو دوست دارم بگیرم.

این مساله مهم است چرا که صنعت صدا سالهاست با دیدی صرفا Objective و بدون توجه به حس شنیداری انسان به جلو رفت اما نتیجه مطلوب حاصل نشد و الان وقت اون رسیده که برگرده و به حس شنیداری توجه کنه. ما باید دیدی دوباره داشته باشیم به مساله measurement ها و از نو به مساله نگاه کنیم .

ماجرا اینه که در طراحی سیستم صوتی ما یکسری شاخص های Objective داریم که همان پارامترهای الکترونیکی یک سیستم هست مانند دیستورشن THD و پاسخ فرکانسی و Slew Rate و پاسخ فاز و …

یعنی یک سیستم صوتی یک سری شاخص های الکترونیکی داره که بیشتر طراحان روی بهتر شدن آن شاخص ها کار میکنند. عده ای از طراحان معتقدند بدون در نظر گرفتن ساختار شنیداری انسان و بدون توجه به پردازش صدا در مغز و تنها با بهتر کردن شاخص های الکترونیکی میتوان به ایده ال نزدیک شد.

در این دیدگاه ما توجهی به حس شنیداری و درک شنونده از صدا نداریم  و فقط مسیر حرکت به سوی ایده ال رو بهتر کردن پارامترهای الکترونیکی سیستم فرض میکنیم. در این دیدگاه طراحان سعی میکنند تا حد ممکن دیستورشن رو کاهش دهند (مانند Halcro) ، پاسخ فرکانسی دامنه را گسترش دهند و پاسخ فاز را خطی نگه دارند (مانند Goldmund) و …

نکته ای که اینجا وجود داره اینه که هر طراحی به شکلی سعی میکنه این شاخص ها رو بهتر کنه و برای همین هر کامپوننتی صدایی متفاوت از بقیه داره اما بطور کلی همه طراحانی که با این مدل کار میکنند صدای کامپوننت هایشان در یک کلاس خاص قرار میگیرد و این صدا با صدای کامپوننت های دیگری که به شکل دیگری بر اساس حس شنیداری طراحی میشود فرق دارد. فراموش نکنیم همه طراحان را نمیتوان به دو دسته کاملا مجزا یعنی Objective  و Subjective تقسیم کرد بلکه بسیاری از طراحان هم در یک محدوده ای بین این دو نگاه قرار دارند. مثلا طراحانی هستند که میدانند بر اساس مدل Objective استفاده از فیدبک منفی دیستورشن را کاهش میدهد اما بدلیل تاثیر بد فیدبک منفی بر حس شنیداری از آن استفاده نمیکنند اما اساس حرکتشان بیشتر بر اساس نگاه Objective است.

چیزی که ثابت شده اینه که تکیه محض بر روی measurement ها و مدل Objective نتیجه مطلوبی نداشته و Audiophile های زیادی در دنیا هستند که معتقدند نگاه 100% آبجکتیو در عمل نتیجه مطلوبی نداشته است.

خب ، چرا اینطور شده و چرا این مدل جواب نداده؟!

آیا گوش ما علاقه مند به شنیدن دیستورشن بیشتر هست که صدای لامپ رو به Solidstate ترجیح میده؟

آیا حس شنیداری ما درست طراحی نشده که از صدای درایور کاغذی بیشتر از درایور سرامیک خوشش میاد؟

مشکل از کجاست؟ آیا مشکل به شنونده بر میگرده و یا به مدل Objective ؟

وقتی مدل Objective با حس شنیداری در تناقض هست باید کدوم رو باور کنیم؟

خیلی ها سعی کردند به این سوال پاسخ بدهند که بنظر من خیلی هاشون جواب بدرد بخوری ندادند،

من معتقدم مدل Objective قابل اتکاست اما به دو شرط :

1) نه تنها سیستم صوتی رو بلکه ساختار شنوایی و پردازش صدا در مغز رو هم بتونه مدلسازی کنه  و رابطه شاخص های الکترونیکی سیستم صوتی رو با تاثیراتش بر مغز مشخص کنه

2) دقتش رو بیشتر از چیزی که الان هست بکنه.

مشکل اینه که ما تنها مدل Objective سیستم صوتی رو در اختیار داریم و هیچ دسترسی دقیقی (کارهایی در این فیلد انجام شده اما هنوز خیلی عقب هستیم) به آنچه در مغز ما اتفاق می افتد نداریم و زمانی مدل Objective میتواند به تناقضات پاسخ دهد که بتواند بفهمد در مغز ما هنگام شنیدن صدا چه اتفاقاتی می افتد.

خب الان مساله این نیست که مدل Objective چیز بدی است چون با حس شنیداری در تناقض است بلکه مساله اینه که مدل Objective به تنهایی در حال حاضر نمیتواند به همه پرسش ها پاسخ دهد و ما را به ایده ال مان برساند.

در مقابل اگر کسی بگوید این مدل Objective کافیست و الان دیگه این صداهایی که میشنویم ایده ال هستند و اشکال در اینجاست که حس شنیداری ما اشتباه میکند (چون مثلا به صدای لامپ علاقه بیشتری دارد) ، باید به او بگوییم حتی اگر فرض کنیم ساختار شنیداری انسان درست طراحی نشده اما به هر حال من شنونده باید از صدا راضی باشم و نه آن اسیلوسکپی که به سیگنال نگاه میکند.

عده ای که هیچ ایرادی در مدل Objective نمیبینند دو نوعند:

دسته اول مثل طراح Goldmund  معتقدند گوش انسان ظرفیت درک بالایی دارد و هنوز هم سیستم ها با مدل Objective قابلیت بهتر شدن دارند وهمچنان  باید در همین مسیر دیستورشن رو کمتر و پارامترهایی الکترونیکی رو ارتقاء داد.

دسته دوم (با عرض پوزش از دوستان) یکسری ابلهند که فکر میکنند همه کابل ها و آمپلی فایرها صدای یکسانی دارند و نیازی به بهتر شدن وضعیت نیست و آنچه تحلیل گران ازتفاوت صداها مینویسند ساخته ذهن خیال پردازشان هست.

دسته اول هنوز بعد از صد سال به نتیجه نرسیدند اما هنوز امیدوارند به نتیجه برسند اما دسته دوم بدلیل حماقت ذاتی شون فکر میکنند به انتهای خط رسیدند و یک سیستم 200 دلاری پایونییر صداش با یک سیستم صوتی خوب فرقی نداره چون در هر دو اونها دیستورشن از یک حدی کمتر هست.

دسته اول کسانی هستند که از نگاه من در Level0 جای میگیرند اما دسته دوم در Level منفی یک چون حتی با صفر هم فاصله دارند. دسته اول کاملا شعورشون رو از دست ندادند چون با گوش خودشون میشنوند که صدای بهتر هم هست و سعی میکنند با همون مدل Objective صدا رو بهتر کنند  اما دسته دوم خیلی راحت توانایی های مغز رو نادیده گرفتند و به یکسری اعداد تکیه کردند.

برای مشخص تر شدن دیدگاه ها این لینک رو ببینید :

http://forum.hifi.ir/viewtopic.php?f=53&t=225

کجا بودم ، یادم رفت …

آها

داشتم میگفتم مدل Objective نتونست به ما و حس شنیداری مون جواب خوبی بده و نتونست ما رو به ایده ال هامون نزدیک کنه و این پرسش پیش اومد که باید چکار کرد؟

عده ای معتقدند هیچوقت نمیشه فهمید چرا Audio note با 10% دیستورشن صدای بهتری از Halcro با 0.001% دیستورشن داره اما عده ای هم معتقدند درسته ما نمیتونیم با مدل Objective مغز رو مدل کنیم اما با شنیدن و تجربه مستقیم صدا میتونیم راهی رو به سمت ایده ال هامون باز کنیم.

دسته دوم مانند آرتور سالواتوره ، آقای Vladimir Lamm ( طراح Lamm) ، آقای Peter Qvortrup (طراح Audio Note) و آقای Eduardo de Lima (طراح AudioPax) نظرات جالبی دارند و مدل هایی رو ارائه میدهند که ادعا میکنند بر اساس اون مدل ها ما میتونیم بفهمیم چرا ما به برخی صداها حتی با دیستورشن بیشتر علاقه نشون میدیم.

من قبل از پرداختن به نظرات این طراحان که متاسفانه تعدادشون در دنیای Audio خیلی کم هست (اضافه کنم من معتقدم آدم های باهوش و درست حسابی خیلی کمی به این فیلد اومدند و در موردش تحقیق کردند و برای همینه فکر میکنم Audio در این صد سال پیشرفت درست حسابی نداشته) نگاه خودم رو مینویسم و اصلا ادعا نمیکنم  نظراتم 100% دقیق و درست هست اما حداقل خودم به این نظرات اعتقاد زیادی دارم و فکر میکنم بد نباشه شما رو هم در جریان نگاهم قرار بدم.

اولین چیزی که باید بگم اینه که تناقض بین نگاه Objective و Subjective در همه بخش ها و کامپوننت ها دیده میشه از جمله:

– دیجیتال در مقایسه با آنالوگ

– پردازش دیجیتال و عدم پردازش در دیجیتال

– پردازش در آنالوگ و عدم پردازش درآانالوگ

– Class A در مقابله با Class A/B و Class B و Class D

– لامپ  و ترانزیستور

– کابل کربنی و کابل مسی و نقره ای

– بلندگوی درایوری و هورن در مقابل دیگر انواع بلندگوها

– درایور کاغذی در مقابل درایور سرامیک

و بطور کلی ما نه تنها در انتخاب تک تک المانهای پایه مانند لامپ و ترانزیستور بلکه در نوع طراحی سیستم هم تناقضاتی رو بین نگاه Objective و نگاه Subjective میبینیم. من شرح نگاهم رو با این جمله آرتور (Arthur Salvatore)  شروع میکنم :

Only simplicity is able to capture the complexities of music, while complex circuits will inevitably sound simple, predictable and, ultimately, boring

ادامه دارد …

Read More

نظر آقای آرمن الکساندریان در مورد Level های شنیداری

شنبه 15 آگوست 2009
/ / /

چیزی که برام جذابه اینه که همه ما شروع کنیم به نوشتن و ایده ها مون رو به اشتراک بگذاریم، اینجوری هم برای نوشتن بیشتر فکر میکنیم و هم دیگران میتونند نظرات ما رو نقد کنند. چقدر خوبه این اتفاق بیفته و همه دوستان نظراتشون رو برام ایمیل کنند تا در سایت بگذارم.

دوست خوبم آقای الکساندریان نامه زیر رو برای من نوشتند و نگاهشون رو در مورد مطلب قبلی بیان کردند :

آقای اکبری توضیحات مبسوطی ازLevel  های شنیداری ارائه نمودند، من فکر کردم ممکن است دوستانی علاقمند به موضوع باشند ولی حوصله خواندن تمامی مطالب را نداشته باشند هر چند به همه دوستان خواندن این مطالب را توصیه میکنم به همین جهت سعی کردم این مطالب را خلاصه کنم و برداشت خودم را بنویسم.
شاید بتوان گفت Level 0 همانطور که آقای اکبری گفته شروع آشنائی با صدای خوب و یا بیشتر متفاوت با تجربه های قبلی شنیداری است و معمولا با شنیدن یک سیستم خوب شروع میشود.
Level 0 سر و کله اش خیلی زود پیدا می شود و به واسطه تجربه قبلی، سیستم را مسئول صدای خوب می داند وتمام سعی و تلاشش را میکند که با بدست آوردن یک سیستم خوب به صدای خوب برسد، صد البته این راه به ترکستان می رود.

Level بعدی یا بقول امیرحسین L1A  شنونده سعی میکند Setup و احیانا Tweak را هم به خرید Component های گوناگون اضافه کند تا بلکه صدائی بهتر بشنود. اینجا دارم به صدا تاکید میکنم و هنوز خبر زیادی از موسیقی نیست. در این  Level شنونده بسیار مو شکاف است و کوچکترین تغییرات در صدا را حس میکند و در این حالت توجه به موسیقی حتی کمتر شده و کل توجه به اجزای صدا جلب میشود.

سنج را شنیدی؟ وای گیتار عجب صدائی میدهد و یا Bass باد کرده و Bloat است و یا صداها تو هم رفته. این عبارات فکر میکنم برای خیلی ها آشنا باشد، اینجا موسیقی توسط شنونده به اجزای کوچکتر تقسیم میشود و درباره هر کدام جداگانه نظر داده میشود و سیستمی بهتر تلقی میشود که این اجزای تفکیک شده را با کیفیت بالاتری پخش نماید.

شنیدن در این حالت بواسطه پردازش زیادی که مغز برای تفکیک انجام میدهد خسته کننده است و در دراز مدت قابل انجام نیست و فراموش نکنیم که در این حالت موسیقی کلا فراموش می شود و میماند یکسری صدا.
قسمت دوم که راجع به Level های بعدی است را بعد از اینکه خودم یاد گرفتم مینویسم!
به امید دیدار

Read More

Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing بخش دهم

جمعه 14 آگوست 2009
/ / /

بنام خداوند بخشنده مهربان
امروز لازم دیدم در مورد آنچه یک شنونده در طول سالهای سال دقت در صدا و شاخص های شنیداری تجربه میکند بنویسم.
این مطلب قرار نبود نوشته بشه چون در بخش های قبلی همین موضوع Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing به آن اشاره شده بود اما وقتی دیدم رومی از نگاه خودش به این موضوع پرداخته منم تصمیم گرفتم یک پست جدا برای این موضوع در نظر بگیرم و البته به سوالاتی هم پاسخ بدهم. این نوشته بخش دومی هم داره که پاسخ به مهندس پوینده عزیز هست و در پست بعدی من سعی میکنم نظرات مهندس رو نقد کنم و به پرسشهای پیش اومده پاسخ بدم.

هدفم از طرح این موضوع چند چیز است:
1-    چرا یک شنونده در طول زمان و بدست آوردن تجربیات بیشتر نظراتش کمی رادیکال تر و غیر معمول تر از بقیه آدمها میشه
2-    چرا اظهار نظرات آدم ها در مورد صدای یک سیستم یا کامپوننت گاهی تا 180 درجه فرق میکنه
3-    مهمتر از همه، چرا نباید هیچوقت تلاش کنیم تا نظراتمون رو با اصرار به دیگران بقبولانیم
4-    چرا بیشتر تحلیل گران درک عمیقی از صدا ندارند
5-    چرا نوع موسیقی (نه فقط ساختار) در ارزش گذاری یک صدا مهم هست
6-    چرا سیستم آکوستیکی شرط لازم برای یک صدای خوب هست
7-    چرا اظهار نظر در مورد یک کامپوننت کار راحتی نیست و شرایط خاصی رو می طلبه

من یک تقاضا دارم اونم اینه که خواننده ای که این مطلب رو میخونه باید بعد از خوندن این مطلب کمی به این موضوع فکر کنه و سعی کنه خودش رو نقد کنه. تنها راه حرکت به سمت جلو نقد خودمون هست و پذیرش اینکه ممکنه چیزهایی باشه که نمیدونیم و لازمه که یاد بگیرم.
تنها راهی که باعث میشه دیدگاه ها به هم نزدیک بشه و شخص قدمی به جلو برداره اینه که هر کسی این شجاعت رو داشته باشه که عمیق تر فکر کنه و خودش رو نقد کنه چون اگر کسی این قابلیت رو نداشته باشه، احتمال اینکه کس دیگری بتونه اون آدم رو تغییر بده و به جلو ببره محال ممکنه.
اینو نوشتم برای اینکه بگم من نه قصد تغییر نظرات کسی رو دارم و نه این امکان وجود داره که ما بتونیم نظرات کسی رو تغییر بدیم در حالی که خودش علاقه ای به نقد خودش نداره.
امیدوارم این ظرفیت و علاقه برای پذیرش نقد مخالفان در همه ما باشه تا با هم به سمت جلو حرکت کنیم.
نوشته زیر حاصل تجربیات خودم در طول مدتی است که با صدا سروکار داشتم و در مسیر پیش رویم آنچه دیدم را برای شما گزارش میکنم.
من طی این هفت هشت سالی که با صدا سروکار داشتم تست های خیلی زیادی در خانه خودم انجام دادم (نتیجه خیلی از این تست ها هنوز در دفاترم هست اما هیچوقت اونها رو وارد سایت نکردم) و سایت هم باعث آشنایی هایی شد که در نتیجه اونها من صدای سیستم بسیاری از دوستان رو در تهران شنیدم. گزارش خیلی از صداهایی که شنیدم رو در دفترم نوشتم اما بیشتر اون گزارشات در سایتم نیومد و فقط گزارش هایی درج شد که کیفیت دمو صدا امکان نوشتن تحلیل مفصل رو میداد.

تو همه این دمو ها میشد در مورد خیلی از کامپوننت ها نظرهایی داد اما من فقط جایی که مطمئن بودم نظرم رو در مورد کامپوننتی اعلام کردم چرا که دوست داشتم بشه روی نظراتم کاملا حساب کرد.
همه این تجربیات رو من بر اساس اهمیت اونها به چند دوره تقسیم کردم که معتقدم یک شنونده در طی مسیر گوش سپردن به صدا پنج مرحله رو طی میکنه. البته مرحله اول موقعیت یک شنونده مبتدی هست و چهار مرحله دیگر بر اساس عمق درک شنونده از صدا و رابطه آن با موسیقی دسته بندی میشه.
قبل از شرح این مراحل لازمه من یک مساله رو اینجا بنویسم اونم اینکه شمایی از های فای رو که بعدا بهش رجوع میکنم اینجا بکشم. به شکل زیر نگاه کنید :

figure

در شکل بالا رکورد یا مدیا همون CD ، DVD Audio و یا Master Tape ، Vinyl و نوار و … میتونه باشه که به دو بخش دیجیتال و آنالوگ تقسیم میشه.
کل بلایی که سر صدای سر صحنه از لحظه صدابرداری تا تبدیل به یک مدیا شدن میاد در این مدیا ذخیره میشه.
در بخش دوم سیستم الکترونیکی (شامل Player و Pre و Power و Crossover و کابلها) است که این مدیا رو میخونه و تقویت میکنه و به سیستم آکوستیکی تحویل میده.
در سیستم آکوستیکی سیگنال الکتریکی توسط درایورها در یک فضای آکوستیکی تبدیل به انرژی صوتی میشه.
سیستم آکوستیکی بطور کل شامل درایورهای بلندگو (مبدل انرژی الکتریکی به انرژی صوتی) و جعبه بلندگو و مکان بلندگو و شرایط آکوستیکی اتاق و البته مکان نشستن شنونده هست.

خب برمیگردم به موضوع مراحل یا Level  های شنیداری.
پنج Level به اختصار عبارتند از :

1)    Level Zero : Beginner Listener
2)    Level One : Macro Level includes L1A and L1B
3)    Level Two : Long Term Listening
4)    Level Three : Micro Level (Musical Level)
5)    Level Four : Re-creative Level

یک شنونده که تازه وارد دنیای صدا میشه در Level صفر جا میگیره. این شنونده خیلی درکی از شاخص های صدا نداره و صدا رو به صورت یک چیز درک میکنه و فقط این احساس رو داره که صداها با هم فرق دارند.
از لحظه ای که شنونده مبتدی شروع به دقت در تفاوت بین صداها میکنه کم کم  از Level صفر خارج میشه و به سمت Level بعدی حرکت میکنه . خیلی از کسانی که مدت زیادی است در این مقوله های فای هستند هنوز تو همون Level صفر به سر میبرند و نه درکی از شاخص های صدا دارند و نه حتی برخی از اونها تفاوت ها رو درست تشخیص میدهند. حتی خیلی از نوازندگان و آهنگسازان هم میتونند در همین Level صفر باشند و تمرکز مغز اونها بیشتر روی ساختار موسیقی هست و نه روی شاخص های صدا. البته از نگاه من یک نوازنده میتونه در Level های بالاتر هم قرار بگیره و به هر حال یک نوازنده حرفه ای قابلیت مغزش در درک صدا با یک Level صفر معمولی فرق داره و توانایی بیشتری داره تا این مسیر رو خیلی سریع تر طی کنه.

البته نوازندگان حرفه ای در مسیر خودشون که انتخاب ساز خوش صدا تر هست قابلیت های بالایی دارند و اونها گوش خیلی حساس تری از آدم های معمولی دارند و مساله اینه برای رفتن به Level های بالاتر اونها باید تمرکز مغزشون رو روی صدا قرار بدهند.

کلا مساله ادبیات های فای که از تغییر صدایی که سیستم های صوتی ایجاد میکنند بوجود میاد یک فضای خاص هست که نمیشه انتظار داشت یک نوازنده با اون فضا آشنا باشه و نوازندگان مغزشون در مسیری دیگر و با دیدی دیگر به صدا رشد میکنه که خیلی نمیشه اونها رو به فضای صدای سیستم ها مربوط کرد. هر مغزی روی چیز خاصی تمرکز داره و روی همون شاخص عمیق تر میشه و تفاوت های ریز تر رو میفهمه و چون تمرکز مغز نوازندگان با یک Audiophile تا حد زیادی فرق میکنه کلا هر کدوم اونها در دنیای خودشون قرار میگیرند و خیلی منطقی نیست ما قابلیت های اونها رو تو فضای خودمون نقد کنیم.

نظرم در مورد مهندسان صدا و کسانی که در استودیو ها کار میکنند هم اینه که درک اونها از صدا تا حدی وابسته به رفرنسشون از صدای زنده هست و معتقدم 90 در صد اونها بین Level صفر و Level یک هستند و اونهایی که در Level1 هستند بیشتر به شاخص های ماکرو صدا توجه دارند البته یکی مثل Douglas Sax هم پیدا میشه که واقعا درک درستی از صدا داره.
کاربران Level صفر سر از مفاهیم صدا مثل ریتم و بافت و اینها در نمی آورند و فقط حس میکنند صداها با هم فرق دارند. در این Level این اشخاص در بیشتر موارد دست به انتخاب های اشتباهی میزنند و در صورت داشتن پول زیاد میلیون ها تومن برای صدایی میدهند که ارزش چندانی ندارد و البته صدایی که میشنوند در اکثر اوقات بعد از یک ساعت باعث سردرد میشود. بیشتر Level صفری ها تنها راه بهتر کردن صدا را تعویض کامپوننت میدانند و بیشتر اونها تو دنیای شیرین عوض بدل کردن سریع کامپوننت ها دست و پا میزنند.
عدم تجربه و درک کم بسیاری از آنها از صدا باعث میشود آلت دست فروشنده ای شوند که به شکل های مختلف جیبشان را خالی میکند و تنها مرجع این کاربران حرف های خنده دار فروشندگان و ستاره های مجلات هست.
متاسفانه برخی از این کاربران در مواجهه با حرف های فروشندگان و مجلات و نظرات دیگران حتی یک سیستم درست ارزش گذاری هم ندارند و نمیتونند تشخیص بدهند ارزش حرفی که یک فروشنده به اونها میزنه در مقایسه با حرفی که یکی مثل جیم اسمیت میزنه چقدر هست و ممکنه یک فروشنده کاری کنه که کاربر فکر کنه جایگاه اون فروشنده و نظر اون فروشنده از نظرات یکی مثل جیم اسمیت هم بالاتره.
یکی از این فروشندگان برای فروش متراژ بیشتری از کابلهاش به خریداری میگفت کابلهای این برند رو کیلومتری تست میکنند و شما اگر متراژ بیشتری بگیرید مشکلی پیش نمیاد؟! من هم مطمئن بودم اون کاربر تو ذهنش نمیتونست درست تشخیص بده حرف من در مورد کوتاه بودن کابل درسته و یا حرف اون فروشنده.
مساله عدم ارزش گذاری درست هم یکی از مسائل مهمی است که یک کاربر در Level صفر باید بهش فکر کنه و سعی کنه بفهمه ارزش هر منبع اطلاعاتی چقدر هست.
پیشنهاد من به دوستانی که در Level های بالاتر هستند اینه اگر دوست داشتید اطلاعات باارزشی رو از تجربیاتتون به رایگان در اختیار کسی که در Level های پایین تر هست بگذارید اول مطمئن بشید اون آدم ارزش چیزی که شما دارید بهش میدید رو کاملا میفهمه. کسی که ارزش اون اطلاعات رو نمیفهمه و پیشنهاد شما رو با پیشنهاد یک فروشنده Level صفر یکی میکنه باعث میشه از کاری که کردید پشیمون بشید.
برخی از کاربران در این Level نه به انتخاب یک کابل مناسب اهمیت میدهند و نه اصلا به Tune و Tweak توجه دارند و نه معتقدند که آکوستیک روی صدا تاثیر دارد و فکر میکنند اگر پول بیشتری بدهند و بلندگوی 300 کیلویی رو با آمپ 200 کیلویی بر اساس آخرین پیشنهادات استریوفایل و Absolute Sound جمع کنند به صدای بهتری میرسند.
در این Level من ایرادی به کاربر نمیگیرم چون دلیلی نداره در دنیای ما همه درک عمیقی از صدا داشته باشند و من ایراد رو از سیستم بازار میگیرم که با سیاست هاش فقط دنبال پول بیشتر گرفتن هست. در این سیستم مجلات نقش کلیدی بر عهده دارند و فروشندگان با تحمیق کاربر سعی میکنند اونو در مسیری اشتباه به ته جهنم های فای بفرستند.

کلا بیشتر کاربران کم تجربه در Level صفر از صدای Impressive خوششون میاد که حالتی غیر طبیعی اما در ظاهر خوشایند داره و تولید کنندگان هم اکثرشون بر مبنای همین سلیقه محصولاتشون رو تولید میکنند و صدای خیلی از سیستم های گرانی که در بازار تولید میشه برای دقایق اولیه شنیدن خوشایند هست و نه در دراز مدت. فراموش نکنیم خیلی از طراحان سیستم های صوتی هم که ایده ال گرا هستند و سعی میکنند بهترین ها رو طراحی کنند در همون Level صفر و اکثر در Level یک جا میگیرند و خیلی راحت میشه با شنیدن صدای سیستم اونها فهمید درکشون از صدا در چه سطحی هست. بینشون آدم با شعور مثل Nelson Pass هم پیدا میشه که میدونه داره چکار میکنه اما عملا بخاطر جبر بازار آمپلی فایر 1000 واتی تولید میکنه اما در گوشه ای هم برای دل خودش مشغول پروژه first watt هست.
در سیستم بازار تاکید اصلی روی عبارت The Best هست و هر ماه یک The Best جدید کاربر رو وسوسه میکنه، یک دور باطل که فقط و فقط پول از کاربر میگیره و هیچ نتیجه ای نداره و همه انتقاد من از مجلات اینه که چرا به اعتماد کاربرانی که در این Level هستند پاسخ درستی نمیده. نه تنها صدای اکثر این سیستمها Impressive هست بلکه شکل و قیافه و وزن و اندازه و Specification این کامپوننت ها هم خیلی Exotic و Impressive هست. چه بازار احمقانه ای داریم …

متاسفانه Level صفری ها اکثرشون به این نوع محصولات در بازار علاقه مندند و بقول آقای راد که میگفت بعضی از این مشتریان برای خرید به ارتفاع پنل توجه میکنند و ما پنل دراز تر ها رو بهتر میفروشیم؟!
مطمئن باشید تحلیل گران مجلات استریوفایل و بقیه کاملا میدونند کسانی که این مجلات رو میخونند و بر اساس پیشنهادات اونها سیستم ارتقا میدهند تو همون Level صفر هستند و به جای کمک به اونها سعی میکنند به گردش بازار کمک کنند.
در بین کاربران Level صفر کسانی هم هستند که هوشمندانه تر عمل میکنند و خیلی زود میفهمند که این دور بی پایان فایده ای نداره و سعی میکنند بجای باور مجلات مسیر دیگری رو در پیش بگیرند.
های فای در 99 درصد مواردی که من دیدم نتیجه قابل قبولی برای کاربران Level صفر نداشته و توصیه من به این کاربران اینه که تا زمانی که نمیدونند مسیر درست کدومه دست نگه دارند و پول و انرژی هاشون رو بیهوده مصرف نکنند.
اما یک شنونده پیگیر که دوست داره بیشتر از دنیای صدا سردربیاره تست هاشو شروع میکنه و در دفترش تجربه هاشو ثبت میکنه و در ضمن نگاهی هم به تحلیل های دیگران میندازه. در این فرایند کم کم از روی تفاوت ها صدا در ذهنش به چند شاخص تجزیه میشه و کم کم یک مختصاتی رو برای صدا در ذهنش ترسیم میکنه.
با مقایسه تفاوت هایی که درک کرده با تحلیل هایی که در مورد اون کامپوننت نوشته شده کم کم میفهمه اسم شاخصی که درکش کرده چه معادلی در ادبیات های فای داره. مثلا با شنیدن صدای کابل کارداس مفهوم Fullness رو میفهمه و با شنیدن صدای Quad مفهوم Wholeness رو و یا با مقایسه NAD با Denon مفهوم Warmness رو در صدا متوجه میشه. هر تجربه ای از صدا به گسترش درک مفاهیم بیشتری از صدا می انجامد و به مرور با تست ها و صدا شنیدن ها شنونده یک زبان مشترک با تحلیل گران پیدا میکند.
تجزیه صدا به شاخص های اون و درک این شاخص ها کمک میکنه یک شنونده کم کم بتونه در مورد یک صدا حرف بزنه و صدا رو با شاخص هایی که فهمیده شرح بده.
کسی که بتونه تحلیل بنویسه از Level صفر به Level یک میرسه و از نگاه من غیر از تلاش و تست های زیاد کمی هم استعداد لازمه تا کاربر به این Level مهاجرت کنه.
90 درصد تحلیلگران در این Level حضور دارند و اونها با توصیف صدا باعث میشوند کسانی که در Level صفر هستند رو مجذوب خودشون کنند و این حس رو در Level صفری ها بوجود بیارند که میتونند به نوشته های تحلیل گر اعتماد کنند.
بیشتر این Level صفری ها چون خودشون درکی از شاخص های صدا ندارند این اعتماد به نفس رو هم ندارند که این تحلیل گران رو زیر سوال ببرند و همیشه از مجلات تو ذهنشون یک چیز معتبر و از تحلیل گران آدم های متخصصی میسازند.
اونها هم با اعتمادی که Level صفری ها بهشون دارند تا حد ممکن از این فرصت استفاده میکنند و ترتیب کاربر رو میدهند.
من Level یک رو به دو بخش L1A و L1B تقسیم میکنم و بخش L1A رو هم براش درجاتی قائلم و معتقدم همه کسانی که در L1A جای میگیرند به یک اندازه از صدا نمیفهمند.
در L1A ما به نسبتی شاخص های صدا رو درک میکنیم و در L1B ما این توانایی رو داریم که بتونیم صدا رو بقول معروف Debug کنیم.
در L1A ما یک مختصاتی از صدا در ذهنمون داریم اما در L1B ما یک آرشیو از مقیاس تاثیر هر نوع تغییر داریم که بهمون کمک میکنه وقتی به صدایی گوش میدیم بفهمیم ایراد صدا به کدوم بخش برمیگرده.
اینکه کسی بتونه تشخیص بده ایراد صدا به کجا برمیگرده باید اول تجربه لازم رو در L1A بدست آورده باشه و بعد در L1B به مهارت برسه.
مفهوم اینکه کسی بتونه صدا رو اشکال یابی کنه و بفهمه اشکال از کجاست در Level های بالاتر هم میتونه وجود داشته باشه اما شروعش از انتهای L1A هست.
من یک مفهوم ماکرو و یک مفهوم میکرو تعریف میکنم به این معنی که وقتی شنونده ای وارد Level یک میشه و شروع به درک شاخص های صدا میکنه پارامترهایی رو زودتر میفهمه و دامنه لغاتی که از صدا درک میکنه یک مسیری رو طی میکنه. مثلا یک شنونده اولین چیزهایی که براش قابل درک هست مفهوم فرکانسهای بالا و Mid  و Bass هست و خیلی از آدم های معمولی هم در مورد باس یک سیستم اظهار نظر میکنند و این دلیلش اینه مفهوم باس یا mid خیلی زودتر درک میشه تا مفهومی مثل ریتم یا Texture .
مفاهیمی که زودتر درک میشوند رو من مفاهیم ماکرو اسم گذاری میکنم و مفاهیمی که دیرتر درک میشوند و برای فهمیدن شون نیاز به درک عمیق تری از صدا هست رو من مفاهیم میکرو نام گذاری میکنم و هر مفهومی در نسبتی میان ماکرو و میکرو قرار میگیرد.
اینکه گفتم L1A هم درجاتی دارد به این برمیگردد که همه تحلیل گران به یک اندازه از صدا نمیفهمند و یکی ممکنه کل درکش از صدا به پارامترهای ماکرو محدود شود اما ممکنه تحلیل گری هم مفاهیم عمیق تری رو درک کنه که دیگران اونرو درک نکردند.
اولین بار آقای مارتین کالمز مفهوم ریتم رو توضیح داد (http://www.hificritic.com/downloads/Archive_A7.pdf) و مسلما تحلیل های کالمز بخاطر تجربه و درک بالایی که از صدا دارند هیچوقت با نوشته های یکی مثل wes Philips یکی نیست چون درک این دو از صدا متفاوت است. یک تحلیل گر خوب میتونه چیزهای جالبی رو به ما یاد بده اما بیشتر اونها فقط توصیفی از صدا ارائه میکنند و نه یک تحلیل عمیق و کلی با به به چه چه کردن بفکر تبلیغات هستند.
مساله دیگری که هست اینه که درک برخی از شاخص های صدا وابسته به میزان اطلاعاتی هست که سیستم میتونه بده. با یک ضبط ساده سونی نمیشه مفهوم Ambience رو فهمید و اگر بخواهیم مفاهیمی از این دست رو درک کنیم باید صداهای دقیق تری رو در شرایط مناسبی بشنویم و شانسی که من آوردم این بود که این سایت باعث شد خیلی جاها صداهایی بشنوم که حداقل خودم هیچوقت امکان خرید اون سیستم ها رو نداشتم. یک سیستم ای مثل Audio Note میتونه به شما بفهمونه معنی Communicative بودن و Emotional بودن در صدا چیه و شما تا این صدا رو نشنوید نمیتونید این شاخص رو درک کنید.
در L1B یک شنونده علاوه بر درک شاخص ها میاد به یک چیز دیگه توجه میکنه اونم اینه که دقت میکنه ببینه مثلا آمپلی فایرها با چه برداری صدا رو تغییر میدهند و یا بلندگو ها به چه شکلی صدا رو تغییر میدهند و با درک نوع تغییر صدا و مقیاس تغییر در هر یک از شاخص ها برای خودشون یک آرشیوی میسازند که در اون آرشیو میزان تاثیر هر نوع کامپوننتی بر شاخص های صدا مشخص هست و با کمک این تجربیات وقتی صدایی میشنوند میتونند بگویند اشکال صدا از کجاها میتونه باشه.
گذاشتن تشخیص روی اینکه اشکال صدا از کجاست کار راحتی نیست و هم تجربه بالایی میخواد و هم حافظه خوبی و خیلی کم هستند کسانی که در L1B به مهارت میرسند. تا کسی یه این مرحله نرسه وقتی خطایی در یک صدا میشنوه نمیتونه به درستی تشخیص بده این خطا به چه نسبتی و از کدوم بخش یا کامپوننت ناشی میشه.
کسی که به L1B میرسه تا حدی میتونه خودش سیستم اش رو Setup کنه و تا حدی هم ممکنه موفق بشه به صدای خوبی برسه.
در Level یک شنونده خیلی نظرات رادیکالی در مورد صداها نداره و این احساس هست که همه صداها برای خودشون خصوصیاتی دارند و در شاخص هایی خوب و در شاخص هایی هم خوب نیستند و کلا یک نگاه همه رنگ ها خوبند داره.
در این Level شنونده به خود صدا و شاخص هاش توجه داره و متوجه میشه با هر نوع موسیقی انگار یک سیستم خاص بهتر جواب میده و کلا دریافت اش از صدا وابسته به تاثیر کوتاه مدت صدا بر خودش هست.
ممکنه یک شنونده در این Level به خیلی از Tweak ها و Tune ها توجه کنه و حتی گاهی به فکرش برسه چند تا دیفیوزر هم بچسبونه به دیوار و یا خیلی هم این احساس بهش دست بده که دیگه چقدر از صدا میفهمه و میتونه برای دیگران نظراتش رو بیان کنه اما کم کم به مرور زمان احساس میکنه این تنوع صداها و این نظراتی که در مورد صدا هایی در کوتاه مدت شنیده داده شاید خیلی نتونسته کمکش کنه که در دراز مدت با صدا کنار بیاد.
در این Level هم هنوز تاثیر سیستم آکوستیک میتونه از نگاه تحلیلگر پوشیده بمونه و شاخص هایی در صدا باشه که درکش در دوره کوتاه مدت شنیدن ممکن نباشه. در این Level شنونده بیشترین توجه اش به سیستم صوتی (Electronic Audio System) و تا حدی به رکورد هست.
Level یکی ها هنوز به تاثیر صدا بر حس شنیداری در دراز مدت توجه ندارند و خیلی از اونها با شنیدن یک صدای Impressive خیلی خوشحال میشن اما برخی هاشون کمی جلوتر میروند و کم کم به طبیعی تر بودن صدا بیشتر توجه میکنند تا Impressive بودن. بی ارزش بودن خیلی از تحلیل هایی که مجلات میکنند هم با درک Level های بالاتر مشخص میشه و برای همینه من تاکید زیادی دارم روی اینکه نمیشه روی حرف خیلی از این تحلیل گران حساب باز کرد.
کم کم بعد مدتی شنونده در این Level میفهمه انگار همه شاخص های صدا اهمیتشون یکی نیست و خیلی از صداهایی که شنیده و در ابتدا خوب بودند در درازمدت خیلی خوب نیستند و این سوال رو در ذهنش مطرح میکنه که آیا باید یک سیستم ارزش گذاری دیگری برای صدا غیر از میزان خوب بودن شاخص های صدا مانند ریتم و Image و … تعریف کنه.
گاهی به خودش میگه چرا این سیستمی که من در خونه دارم و میلیون ها تومن براش پول دادم و همه شاخص هاش هم Ok هست اما من تو ماشینم با اون ضبط معمولیش بیشتر دوست دارم موسیقی گوش کنم با اینکه صدا تو ماشین اصلا پارامترهای خوبی نداره.
کسی که پاسخی برای این پرسش پیدا کنه به Level دوم قدم میگذاره. شنونده به خودش میگه اگر هدف از یک صدای خوب شنیدن بیشتر موسیقی هست پس بجای اینکه من بیام در مورد شاخص های صدا مانند Timing و Transparency و … حرف بزنم ببینم چه صدایی میتونه کمکم کنه که در درازمدت به موسیقی گوش بدم.
الان دیگه مهم نیست یک سیستم soundstage بزرگی داشته باشه و یا خیلی ماکرو داینامیک خوبی داشته باشه، چیزی که مهمه اینه که هرجور میخواد باشه اما اجازه بده من تو روز بدون مشکل هرچقدر دلم خواست به موسیقی گوش کنم.
در این مرحله کم کم شنونده سعی میکنه رابطه ای بین شاخص های صدا و یا ترکیبی از اونها با حس شنیداریش پیدا کنه و میاد ببینه صدا باید چه نوع مشخصه ای داشته باشه که بتونه در درازمدت بدون توجه به صدا به موسیقی گوش کنه.
در این مرحله شنونده متوجه میشه شاخص هایی در صدا هست که در کوتاه مدت درک نمیشه و درک اونها نیاز به شنیدن طولانی مدت داره و تاثیر اونها بر مغز خیلی مهم هست.
اگر شانس بیاره و مثل من تو خونه آرمن صدا بشنوه میفهمه آکوستیک سیستم چقدر مهم هست و بدون اون شنیدن در درازمدت خیلی خوشایند نیست و آکوستیک سیستم خوب میشه شرط لازم برای مسیر های فای.
به این نتیجه میرسه 300 میلیون تومن پول دادن برای سیستم درسته در صدا تغییر ایجاد میکنه اما این تغییر برای حس شنیداری در درازمدت ارزش چندانی نداره.
این شنونده دیگه از اون دور باطل میاد بیرون و ممکنه اگر امکان آکوستیک سیستم خوب براش نباشه به همون رادیو لامپی یا ضبط ساده بسنده کنه.
از Level 2 به بعد شنونده دیگه بجای شاخص های صدا، حس شنیداریش رو مورد دقت و بررسی قرار میده اون هم در درازمدت و سعی در برقرار کردن ارتباطی بین شاخص های صدا با حس شنیداریش داره.
نظرات این آدم کمی رادیکال تر میشه و تفاوت نگاهش با Level یک وLevel صفر باعث میشه خیلی زبان مشترکی نداشته باشند.
از Level دو به بعد چون شنونده دنبال موسیقی گوش کردن هست با انتخاب یک سیستمی که بهش اجازه زیاد شنیدن رو میده طبیعتا به سمت موسیقی هایی میره که در اونها مفاهیم عمیق تری قابل بیان هست و کم کم انتخاب موسیقی اش هم عوض میشه. البته این اتفاق در این Level نمیفته و ممکنه کسی حتی در Level صفر درکش از موسیقی خیلی بالا باشه اما منظور من اینه از Level 2 به بالا درک از موسیقی وLevel های بالاتر درک زیبایی هم مهم میشه.
هر نوع موسیقی یک پتانسیلی برای ارتباط با لایه های عمیق تری از ناخوداگاه ما داره و تاثیر همه موسیقی ها بر ما به یک شکل و به یک اندازه نیست.
یک اثر مثل آهنگ “خوشگلا باید برقصند” تاثیری سطحی بر مخاطبش داره اما اثری مانند بیداد شجریان تاثیری عمیق و به نوعی متفاوت داره که درک زیبایی اون اثر در Level های بالاتر ناخوداگاه ذهن ما اتفاق میفته و برای همینه برای درک قابلیت یک سیستم در تاثیر گذاری صداش در Level های بالاتر ناخودآگاه، نیاز به موسیقی غنی تری داریم.
شنونده بعد از برآورده شدن شرط لازم کم کم به این فکر میکنه که ببینه آیا ممکنه صدا رو طوری تغییر بده که وقتی قراره به موسیقی مورد علاقه اش گوش کنه اون موسیقی تاثیر بیشتری بر ناخوداگاهش بگذاره و بعد از شنیدن احساس بهتری داشته باشه.
این Level که شماره 3 هست میشه مرحله Musical و در این Level بر اساس نوع موسیقی که میشنویم (که البته غنی تر از موسیقی های معمول هست) سعی میکنیم به صدایی برسیم که نه تنها در درازمدت قابل شنیدن هست بلکه تاثیرش بر روی حس شنیداری در درازمدت بهتر از دیگر صداهاست.
در این مرحله طبیعتا نظرات شنونده در Level 3 رادیکال تر و تفاوت دیدگاهش ممکنه با Level صفر رو Level یک خیلی زیاد بشه. کسی که تو Level 3 هست نمیتونه Level یک رو یا Level صفر رو با نظراتش همراه کنه و کلا این Level ها نمیتونند با اصرار و تاکید نظراتشون رو با هم یکی کنند چون از پایه با هم تفاوت جایگاه دارند.
در Level بعدی که Level 4 هست بنده تجربه ای ندارم و رومی باعث شد کمی در موردش بیشتر فکر کنم و چیزی در موردش بنویسم.
بنظر من در این Level شنونده به سمت سادگی صدا میره تا فعالیت بخش هایی از خودآگاه مغزش رو که با صدا در ارتباطه غیر فعال کنه و همه تمرکزش روی بازسازی موسیقی به شکلی که دوست داره در ذهنش باشه. بنظر شما چطور بتهوون حتی بعد از ناشنوا شدن بازهم سمفونی نوشت؟!

مغز ما چیز عجیبی هست، انگار همه چیز در ما معنی می یابد …

لازمه six Level Listening رومی رو بخونید (http://www.goodsoundclub.com/Forums/ShowPost.aspx?postID=50#50).

Read More

بخش نهم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

شنبه 11 جولای 2009
/ / /

brain-balance

تاخیر منو ببخشید، هر از چند گاهی از این تاخیرات دارم ، دلایل مختلفی داشته اما مهم اینه های فای اونقدر برام جالب هست که ادامه بدم. یه چیزایی دست گرمی نوشتم تا کم کم مثل گذشته همراه شما باشم.

پیشنهاد میکنم اگر حوصله داشتید کتاب “حقیقت و زیبایی” درسهای فلسفه هنر استاد بابک احمدی رو بخونید، هرچند ربط مستقیمی به بحث ما نداره اما فکر میکنم برای عده ای جذاب باشه. منم سعی میکنم بعد از خوندن کتاب چیزهایی که تا حدی به نگاه ما به های فای و زیبایی صدا مربوط بشه رو به نقل از کتاب براتون اینجا بیارم.

من تا این لحظه در مورد مفهوم میوزیکالیتی صدا نوشتم و فکر میکنم لازم باشه کمی هم به گیرنده پیام یعنی شنونده موسیقی بپردازم.

به اعتقاد رومی بخش آنالیز صدا در مغز و بخش ارتباط با موسیقی در مغز فرق میکنه و همونطوری که قبلا گفتم ما سه دنیای تقریبا متفاوت داریم. یکی دنیای لذت بردن از موسیقی ، دیگری دنیای صدای خوب و آخری هم دنیای کامپوننت های های فای.

این سه بخش خیلی ربط مستقیمی به هم ندارند و تقریبا از هم مجزا هستند، به عبارتی مغز انسان سه بخش متفاوت برای ارتباط با این سه فضا داره.

بخش لذت شنیداری که همون شنیدن موسیقی هست ارتباط مغز با خود موسیقی هست و بخش صدای خوب همون درک شاخص های صداست که مغز سعی میکنه با تحلیل صدا و درک مسیر بهتر شدن بر اساس سلیقه شنیداری به جلو بره. در بخش دوم هدف بهتر کردن و بعبارتی میوزیکال تر کردن صداست که همه ما درگیر این مقوله هستیم. افراد عادی و حتی استادان موسیقی شاید هیچوقت وارد این فضا نشوند و همیشه مغز اونها در مد ارتباط با خود موسیقی کار کنه.

یک استاد موسیقی وقتی ازش در مورد صدای بهتر پرسیده شد گفت من تابحال به این موضوع فکر نکرده ام شاید به این دلیل که الزامی برای داشتن صدای خوب رو حس نکردم. بنظر من این عبارت “الزام نداشتن” خیلی مهم هست و نشون میده حتی از دید یک استاد موسیقی لذت بردن از موسیقی ربطی به خوب بودن صدا از نگاه شاخص های صدا نداره.

بنابراین های فای به معنی صدای بهتر یک الزام برای لذت شنیداری نیست.

جالب اینکه اکثر Audiophile هایی که ما باهاشون برخورد داریم خیلی تو مد موسیقی گوش کردن نیستند و بیشتر در دو مد آخر قرار میگیرند و بقول دوست بسیار خوبم مهندس فرشیمی عزیز که می گفتند “من فکر میکردم با آشنا شدن با دوستانی که به های فای علاقه مندند، با کسانی آشنا میشم که اطلاعات زیادی از موسیقی دارند و زیاد به موسیقی گوش میکنند اما اصلا اینطور نبود”.

این مساله نشون میده دنیای کسانی که خیلی به موسیقی علاقه مندند در حالت کلی رابطه مستقیمی با کسانی که به های فای علاقه مندند نداره و هر کدوم اینها فیلد جدایی است.

از نگاه من هزینه کردن برای صدای بهتر جالبه هرچند معتقدم در حالت نرمال باید یک تعادلی بین لذت بردن از موسیقی و های فای (به معنی دنبال بهتر کردن صدا بودن) برقرار باشه چون در نهایت آنچه که مهم هست خود موسیقی و لذت شنیداری است اما انگار این تعادل در بین Audiophile های دنیا کمتر دیده میشه.

ما یک دنیای دیگه هم داریم که تقریبا اکثر Audiophile ها اون رو با دنیای های فای به معنی رسیدن به صدای خوب اشتباه میگیرند. این فضا مربوط به فضای کامپوننت هاست، به این معنی که بسیاری از Audiophile ها دوست دارند در طول زمان سیستم ارتقاء بدهند و از این بازی لذت ببرند. البته های فای بازی به معنی تغییر مدام کامپوننت ها چیز بدی از نگاه من نیست اما مشکل اینجاست که بیشتر این نوع کاربران فکر میکنند دارند با خرید کامپوننت جدید صدا رو بهتر میکنند.

من معتقدم های فای به معنی رسیدن به صدای بهتر تقریبا ربط چندانی به خریدن کامپوننت بهتر و گرانتر نداره و تقریبا همه صداهای خوب یک شرایط خاص دارند که نتیجه پارامترهایی (مثل آکوستیک و …) غیر از پول زیاد برای کامپوننت دادن هست. البته دوباره تاکید میکنم اینطور نیست که ما حتی در بهترین شرایط ادعا کنیم یک سیستم پیچیده ارزان (مثل ضبط هایی که تو جمهوری پیدا میشه) صدای خوبی میده و دیگه لازم نیست کسی هزینه کنه نه؟ های فای از نظر انتخاب کامپوننت ها یک حداقل هایی داره که من قبلا عدد 5 میلیون رو گفته بودم و البته این عدد قابل بحث هست و اصلا حالت قانون نداره.

من معتقدم همونطوری که باید تعادلی بین دنیای شنیدن و لذت بردن از موسیقی با دنیای به صدای بهتر رسیدن برقرار بشه باید تعادلی هم بین صدای خوب گرفتن با خرید کامپوننت بهتر برقرار بشه.

این تعادل ها در میان Audiophile ها در ایران بچشم نمیخوره، چرا؟

اکثر اونها خیلی به موسیقی گوش نمیکنند و بیشتر بفکر صدای بهتر هستند و البته مشکل اینه که حتی برای صدای بهتر بجای وقت گذاشتن روی چیزهای کم هزینه ای مثل آکوستیک و یا مکان بلندگو همچنان بفکر خرید کامپوننت جدید هستند.

حتی دانستن (دوستی میگفت آگاهی در عمل با دانایی فاصله داره) خیلی از مسائل هم خیلی روی این نوع عدم تعادل تاثیر نگذاشته و با اینکه خیلی ها میدونند بدون آکوستیک صدا خوب نیست اما همچنان به مسیر خودشون ادامه میدهند.

من قصد ندارم از این عدم تعادل در بین شنوندگان انتقاد کنم و همه رو با این منطق ارزش گذاری کنم اما به شخصه از مصاحبت با Audiophile ای لذت میبرم که این تعادل رو برقرار کرده باشه.

از نگاه من نتیجه نهایی بدست آمده از تعادل بین این سه فضا در مقایسه، از نتیجه نهایی عدم ایجاد تعادل در سه بخش خیلی بهتر هست و ما در حالت عدم تعادل به اندازه آنچه از دست میدهیم بدست نمی آوریم.

اگر بیش از حد به جای موسیقی شنیدن به خود صدا دقت کنیم از لذت شنیداری کم کردیم. من تا حدی بخاطر دقت زیاد در صدا وقتی با صدایی مواجه میشم بیشتر از یک شنونده معمولی به خود صدا دقت میکنم تا به موسیقی و این مساله اگر زیادتر بشه اصلا خوب نیست و موقع شنیدن یک قطعه موسیقی اون بخش از مغز من که قراره با موسیقی ارتباط برقرار کنه تحت تاثیر اون بخشی قرار میگیره که صدا رو آنالیز میکنه و به ایرادات صدا توجه میکنه.

گاهی به خودم میگم خوش به حال کسانی که اصلا نمیدونند صدا ها با هم تفاوت دارند و در هر شرایطی به موسیقی توجه میکنند؟!!

اگر بجای وقت گذاشتن برای صدای خوب با هزینه های کم مثل مکان بلندگو همش به خریدن بلندگوی جدید فکر کنیم نتیجه نهایی مطلوب نخواهد بود و برعکسش هم صادقه ، اگر کلی برای صدای خوب به آکوستیک و چیزهای دیگه بپردازیم و اونوقت برای خرید یک کامپوننت خوب با قیمت معقول صرفه جویی کنیم و یک کامپوننت خیلی پایین تر رو بخاطر صرفه جویی بخریم بازهم نتیجه نهایی مطلوب نیست.

من اینطور فکر میکنم و شاید شما نگاه دیگری داشته باشید.

البته عواملی هست که همیشه این تعادل رو تحت تاثیر قرار میده ، مثلا من به دوستی میگفتم وقتی در کشور ما تولید کیفی موسیقی سنتی خوب بیاد پایین طبیعتا میزان علاقه من به خریدن آلبوم های جدید میاد پایین چون فکر میکنم آلبومهای جدید چیز جذابی برای شنیدن ندارند و به سمت شنیدن آلبوم های با ارزش ای که در گذشته شنیدم کشیده میشم و در پی اون ممکنه این کمبود وجود آلبوم موسیقی خوب و شنیدنی جذابیت های فای رو در من در مقایسه با شنیدن موسیقی پررنگ تر کنه.

خراب کاری صنعت احمق صدا هم بی تاثیر نیست ، آقای فاطمی نماینده Audio Note در ایران به من میگفتند از زمانی که دیجیتال جایگزین آنالوگ شد علاقه به شنیدن موسیقی کلاسیک هم تا حدی کمتر شد.

رومی اونجایی که میگه من با شنیدن دیجیتال سعی میکنم فراموش کنم که دارم به چه سورسی گوش میکنم هم به این اصل برمیگرده که رومی نمیخواد لذت شنیداریش و اون تعادل به هم بخوره و ذهنش متوجه ایرادات صدا بشه.

خوندن مجلات درپیتی مثل Stereophile و Absolute Sound و برخوردهای مداوم با فروشندگانی که دائما این حس رو القاء میکنند که باید کامپوننت جدیدتر و گران تر رو بگیری تا صدای بهتری داشته باشی هم روی بر هم زدن این تعادل ها تاثیر داره.

عدم تعادل تا حدی باعث ایجاد وسواس میشه، وسواس صدای بهتر ، وسواس عوض کردن و ارتقاء به سیستم جدید و … که نتیجه اون خیلی خوشایند نیست. حتی شنیدم کسانی با درآمد کارمندی در ایران پول هایی برای های فای دادند که خیلی براشون سنگین تموم شد و هیچوقت هم نتیجه دلخواهشون رو نگرفتند.

از نگاه من Audio Hell یا همان جهنم های فای به نوع ارزیابی ما از صدا برنمیگرده (مقاله طراح آودیو نت) بلکه به عدم تعادل این سه بخش برمیگرده و من فکر میکنم تعادل و بالانس نتیجه بهتری از افراط و تفریط داره هرچند خودم خیلی دیر به این مساله پی بردم.

Read More

بخش هشتم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

دوشنبه 18 می 2009
/ / /

این جمله رو در سایت راز دیدم :

هر نتي که از عشق بگويد
زيباست
حالا
سمفوني پنجم بتهوون باشد
يا زنگ تلفني که در انتظار صداي توست.

پرنده‌ی پنهان، گروس عبدالملکیان

تحلیل گر استریو فایل آقای Art Dudley هم میگفت زیباترین صدایی که شنیده صدای نوزادش از پشت تلفن بوده. اگر کمی بیشتر به مفاهیم بیندیشیم درک بهتری از آنچه بدنبالش هستیم پیدا میکنیم.

چند روز پیش میهمان آقای میرزایی بودیم که برای شنیدن صدا رفتیم اما صدای گوگوش نگذاشت ما صدا رو آنالیز کنیم و خیلی اون شب به ما خوش گذشت.

رومی میگه بخش ارتباط با موسیقی در مغز جدا از بخش آنالیز صدا عمل میکنه و این دو بخش تقریبا به هم ربطی ندارند. اون شب هم با اینکه صدا بهینه نبود اما من خیلی از شنیدن صدای گوگوش لذت بردم:

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی

من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو

Read More

بخش هفتم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

جمعه 3 آوریل 2009
/ / /

اینم ترجمه بخشی از مقاله Audio Hell نوشته آقای Leonard Norwitz and Peter Qvortrup به آدرس زیر :

http://www.audionote.co.uk/articles/art_audio_hell.shtml

در این مقاله نویسنده سعی میکنه یک راه حلی ارائه بده تا شما به شکل درستی بتونید صدای یک سیستم رو ارزیابی کنید و در مسیری درست به صدای بهتر برسید. من با نوشته هاش خیلی موافق نیستم اما بقول رومی خوندن این مطلب بی ضرر هست و نوشته زیر رو بیشتر از این جهت جالب میدونم که یک روشی رو داره برای تست پیشنهاد میده و حقایقی رو در مورد صنعت صدا آشکار میکنه.

بخوانید :

آیا شما در جاده ای حرکت میکنید که انتهاش جهنم های فای هست؟!

ما Audiophile ها همیشه سعی میکنیم مهارت و توانایی مان را در تحلیل صدا و ارزش گذاری یک سیستم صوتی زیاد کنیم و هرچقدر از روشهای مختلف استفاده میکنیم دقیقا نتیجه معکوس میگیریم و بجای رسیدن به مطلوب دچار خستگی و ملال میشویم و به نتیجه ای نمیرسیم.

به این میگن جهنم های فای Audio Hell

یک Quiz :

1- آیا شما سعی میکنید که تست های A/B رو روی بخش کوتاهی از یک قطعه موسیقی ترتیب دهید تا حافظه شنیداری را بیشتر نگه دارید؟

2- آیا شما از همان رکوردهای تست رفرنس همیشگی برای تشخیص توانایی سیستم در یک یا چند بعد خاص استفاده میکنید تا از هرگونه گیج شدن و عدم تشخیص در ارزش یابی صدا با رکوردهایی که گوشتان به آنها آشنا نیست پرهیز کنید.

3- آیا شما برای اینکه هنگام ارزیابی صدا تحت تاثیر زیبایی موسیقی قرار نگیرید از رکوردهایی که خیلی دوستشان دارید استفاده نمیکنید؟

4- آیا شما باور دارید که کارکرد درست یکی سیستم صوتی بازسازی دقیق صداست و در نتیجه تنها زمانی میتوانید یک سیستم را بدرستی ارزش یابی کنید که تجربه زیادی در شنیدن صدای Live داشته باشید؟

5- آیا شما بر این باورید که برخی از بلندگوها برای جاز مناسب هستند و برخی برای راک؟

اگر به حداقل سه تا از این سوالات پاسخ مثبت دادید باید قبول کنید که مثل بسیاری از Audiophile های دیگر شما سوار قطاری هستید که انتهایش جهنم های فای هست.

البته ما هستیم تا به شما کمک کنیم تا از این مسیر خارج شوید.

ابتدا بهتر است نگاهی کلی داشته باشیم به مسیر حرکت های فای از گذشته تا به امروز.

این صنعت دوره بلوغش رو حوالی سالهای 1950 میگذروند و افزایش سود فروشش از 1960 شروع شد. کم کم یک پروسه اضافی نقد و بررسی سیستم ها شکل گرفت که نقش تکنولوژی ها رو برای رسیدن به صدای برتر بررسی میکرد.

بنظر میرسید این پروسه نقد که از سوی مجلات آغاز شده بود و برای هدایت کاربر به صدای بهتر بود بیشتر تئوری توطئه رو به ذهن القا میکرد تا یک روش درست برای رسیدن به پاسخی مطلوب.

در ابتدا سیستم ها از روی پارامترهای الکترونیکی مانند دیستورشن و پاسخ فرکانسی و … مورد مقایسه و بررسی قرار میگرفتند و کمپانی ها روی Specification ها تاکید زیادی داشتند و این طور فرض میشد که Specification بهتر رابطه مستقیمی با صدای بهتر دارد.

کم کم کمپانی ها به یک Limit رسیدند و مثلا دیگه نمیشد دیستورشن رو از یک حدی پایین تر آورد و دیدند نمیتونند با توسل به این حربه جای بیشتری برای فروش باز کنند چرا که برای قانع کردن یک مشتری برای خرید باید یک ابزاری مورد استفاده قرار میگرفت.

در این نقطه بود که بازار دید نمیتونه از Specification ها استفاده کنه و کم کم تئوری صدای بهتر خیلی ربطی به Specification نداره رو چند تا از مجلات به سر زبان ها انداختند. این مجلات ادعا کردند چون حتی دو کامپوننت با Specification یکسان صدایی متفاوت دارند بنابراین باید برای ارزش یابی صدای یک سیستم از روش دیگری استفاده کنیم که همان شنیدن هست.

باید صدای یک سیستم با صدای Live مقایسه بشه و این کار به عهده یک شنونده و تحلیل گر گذاشته شد.

کم کم هر ماه یک کامپوننت جدید the best میشد و هر مجله ای هم the best های خودش رو داشت و عده ای که عقلشون رو داده بودند دست مجلات کم کم گیج شدند.

بعد از این ماجرا و اشباع شدن مساله the best ها کمپانی ها سعی کردند با افزایش تصاعدی قیمت ها خودشون رو از بقیه جدا و با سیاست لوکس گرایی ، افزایش قیمت و تبلیغات زیاد این حس رو در مخاطب القا کنند که برای صدای بهتر باید بیشتر پول داد.

صنعت صدا گیج و مبهوت و با اشتباهات زیاد به جلو میرفت که یکی از آن اشتباهات رفتن از آنالوگ به دیجیتال بود. تا آنجایی که ما میدانیم کسی متدهای ارزیابی را بصورت جدی زیر سوال نبرد.

هیچ یک از متد های تست و ارزش یابی سیستم صوتی مانند :

دقت به Specification ها

اندازه گیری الکترونیکی Measurements

شنیدن و تست در حالت چشم بسته Blind

تست در حالت double Blind Test

مقایسه صدا با صدای زنده Live

مساله قیمت و قیافه و تبلیغات

نتونستند کاری از پیش ببرند.

هدف ما از این مقاله اینه به شما یک روش درست برای ارزیابی یک سیستم یاد بدیم. اعتقاد ما اینه دلیل اصلی تو جهنم بودن (Audio Hell) دوستداران صدا در دنیا (Audiophile) اینه که انها گیج شدند که چه چیزی هدف واقعی داشتن یک سیستم صوتی است و برای انتخاب صدای بهتر متدی رو انتخاب کردند که درست نیست.

اگر قبول کنیم که هدف یک سیستم صوتی ارضاء کردن حس شنیداری شنونده است (Emotional Involving) باید بگوییم یک سیستم ایده ال سیستمی است که دقیقا آنچه رکورد شده را پخش نماید.

مشکل اینجاست ما نمیدونیم دقیقا چه چیزی رکورد شده و برای همین متد مقایسه کمکی نمیتونه به ما بکنه.

متد مقایسه که متد قدیمی هست و اسمش رو میگذاریم Comparision by Reference اینطور هست که ما بخشی از یک Track یک آلبوم رو که گوشمون خیلی بهش آشناست رو در دو سیستم (یا در دو حالت) پخش میکنیم و تصمیم میگیریم که کدام بهتر و کدام بدتر است ، مثلا کدام به Live نزدیک تر است و یا کدام به رفرنسی که در ذهن داریم (تجربه قبلی) نزدیک تر است.

این روش اشکال داشته و درست کار نمیکند حتی اگر تعداد آهنگ هایی که از آنها برای تست استفاده میکنید زیاد باشد و یا حتی اگر شما پارامترهای صدا مانند Soundstage ، ریتم و تونالیته و شفافیت رو مورد مقایسه قرار بدهید.

حتی اگر پاسخ حسی مغزتان را به دو صدا مقایسه کنید هم نتیجه درستی در بر نخواهد داشت.

آنچه فهمیده میشود اینست که کدام سیستم با آن رکوردی که پخش میشود با شما سازگار تر است و چون نه سیستم ایده ال است و نه رکورد هیچ وقت نمیتوانیم یک قضاوت درست داشته باشیم و نمیتوانیم بگوییم کدام سیستم دقیق تر است.

متد پیشنهادی ما به شما متد مقایسه بر اساس تفاوت (Comparison by Contrast) هست. در متد قدیمی ما فقط 50 درصد شانس انتخاب صحیح داریم اما در روش جدید ما مقایسه رو از خود کامپوننت ها به تفاوت پخش حاصل بین رکورد ها میبریم تا اشتباه متد قبل رو نکرده باشیم .

در این روش ما تعداد خیلی زیادی از رکوردها رو در سبک های مختلف مثل پاپ و راک و کلاسیک و … رو در سیستم A پخش میکنیم و به صداها گوش میدهیم. همان رکوردها را در سیستم B نیز گوش میدهیم. در هر دو حالت به تفاوت صدا در دو سیستم دقت نمیکنیم بلکه به این دقت میکنیم که کدام سیستم رکوردها را متفاوت تر از هم پخش کرد. یعنی در کدام سیستم رکوردها کم شباهت تر از هم پخش میشدند، یعنی کدام سیستم صدا های رکوردهای مختلف را کمتر به هم شبیه میکرد.

در این حالت ما رکوردهایی رو برای تست پیشنهاد میکنیم که شما قبلا اونها رو نشنیدید و یا از آنها برای تست استفاده نکردید تا تمرکز ذهن شما به سمت متد قدیمی نرود.

هر سیستمی که تفاوت بیشتری بین رکورد ها ایجاد کنه یعنی کمتر از دیگری روی صدا تاثیر گذاشته و به عبارتی دقیق تر هست. در این روش نیاز به هیچ رفرنس ای نداریم و حتی لازم نیست صدای Live شنیده باشیم.

این روش به وقت و حوصله بیشتری نیاز داره اما در نهایت نتیجه درستی به شما خواهد داد.

Read More

بخش ششم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

جمعه 3 آوریل 2009
/ / /

من در ادامه این مبحث دو مقاله یکی از رومی و دیگری از طراح Audio Note رو با کمک دوست بسیار خوبم آقای مهندس فرشیمی عزیز ترجمه کردم.

مهندس فرشیمی عزیز یک از دوستان بسیار خوبی است که من برای نوشتن این مقالات مزاحمشون شدم و دلیلش اینه ایشان پانزده سالی میشه که به شکل حرفه ای نوازندگی میکنند و دو ساز پیانو و گیتار رو در حد کاملا حرفه ای مینوازند.

تجربه ایشان کمک ای به من بود برای نوشتن این مقاله و من لازم دیدم نگاه ایشان را در مورد سیستم صوتی بعنوان یک نوازنده حرفه ای در زمینه موسیقی کلاسیک برای شما بشکل خلاصه شرح بدم.

از نگاه ایشان هرچند با یک ساز بهتر بیشتر دوست داریم تمرین کنیم و یا با یک سیستم صوتی خوب (مثل ASR Emitter II با Manger 103) دوست داریم به رکوردهایی که علاقه مندیم بیشتر گوش دهیم اما ابزار یا همان سیستم صوتی جای چیزهایی مثل درک از موسیقی رو نمیتونه بگیره و درک از موسیقی با سیستم بهتر بالاتر نخواهد رفت.

آقای مهندس فرشیمی معتقدند ما یک لذت سطحی از موسیقی داریم و یک مساله آنالیز موسیقی، یک سیستم با وضوح و دقت بیشتر اجازه میده مغز صدا ها رو راحت تر بشنوه و راحت تر بتونه موسیقی رو آنالیز کنه.

ایشان میگفتند مغز یک نوازنده یا آهنگ ساز خودش موقع شنیدن یک قطعه اون قطعه رو بازسازی میکنه و خیلی نیازی نداره تا یک سیستم صوتی همه اون اطلاعات رو بهش بده.

من همین جا از ایشان بخاطر کمک هاشون تشکر میکنم و امیدوارم بتونم روزی این کمک ها رو در حد توانم جبران کنم.

مقاله رومی به آدرس زیر هست و من پیشنهاد میکنم خودتون اصل مقاله رو بخونید و اگر خیلی تنبل بودید ترجمه ناقص منو که خیلی ممکنه اشتباه داشته باشه بخونید. فراموش نکنید من با همه ایده های این نوشته کاملا موافق نیستم.

http://www.goodsoundclub.com/Playback/MyPlayback.aspx

رومی اول سعی میکنه مفهوم Musicality (لذت درونی حاصل از شنیدن موسیقی) رو از نگاه خودش شرح بده و بعد در مورد صدا حرف میزنه.

دقت کنید در ابتدا چگونه مفهوم musicality رو تعریف میکنه چرا که تا انتهای بحث با همون تعریف پیش میره، درک این مفهوم مهم هست و باید بهش دقت کنید.

رومی میگه حتی یک ارکستر Musicality رو در ما ایجاد نمیکنه چه برسه به یک سیستم صوتی و ما نباید Musicality رو به یک سیستم صوتی و یا حتی یک ارکستر اجرای زنده موسیقی نسبت بدیم.

یک سیستم صوتی که موسیقی پخش میکنه و یا یک ارکستر که یک موسیقی رو بشکل زنده اجرا میکنه فقط شایسته ایجاد فرصتی هست که یک سری اتفاقات در بخش آگاهی ذهن ما بیفته.

موسیقی یک تاثیر متقابل و فعل و انفعال بین آگاهی ما از یک چیز و آنچه آن چیز هست میباشد. یک تاثیر بین آگاهی ما از خودمان و آنچه ما هستیم هست.

لذت بردن Musicality وجود دارد و نیازی به تایید عقلی و منطقی توسط ذهن ندارد. موسیقی یک محصول مصنوعی است که منظور ما را ، خواسته ما را ، آرزوی ما را ، تاکیدات ما را میرساند برای اینکه بگوید ما چه هستیم آنهم با زبان مشترک موسیقی.

Musicality خالص در لحظاتی هست که ما موسیقی رو Compose (ترکیب و تصنیف) میکنیم. لحظه ای که شما آن احساسات معنی نشده را بر روی هارمونی صدا پیاده سازی میکنید و موسیقی متولد میشه.

وقتی موسیقی متولد و آشکار شد خودش زندگی مستقل اش رو آغاز میکنه. موسیقی بعد از تولد کم کم چیزهایی رو به همراه میاره مثل تبدیل به نت شدن و توسط رهبران مختلف اجرا شدن و …

نهایتا موسیقی متولد شده با نوع خواسته ها و تعبیرات انسانی رهبر اجرا دست کاری (منظور از دست کاری تغییر نت ها نیست بلکه نوع حس و حال اجراست) خواهد شد و بهتره بگیم تعبیر خواهد شد. موسیقی وقتی perform شد یعنی تغییر کرد چون با دخالت چند انسان به گوش ما رسید و دیگر آن خلوص را ندارد . دقت کنید منظور رومی این نیست رهبر ارکستر چیزی به نت ها اضافه یا کم کرد بلکه همین که یک موسیقی توسط کسی اجرا بشه از نگاه رومی اون موسیقی تغییر یافته درک میشه و این مساله ربطی به سازها و یا تغییر نت ها نداره بلکه منظور رومی اون حس و حال و ماهیت غیر فیزیکی موسیقی است که با اجرای کسی تغییر میکنه.

خود اجرای نوازندگان و تفاوت سازها باعث تغییراتی میشه و بعد از اجرا هم سیستم صدا برداری و رکورد با الگوریتم بی روح تبدیل به یک مدیا میشه که اسمش رو میگذاریم CD صوتی یا صفحه یا Tape و …

در لحظه Perform موسیقی تغییراتی داره آنهم بر اساس درک و احساس انسان اما در لحظه رکورد و بازسازی صدا یک سیستم الکترونیکی (غیر انسانی) بشکلی بی ربط به خود موسیقی شروع به تغییر دادن صدا میکنه. دقت کنید به اینکه تغییر ایجاد شده در یک سیستم الکترونیکی ذاتا با تغییر ایجاد شده توسط یک نوازنده فرق دارد چرا که نوازنده با یک شعور انسانی و با درکی از موسیقی اون تغییر رو ایجاد میکنه اما یکی سیستم الکترونیکی بدون هیچ درکی از موسیقی تغییراتی روی صدا میده.

درسته دو ویولن نواز وقتی یک قطعه رو اجرا میکنند با هم متفاوت هست اما در هر دو حالت یک حس انسانی این تغییر رو بوجود آورده اما یک سیستم صوتی متشکل از یک سری المان های بی روح هست که تاثیرشون روی صدا ناشی از یک درک و حس موسیقیایی نیست و ارتباط ما رو با موسیقی سخت میکنند دقیقا بخاطر همین تاثیر گذاری بدون داشتن حس و روح و درکی از موسیقی.

ارتباط ما با موسیقی به همین دلیل از طریق یک سیستم صوتی مشکل شده و نکته اینجاست تاثیر سیستم بر صدا باید طوری باشد که این ارتباط کمترین آسیب را ببیند.

من میدانم یک سیستم صوتی یا یک صدای بازسازی شده چگونه باید صدا بدهد البته نه به آن معنایی که Audiophile های دیگر تصور میکنند.

صدا به تنهایی معنی ندارد و ارتباط با موسیقی مهم هست. هر چیزی در مورد صدا کاملا به رابطه شنونده با آن مفهوم Musicality که شرح دادم مربوط میشود. وقتی میگویم میدانم یک سیستم صوتی چگونه باید صدا بدهد یعنی من یک ایده دارم که میدونم چگونه مغز من به یک صدا باید واکنش نشان دهد و اینکه چگونه مغز من باید به یک idea واکنش نشان دهد.

Idea >> music >> machine >> human communication

مطالعه و دقت در اشتباهات شنیداری و دقت در نحوه تعامل سیستم صوتی با idea صدا میتونه کمک کنه به صدای خوب برسیم. هر المانی در سیستم تاثیرش رو بجا میگذاره که بعضی تاثیرات static و برخی dynamic هست.

من وقتی میگویم یک سیستم چگونه باید صدا بدهد منظورم این نیست آن سیستم باید صدایش شبیه به صدای موسیقی زنده باشد.

خیلی وقت ها حتی در کنسرت هال از صدا لذت نمیبرید. برای ارزش یابی و قضاوت در مورد سیستم صوتی (همان صدای بازسازی شده) در مقایسه با صدای Live مثل قضاوت در مورد کیفیت یک ساندویچ بر اساس سس روی آن است.

مهمترین قسمت در Involve شدن موقع شنیدن صدا اینه که یاد بگیریم که احساس کنیم هیچ تفاوتی در صدای موسیقی اجرا نشده (idea) یا همان Pure music با موسیقی اجرا شده (perform music) و موسیقی بازسازی شده (reproduced music) وجود ندارد.

من میدانم یک سیستم باید چه صدایی بدهد و setup کردن آن سیستم برای من مثل آب خوردن هست و شبیه به رهبری یک ارکستر.

هسته موسیقی هست و مغز ما هم هنگام پخش هست و صدا رو به اون شکلی که میخواهم شکل میدهم.

همه اجزای سیستم صوتی یک وقفه و مانع در موسیقی بشکل های مختلف ایجاد میکنند و ما بعنوان طراح با مهارت و زیرکی نگاهمان را به تصویر میکشیم که چگونه یک صدای بازسازی شده باید باشد تا آن صدا بر اساس احتیاجات و نیاز ما از آنچه پخش میشود باشد در شاخص هایی مانند Tonal و Dynamic و …

و اینکه چگونه idea موسیقی باید در این مسیر تغییر کند تا نیاز های ما برآورده شود . تغییرات در هنگام بازسازی ممکن است مفید و یا غیر مفید در جهت ارتباط ما با idea موسیقی باشد.

نگاه مغز ما به موسیقی زنده و بازسازی شده باید یکی باشد هرچند هم perform و هم سیستم صوتی هر دو در صدا تغییراتی ایجاد میکنند و باید از هردو به یک اندازه واکنش نشان دهد.

درسته موسیقی زنده Live اطلاعات خیلی بیشتری در خودش دارد اما لذت واقعی از سمت شنونده شروع میشه و به ظرفیت شنونده در دریافت و بازسازی اون idea در درون مغز برمیگردد.

یعنی این مغز ماست که باید از موسیقی لذت ببرد و نباید فرقی بین صدای بازسازی شده با صدای زنده قائل شود و من خیلی از لحظات رو با رادیوی 50 دلاری موسیقی گوش میدم و در اکثر مواقع هیچ کاهشی در لذت شنیداری ام حس نمیکنم در مقایسه با زمانی که با سیستم اصلی ام همان موسیقی را میشنوم.

پس معنای High-end چیه؟!

بنظر من high-end یک چیز مصنوعی هست و کاملا بی مورد و بی فایده و هیچ ارتباط مستقیمی بین صدا و Musicality نیست.

یعنی هیچ ارتباطی بین لذت شنیداری با نوع اجرای موسیقی و سیستم صوتی پخش کننده موسیقی نیست.

ما یک توانایی در درک و ارتباط با Idea موسیقی داریم (تحت هر شرایطی) و این ارتباط هیچ ربطی به موسیقی بازسازی شده نداره.

بحث صدا Audio یک فیلد مجزا از Musicality و مربوط به خودش هست با زبان خودش و با متدهای خودش که نباید آن را با Musicality قاطی کنیم.

نباید audio و سیستم صوتی بشه یک پیش نیاز برای لذت بردن از موسیقی و درک تفاوت منطقی و درست این دو مقوله باید یکی از مهمترین اهداف یک شنونده باشه.

اگر این تفاوت خوب درک بشه بعدش باید بگویم audio مقوله جالبی هست و بی ضرر.

از این به بعد من در مورد audio حرف میزنم فقط بعنوان یک فیلد کاملا جدا از بحث لذت بردن از موسیقی.

در کتاب Sound Quality در بحث ارتباط شنونده با صدا ما 6 سطح داریم که در 5 سطح اول ارتباط این دو مقوله هیچ ربطی به هم ندارند و فقط در مرحله ششم ربط پیدا میکنند.

از نگاه من ارتباط دو مقوله Audio با Musicality مثل ارتباط هوش یک انسان با مهارتش در بر زدن یک دست ورق هست.

من میدان یک صدای بازسازی شدا چگونه باید باشد و من با این باورم سیستم رو setup میکنم و لازم نیست با یک موزیسین مشورت کنید چون اون چیزی برای گفتن به شما نداره. لزومی نداره که سیستمی رو بدون هدف setup کنید .

سیستم من کاراکتر زیاد داره و صداش خیلی از اون صدایی که Audiophile ها بنام neutral تعریف میکنند فاصله داره. سیستم من neutral هست اما به معنایی دیگر و من بر روی این neutrality کار میکنم.

به عقیده من یک سیستم صوتی باید مثل یک فیلتر اکتیو باشه در تعامل با موسیقی که این فیلتر باید ابتدا موسیقی را بشناسد و بعد از آنالیز آن آنرا پخش کند، هم موسیقی و هم نتیجه آنالیز را و کاری کند که موسیقی ای که بشکل بد اجرا شده سانسور شود.

برعکس وقتی موسیقی خوب هست یعنی idea و اجرا خوب هستند باید به بهترین شکل آنرا پخش نماید .

با یک سیستم صوتی خوب شما به سختی میتوانید وقتی یک اجرای خوب میشنوید نفس بکشید و کاملا تحت تاثیر قرار میگیرید.

اگر idea خوب نباشد اما با بهترین کنسرت در بهترین سالن اجرا شود باز شما لذت نخواهید برد و خسته خواهید شد.

یک سیستم صوتی از المانهای زیادی تشکیل میشود که هیچ کدام آنها هنگام ایجاد تغییر در صدا از خود آگاهی ندارند اما یک طراح هنرمند باید به شکلی آن المان ها را در کنار هم قرار دهد که ما بیشترین ارتباط را با Idea موسیقی برقرار کنیم.

کسانی که صدای سیستم صوتی منو در خانه میشنوند باور نمیکنند این صدا همان صدای سیستم romy هست چون از اون neutrality که در ذهن دارند خیلی فاصله داره.

Read More

بخش پنجم Subjective Audio Glossary & Audio Reviewing

جمعه 3 آوریل 2009
/ / /

من دو شرط لازم و کافی برای میوزیکالیتی (بطور کلی هم برای یک صدا که شامل همه چیز از خود موسیقی گرفته تا صدای بازسازی شده) بیان کردم و لازمه بیشتر در مورد میوزیکالیتی یک سیستم صوتی توضیح بدم.

مغز وقتی به موسیقی گوش میکنید شروع به ارتباط برقرار کردن با خود صدا میکنه و در مد نرمال تمام تمرکزش خود موسیقی هست و صدا رو با رفرنسی مقایسه نمیکنه و وارد مد آنالیز هم نمیشه و سعی میکنه از شنیدن موسیقی لذت ببره. مغز ما یک پتانسیلی (مثلا 5 ساعت در روز) برای شنیدن موسیقی داره و اگر با یک صدای خوب مواجه باشه کل اون 5 ساعت رو به موسیقی گوش میده اما اگر سیستم اذیت کنه اون پتانسیل 5 ساعته در مثلا 3 ساعت به فعلیت میرسه. این پتانسیل اولیه شنیداری در آدمها بر اساس وضعیت مغزشون متفاوت هست.

تا زمانی که صدای در حال پخش شنونده رو خسته نکنه و اجازه بده مغز از موسیقی لذت ببره و راحت باشه ، مغز کارش رو انجام میده و مشکلی هم پیش نمیاد. اما هر سیستمی اجازه نمیده مغز راحت روی موسیقی تمرکز کنه و از صدا لذت ببره و ممکنه سیستم صوتی بشکلی روی صدا تاثیر بگذاره که باعث خستگی شنیداری بشه و نه تنها لذت شنیداری رو کم کنه بلکه کم کم شنونده رو به سمت خاموش کردن سیستم هم بکشونه.

چرا؟

مشکل اینجاست یک فیلتر صدا (من کل تغییرات ای که از لحظه صدابرداری و رکورد و … تا سیستم صوتی و آکوستیک خانه ما رو به اختصار فیلتر صدا فرض میکنم) به سه شکل بر روی اطلاعات کل صدا تاثیر میگذاره :

الف – تغییراتی که باعث ناخوشایند شدن صدا و خستگی شنیداری میشه

ب – تغییراتی که باعث ناخوشایند شدن نمیشه اما با حذف اطلاعاتی باعث کاهش زیبایی موسیقی میشه

ج – تغییراتی که تاثیری بر حس شنیداری نداشته و برای حس شنیداری یا مهم محسوب نمیشه و یا اهمیتش خیلی خیلی کم هست

(اینجا اضافه میکنم یک تغییر خوشایند یا ناخوشایند بر اساس تاثیرش بر بازه بین خوداگاه تا ناخودآگاه یک زمان درکی داره و برخی در لحظه (متمایل به خودآگاه) توسط مغز درک میشوند و برخی در درازمدت (متمایل به ناخودآگاه) تاثیرشون رو نشون میدهند)

مساله اینجاست هنگامی که موسیقی برای درک در مغز پردازش میشه ممکنه تغییراتی که فیلتر صدا روی موسیقی ایجاد کرده مغز رو دچار خستگی و مشکل بکنه و کاری کنه مغز در حالت مد نرمال شنیدن خسته بشه و تمرکزش رو بر روی موسیقی کاهش بده (نداشتن شرط لازم میوزیکالیتی).

ممکن هم هست کاری کنه مغز اصلا توجهش جلب نشه و به لذت بردن از موسیقی ادامه بده و زمانی توجه مغز جلب بشه که یک سیستم دیگه در کنار سیستم قبلی طوری صدا رو پخش کنه که اطلاعات کمتری رو از صدا حذف و باعث لذت شنیداری بیشتری بشه. فیلتر صدا اگر از نوع دوم و سوم بر روی صدا تاثیر بگذاره مشکل خیلی جدی پیش نمیاد (شرط اول میوزیکالیتی برآورده میشه) و شنونده به صدا عادت میکنه و در این حالت شنونده آرامش لازم رو داره و به شنیدن در درازمدت ادامه میده و ممکنه تا صدای بهتری نشنوه و تا پولی نداشته باشه برای سیستم هزینه نکنه (مثل همون رادیو لامپی که صداش جلب توجه نمیکنه).

تاثیر آکوستیک بد کاملا جزو دسته اول قرار میگیره که کاملا لذت شنیداری رو کم میکنه و خستگی شدید شنیداری میاره و یک آمپلی فایر با خروجی ترانس اطلاعات فرکانسهای خیلی بالا و خیلی پایین رو پخش نمیکنه که این کار به لذت شنیداری آسیب نمیرسونه و فقط از لذت شنیدن کم میکنه.

برخی تغییرات هم بی اهمیت تلقی میشوند که البته ممکنه در بخش خودآگاه ما تغییرات مهمی بنظر بیایند اما در بخش ناخودآگاه تفاوتی ایجاد نکنند مانند ابعاد تصویر صدا که به گوش من خیلی مهم نیست ابعاد و عرض چقدر باشه و یا فرض کنید پاسخ فاز طوری تغییر کنه که سازها کمی عقب تر شنیده شوند که از نظر من این تغییر بی اهمیت تلقی میشه و یا کمی انرژی فرکانسهای بالا کمتر بشه البته بدون دیستورت فاز که به گوش من خیلی اهمیتی نداره .

خب، با توجه به مطالبی که گفته شد برای کسی که دوست داره در مسیر درست به سمت ایده الش حرکت کنه با توجه به بودجه ای که داره طبیعتا اولویت هایی وجود خواهد داشت.

در اولین قدم باید کاملا بر روی عواملی که باعث خستگی شنیداری میشوند کار کرد و با هر بودجه ای ابتدا باید کاری کنیم سیستم صوتی و آکوستیک خانه ما تا حد ممکن تغییراتشون بر روی صدا از نوع اول نباشه تا ما در دراز مدت خستگی شنیداری نداشته باشم و بعد سعی کنیم بر اساس بودجه مون به سمتی حرکت کنیم که سیستم صوتی و آکوستیک خانه ما اجازه دهند اطلاعات بیشتری از صدا (زیبایی موسیقی) درک شود و ما لذت بیشتری ببریم و فراموش هم نکنیم که همیشه تغییراتی (از نوع سوم) هست که واقعا ارزش هزینه کردن نداره. یعنی به عبارتی اول باید شرط لازم رو برای میوزیکالیتی برآورده کنیم و بعد سراغ شرط کافی برویم.

بعد از برآوردن شرط لازم با نگاهی درست و با شناخت سلیقه شنیداری مان و موسیقی هایی که بیشتر میشنویم به سمت شرط کافی میرویم. شرط کافی یک صدای زیبا اینه که ما هر چه بیشتر در موسیقی غرق و ارتباط عمیق تر و حسی تری با موسیقی برقرار کنیم.

در این مسیر ما باید بیشتر به ناخوداگاه توجه کنیم و به دنبال کمتر حذف کردن اطلاعات میکرو ای باشیم که آن اطلاعات در بخش خودآگاه خیلی مهم بنظر نمیرسند اما در خودآگاه ما تاثیرات عمیق تری دارند.

در طول مسیر بهتر شدن باید همیشه مواظب باشیم آن شرط اولیه برقرار بماند چرا که ممکن است یک تغییر در صدا خیلی چیزها رو بهتر کنه اما تا حدی اون شرط لازم رو زیر سوال ببره و این تغییر یک راه حل درست بحساب نمیاد.

این نگاه رومی برای من خیلی جذابه ، بنظر من این آدم یک ایده ال گرای واقعی است Perfectionist و خیلی خوب در مورد پدیده ای مانند DSP برای تصحیح پاسخ اتاق حرف میزنه ، رومی میگه یک Approach یا همان روش برای بهتر کردن باید Pure باشد به این معنی که روش مذکور باید هم در جهت حل مشکل و بهتر کردن در آن بعد خاص باشد و هم این راه حل مشکلات کوچک دیگری (در پزشکی بهش میگیم عوارض جانبی) را در ابعاد دیگه درست نکند حتی اگر مقیاس مشکلات پیش آمده خیلی خیلی کوچک و در مجموع نتیجه قابل قبول باشد. رومی با نگاه به این شکل بهتر کردن مخالف هست و میگه همیشه یک راه حل درست و Pure هست که هم کمک میکنه در اون بعد و شاخص ای که میخواهیم پاسخ بهتری جواب بده و هم در هیچ بعد دیگه ای مشکل جدیدی درست نکنه و حتی دیگر ابعاد رو هم بهتر کنه. این نگاه دقیقا با نگاه مینی مال هماهنگ هست چرا که در مسیر مینی مال اگر راه حل ای پیدا شود به نتیجه میرسیم بدون اینکه در ابعاد دیگری به مشکل بخوریم اما در طراحی Complex ما برای حل یک مشکل از روشی استفاده میکنیم که مینی مال نیست و وقتی مثلا در شاخصی مانند گسترش فرکانسی نتیجه بهتری گرفتیم به شاخص های دیگر مانند texture لطمه میزنیم و یا در دیجیتال وضوح رو بهتر میکنیم اما ده ها شاخص دیگر را خراب میکنیم.

در یک مسیر درست حرکت کردن و پول برای یک تغییر درست دادن لذتبخش است و ما به اندازه ای که هزینه میکنیم یک چیزهایی بدست می آوریم و مثل سیستم بازی 99 درصد Audiophile های الان نیست که خرج بیهوده میکنند و چیزی بدست نمی آورند.

نکته مهم اینه که وقتی شرط لازم برقرار شد و تا حدی هم ما به یک صدای Emotional و خوب رسیدیم دیگر کم کم بیشتر متوجه موسیقی و آلبوم خریدن میشویم تا استریو فایل خوندن ، نمیگم این ارتقا ها تموم میشه اما شوق ما برای شنیدن و لذت بردن از موسیقی در مقایسه با الان خیلی پررنگ تر و بیشتر میشه.

Read More